تبليغاتX
یکی بود، یکی رفته بود

مدتیست دارم به رفتن از اینجا فکر میکنم. منظور از اینجا همین وبلاگ است و نه مملکت. وبلاگ گروهی‌ای که هیچکدام از نویسنده‌هاش، هیچوقت خدا دستشان به نوشتن نمیرود، وبلاگ نیست. یعنی تو، نه حس میکنی اینجا مختص توست و هرکاری دلت بخواهد میتوانی بکنی، نه حس میکنی داری با چند نفر دیگر طور مسالمت آمیز زندگی میکنی. یکجور حس پادرهوایی و معلقی دارد که از آن حسهایی‌ست که من عقم میگیرد ازش. همین هم شد که نوشتنم نیامد. هی فکر کردم بگذار یک صفحه جدید باز کنم و بعد بنویسم، صفحه جدید باز شد و من باز نوشتنم نیامد. یعنی دودل بودم بین رفتن و ماندن. خوب مگر آدم چند بار میتواند همه چیز را ول کند و برود؟ آدمهای دیگر را نمیدانم اما منکه انگار تخصص پیدا کرده‌ام در این ول کردنها و رفتنها. میخواهد وبلاگ باشد، میخواهد آدمهای زندگیم باشند. انگار این رفتن یک فانکشنی در من است که هی مدام اجرا میشود و خروجیش میشود رها کردن و رفتن.

حالا هم تصمیم گرفتم بروم. بروم یکجایی که مال من باشد و این حس مالکیت کوفتی ارضا شود. اینهمه حرف زدم که بگویم دیگر اینجا نمینویسم. تشریف بیاورید جای جدید.




+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن 1389ساعت 11:4  توسط آرمیتا 

 

از صبح نشسته‌ام پای یک برنامه کوفتی. کوفتی از این بابت که دیشب قبل رفتن قسمتهای تکمیل شده‌اش را تست کردم و کار میکرد، امروز صبح که آمده‌ام کار نمیکند و درست هم نمیشود که کار کند و نمیفهمم یعنی چه مرگیش شده. بعد کوفتی‌تر اینکه شیر دماغم از صبح شل شده. مدام یک دستمال توی دستم بوده که هی باهاش بینیم را چلانده‌ام و حالا بینی بیچاره‌ام زخم شده. بعد نیم ساعت پیش حس کردم همین حالاهاست که از هوش بروم انقدر که کولد استاپ و آنتی‌هیستامین خورده‌ام بلکه این آبریزش بند بیاید که نیامده بود. سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمهایم را بستم. در یک حالت مسخره‌ای بین خواب و بیداری بودم. مسخره از آن بابت که همه صحبتهای همکارها را میشنیدم و حتی میفهمیدم کی دارد راه میرود، کی رفت، کی آمد اما در حین همین فهمیدنها و شنیدنها خواب هم میدیدم. همزمان دو تا دنیایم قاطی شده بود و یک وضع مضحکی بود که نگو. نه میتوانستم چشمهام را باز کنم و صاف مثل آدم بنشینم سر جایم و کار کنم، نه میتوانستم بخوابم. بعد یکهو  عین ترقه از جایم پریدم. یادم هم نیست چه نیرویی بهم وارد شد که پریدم و یکراست رفتم صورتم را شستم و بعد هم آمدم پرتقال خوردم و بعد هم اینها را نوشتم و حالا بیدارم و میخواهم بروم آن قسمت اذیت‌کن این برنامه کوفتی را تمام کنم..اگر لطف کند و دست از اذیت بردارد لطفا.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 16:34  توسط آرمیتا  | 

 

