تبليغاتX
یکی بود، یکی رفته بود
 

یعنی آدم ها تا چه حد و تا کی می توانند روی حماقت تو حساب باز کنند!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 1:29  توسط دریا  | 

 

يك چيزي توي گلويم گير كرده و دارد خفه‌ام مي‌كند. بغض نيست...نه! خودم هم نمي‌دانم چيست. يك حس بد و منفي‌ست. و به جهنم كه باز هم دارم از حسهاي بدم مي‌نويسم.

دو شب ِ پشت ِ سر ِ‌هم كاري كرده‌ام و در شرايطي بوده‌ام كه تمام عمر ازش بيزار بوده‌ام و گريخته‌ام و حالا حس يك تكه گه را نسبت به خودم دارم كه تن داده‌ام به كاري كه مغايرت 100% درصد با اصولم دارد. بعد انقدر اوضاع درونيم ناآرام و بهم ريخته است كه حتي نمي‌توانم از حسم حرف بزنم. و يا هيچ كار ديگري حتي. كه اگر به من بود همين حالا با همين موهاي ِ خيس و آب‌چكان شلواري پايم مي‌كشيدم و مانتويي و راه مي‌افتادم توي ِ خيابان و هي راه مي‌رفتم و راه مي‌رفتم و راه مي‌رفتم تا اين حس سياه و بد از همه وجودم سرريز كند بيرون.

كه اين روزها چيزي كه مدام توي ِ ذهنم وول مي‌خورد اين است كه هي خدا! تو اصلا وجود داري؟ زنده‌اي؟

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:30  توسط آرمیتا  | 

 

مي‌داني كي از چشمم افتادي؟

حالم بد بود. نه به يك دليل، كه مجموعه‌اي از دلايل و اتفاقات رديف شده بودند پشت هم و خوب نبودم...هيچ خوب نبودم. ننشسته توي ماشين دعوايمان شد باز، يك آهنگ ِ خيلي خيلي غمگين گذاشته بودي كه به عنوان تير خلاص براي ِ من ِ خراب كافي بود. رويم را گرداندم سمت ِ خيابان و اشكهايم سرريز شد. فهميدي كه گريه مي‌كنم. دستت حلقه شد دور شانه‌ام و كشيديم سمت خودت. سرم را گذاشتي روي گودي گردنت و در حاليكه با يك دست رانندگي مي‌كردي شروع كردي به نوازش كردنم...درست مثل هم‌نامت در آن سالهاي دور ِ سرخوشي و مستي.

اول نوازش آرامت بود روي بازويم و پشتم و بعد در حين نوازش كردن سعي مي‌‌كردي آرام و مورچه‌وار، جوري كه انگار خودت هم نفهميده‌اي حتي، نوك انگشتانت را از زير بازويم برساني به برجستگي سينه‌هايم و لمسشان كني گذرا.  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 17:50  توسط آرمیتا  | 

 

 

این روزها حالم هیچ خوب نیست. حس می کنم بعد از 28 سال زندگی هنوز  همه بعدهای زندگیم آشفته و پریشان و بی ثبات است. اینکه هنوز نه کاری دارم که ایده آلم باشد، نه پارتنری که راضیم کند، و نه حتی زندگی مطلوبی.

این روزها زیاد به رفتن از ایران فکر میکنم و این برای منی که مخالف سفت و سخت مهاجرت  بوده‌ام دلیلی جز فرار از شرایط موجود ندارد. می‌دانم فرار کردن راه حل مناسبی نیست اما واقعا حس می‌کنم که بریده‌ام. که خسته شده‌ام از همه چیز زندگیم، و همه این پرخاشگری‌ها، سگ بودنها, ناآرامی‌ها فقط برای این است که ته ِ دلم یک نارضایتی عمیق از همه چیز نشسته و عمدتاً هم تلاشهایم بی‌نتیجه می‌مانند و باز منم در شرایط نامطلوبی که ذره‌ذره دارد روحم را به فنا می‌کشاند.

تا پیش از این خودم را، عقیده‌ام را، منش و نوع رفتارم را دوست داشتم و تایید می‌کردم. این روزها حتی این حس را هم به خودم ندارم. شده‌ام عین آدمهایی که به هرچیزی چنگ می‌اندازند تا از سقوطشان جلوگیری کنند و این چنگ انداختنها و باز یک پله پایین رفتنها بیشتر حالم را خراب می‌کند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:20  توسط آرمیتا  | 

 

گاهي وقتها عمداً خودم را در شرايطي قرار مي‌دهم كه از يك آدم قطع اميد كنم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:28  توسط آرمیتا  | 

 

از صبح یک لحظه هم آرام ننشسته ‌ام. مدام به راه بوده‌ام و حالا نیم ساعتی‌ست که نشسته‌ام. کمی چیز میز خوانده‌ام و بعد یکهو انگار که بادم خالی شده باشد وا رفته‌ام و حال گرفته بدی دارم. اصلا هم نمی‌دانم چه مرگم شده. فقط به طرز عجیب و  غریبی دلم می‌خواست که همین حالا یک نخ سیگار آتش می‌کردم و همینطور لم داده روی صندلی بزرگ و راحتم می‌کشیدم و به چیز میز خواندنم ادامه میدادم.

یک لحظاتی مثل این لحظات است که آدم با عمق و شدت خیلی زیادی حس میکند که دلش میخواهد یکی بود که در اینجور مواقع گوشیت را برمی‌داشتی و زنگ می‌زدی بهش و هیچ احتیاج به توضیح هم نداشتی و کسی آنطرف بود که دلداریت بدهد