ده دقیقه مانده بود به پایان ساعت کاری. حوصله نداشتم بمانم. حوصله نداشتم بروم. دلم میخواست بروم یک جایی بنشینم و سیگاری بگیرانم. یاد آن کافی‌شاپی افتادم که توی زیرزمین پاساژ نزدیک خانه‌مان است. فکر کردم بروم آنجا، از قفسه‌اش کتابی بردارم، قهوه‌ای بنوشم، سیگاری دود کنم. خوشم نیامد. بنظرم آمد خیلی فلاکت‌بار است که تنهایی بروی گوشه یک کافه بنشینی و سیگار دود کنی. حالا قبلا‌ها بنظرم فلاکت‌بار نبود اینکار، امروز فلاکت‌بار است چون خودم حال فلاکت‌زده‌ای دارم و غمگینم. بعد فکر کردم بیشتر سرکار میمانم. کارم را میکنم. چیزکی میخوانم. دیرتر میروم خانه که خسته‌تر باشم. توی خانه نق‌نق نکنم. تلفن زنگ خورد. یعنی 5 دقیقه مانده به پایان کار تلفن زنگ خورد. یکی بود که اینترنتش قطع شده بود و ایمیل واجب داشت و ال و بل و جیمبل. حوصله‌ نداشتم بروم درستش کنم. حدسم این بود از آن کارهای گیردار است. الکی گفتم ریست کند. میدانستم با ریست درست نمیشود اما پست‌فطرتانه گفتم ریست کن. باز که زنگ زد جواب ندادم. دلم میخواست توی شرکت یک گوشه دنجی بود میرفتم قایم میشدم، وقت میگذراندم. مثل بالکن آشپزخانه خوابگاه که هیچ بنی بشری بهش سر نمیزد و هر موقع دلگیر بودم و بی‌حوصله و دلم تنهایی و سکوت میخواست میرفتم ته ِ تهش مینشستم، زل میزدم به کویر روبرویم و خالی میکردم خودم را. هیچ جای دنجی نبود. رفتم توی دستشویی. الکی زل زدم به چهره رنگ پریده‌ام توی آیینه. خودم را با مقنعه مشکی که مدتها بود نپوشیده بودمش برانداز کردم و دوستم نیامد خودم را. رژ زدم الکی. پاک کردم. دوباره زدم. یکی در زد. به روی خودم نیاوردم. تکیه دادم به در و فکر کردم آیا حالا که برگردم توی اتاق، آن یک نفر نیامده بست نشسته باشد که یقه‌ام را بگیرد و ببرد مشکلش را جل کنم؟ برگشتم. بست ننشسته بود. همه رفته بودند. اتاق باز ساکت و خلوت و دنج بود.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 17:25  توسط آرمیتا  | 

 

یکی بیاید این را  خوب به من بفهماند که وقتی کنار یک نفر خوبی، لحظات خوشی را میگذرانی انقدر به جزئیات دقیق نشو، گیر نده، از کوره در نرو.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 13:26  توسط آرمیتا  | 



چرا من انقدر جذب مردهای مغرور و جدی میشم؟



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 14:9  توسط آرمیتا  | 


اتاقمان خالیست. هر کدام از همکارها یکجایی رفته‌اند. بعضی‌ها اصلا نیامده‌اند. هر چه که هست توی اتاق تنهام. به ازای هر جمله‌ای که مینویسم نیم نگاهی به پنجره و درختان پشتش می‌اندازم و باز فکر میکنم یک امروز من نمیبایست اینجا می‌بودم. نمی‌بایست پشت این میز، توی این شرکت می‌بودم. بعد فکر میکنم باید کجا می‌بودم؟ چجور جایی راضیم میکرد؟ دلم میخواست یک جایی بیرون شهر باشم اما نه تنها. میدانی... گاهی دوست داری جایی باشی و آدمهای دوست‌داشتنی زندگیت کنارت باشند. نه اینکه تو بروی برای خودت توی برفها بغلطی، یکیشان اینهمه دورتر مشهد باشد،  آن یکی سرکار، با رئیسی که گیرترین رئیس دنیاست و به آنکس که دوست می‌داری، آنکسی که باید توی برفها بغلت کند، ببوسدت هم هیچ دستری نداشته باشی.




+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 15:11  توسط آرمیتا  | 


ساعت 11 صبح یک روز برفی، بعد از خوردن چای و نسکافه، بعد از گپ زدنهای دوستانه، بعد از پشت پنجره ایستادنهای متوالی ...

...و ما کماکان کیون کار کردن نداریم.



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 11:8  توسط آرمیتا  | 

گفتم "سیدخندان". نگه داشت. نیم ساعتی بود که ایستاده بودم آنجا و هیچکس سوارم نکرده بود. رفتم جلو و در را باز کردم و پیش از اینکه سوار شوم پرسیدم: "زیر پل میرین دیگه؟" سر تکان داد که بله. مرد میانسالی بود. پنجاه و اندی ساله. ذوق‌زده سوار شدم. از سرما یخ زده بودم. دم غروب و هوای ابری و گرفته و سوز سردی که میوزید بی‌حسم کرده بود. دیرم شده بود. نشستم جلو. شیشه را تمام و کمال کشیدم بالا و چشم دوختم به مسیر روبرو که میدانستم جلوترش پرترافیک خواهد بود. استرس اینکه به کارم هم دیر خواهم رسید در کنار سرما و اینهمه الکی کنار خیابان ایستادن و هی پشت ِ سر ِ هم برای هر ماشین مسافرکشی مسیر را تکرار کردن و جواب سربالا شنیدن حس ِ خستگی را دوانده بود توی وجودم. به عادت همیشه سرم را گردانده بودم سمت ِ شیشه و بیرون را نگاه میکردم. رسیدیم به ترافیک و همزمان باران نم‌نمک شروع به باریدن کرد. آقای راننده بعد از ترمز کردن و ایستادن پشت ِ انبوه ِ ماشین‌ها برگشت رو به من و گفت: "حالا حالاها که توی ترافیک هستیم. بهتره حرف بزنیم و بیشتر با هم آشنا بشیم. اسمت چیه؟" با دهان ِ از تعجب باز، برگشتم سمت ِ آقای راننده که با لبخند ولنگ و بازی چرخیده بود سمت ِ من و در حالیکه آرنج ِ دست ِ چپش را تکیه داده بود به لبه پنجره و سرش را تکیه داده بود به دستش ، خیره نگاهم میکرد. نگاهش کردم و باز سرم را گرداندم سمت ِ پنجره و زل زدم به آدمها و ماشین‌ها و آسمان ابری و باران که حالا مثل چی میبارید و هیچ لب از لب باز نکردم. تو گویی اصلا حرفی زده نشده، چیزی نشنیده‌ام اصلا. چند لحظه بینمان به سکوت گذشت. سکوت ِ اغشته با هیاهوی خیابان. منتظر بود جواب بدهم و من کر و لال شده بودم. وقتی صدایی ازم در نیامد تکانی خورد. جمع و جور شد. کمی خم شد سمتم. "نگفتی اسمت چیه؟" بدون آنکه نگاهش کنم گفتم "بنظرم دلیلی نداره جوابتون رو بدم." خندید که "چرا؟ با هم حرف میزنیم، توی این ترافیک حوصله‌مون سر نمیره. تازه اینکه با هم آشنا میشیم. من دنبال یک دوست میگردم." باز گفتم " دلیلی برای حرف زدن با شما ندارم. حوصله‌اش را هم ندارم." راست گفته بودم. هیچ حوصله حرف زدن نداشتم. فقط دلم میخواست این ترافیک لعنتی نباشد و من تا بیشتر از این دیر نشده بود برسم به کارم و خیالم راحت شود. باز خندید که "آخه چرا حوصله نداری؟ شما که مثلا جوونی. از حالا بخوای بگی حوصله نداری که واویلا. بعد هم مثلا اگه اسمتو بگی چی میشه؟ آسمون به زمین میاد؟ حالا یک اسم الکی بگو خوب، چی باید صدات کنم؟" کفری شده بودم. با صدایی که رگه‌های حرص درش مشهود بود گفتم: "آقای محترم! لطفا به رانندگیتون برسید. من کلا آدم بداخلاق و بی‌‌حوصله‌ای هستم و از معاشرت با دیگران هم اصلا خوشم نمیاد." حاضر بودم حتی کلی حرف دیگر هم بار خودم بکنم بلکه یارو بیخیال شود و دست از سر ِ من بردارد. بی‌فایده بود اما. پرسید "اهل کتاب هستی؟ من خیلی کتاب میخونم. غیر از یک کتابخونه بزرگی که دارم از هرکسی هم برسم کتاب میگیرم و میخونم. مثلا کتاب خرمگس رو خوندی؟" مکث کرد تا من جواب بدهم که خوانده‌ام یا نه. من زل زده بودم به روبرو و حتی اندک تکانی به سرم هم ندادم. سوالش که در هوا بی‌جواب معلق ماند ادامه داد "من خیلی سال پیش خونده بودم و حالا دوباره از دکتری که زنم میره پیشش گرفتم که بخونم. اما این دیوونه (یعنی همان زنش) کتاب را برداشته و قایم کرده و بعد هم برده پس داده. آخه یکی نیست بگه تو که خودت شعورت به خوندن کتاب نمیرسه، چرا نمیزاری بقیه لذتشون رو ببرن؟ آخه خرمگس هم کتابیه که چیز بد و نافرمی توش داشته باشه؟ نه بنظر شما این کتاب حرف بدی توش داره؟" باز کله‌اش برگشت سمت ِ روباتی که کنارش نشسته بود و من بودم. اینبار مکث آنچنانی نکرد. مکثش خیلی کوتاه و در همان حد چرخش سر بود. "اصلا شاهکاره این کتاب. یعنی واقعا اگر نخوندیش اشتباه کردی. بنظر هم میاد اهل مطالعه باشی.... من واقعا دنبال کسی میگردم که یک دوستی خوبی با هم داشته باشیم. حرف بزنیم، بیرون بریم........." ولش میکردم تا فردا همینطور حرف میزد. هنوز توی ذهنم فکر میکردم که این چه طرز حرف زدن راجع به همسرش است؟ حالا گیریم طرف هرچقدر بد باشد، هر چقدر دنیایش با دنیای تو فاصله داشته باشد، باید صاف بیایی و بنشینی و برای یک غریبه اینطوری سفره دل پهن کنی؟ گفتم" شما مگه متاهل نیستین؟" ذوق ‌زده از اینکه بالاخره به حرف آمده‌ام گفت: "خوب باشم. این چه ربطی به اون داره. من دنبال یک دوستی معمولی میگردم. قبل شما من با یک دختری آشنا شده بودم، هم توی کارهام کمکم میکرد، هم با هم کلی حرف میزدیم و گردش میرفتیم و بهتر از همه اینکه بالاخره من یک منبع درآمدی براش بودم. برای کارهایی که واسم میکرد پول بهش میدادم." سرگیجه گرفته بودم. لعنت میفرستادم به کاری که پیش آمده بود و به مسیری که انقدر بد و پرترافیک بود. که نمیرسیدیم. که باران هم که بند نمی‌آمد. که این هم که حرف زدنش را تمام نمیکرد. "آدم گاهی یک انتخابهایی میکنه که اشتباهه. تکلیف من چیه که هیچکدوم از کارهای زنم رو قبول ندارم؟ هیچ علاقه و سلیقه مشترکی نداریم. الانم که من چیزی نخواستم. فقط میخوام یکی باشه که حرف منو بفهمه." ظرفیتم تکمیل شده بود دیگر. در را باز کردم و پیاده شدم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 10:28  توسط آرمیتا  | 


میخواسته SMS بدهد به من که آیا برای عصر برنامهای دارم یا نه و آیا موافقم که با دوستهای تازه یافته بیرون برویم؟ SMS را اشتباهی برای همان آقای محترم فرستاده و نوشته : آرمی جون! موافقی امشب با نوکرهامون بریم بیرون؟

از صبح پخش زمینم از خنده.


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 11:10  توسط آرمیتا  | 

 

در جلسه اول ساهاجایوگا، موقع گرفتن خودآگاهی، قسمتی هست که باید چندبار توی دلت بگویی که دیگران را بخشیده‌ای. موقع گفتن این جمله هم نباید به هیچ آدمی که توی زندگیت بوده و احیاناً اذیتت کرده فکر کنی. بعدتر باید خودت را ببخشی. بابت همه کارهایی که در حق خودت کرده‌ای و همه احساسات گناه‌آلودی که به خودت داری. اولین بار که جمله "من خودم را بخشیدم" را توی دلم گفتم گریه‌ام گرفت،  بی‌امان!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 11:34  توسط آرمیتا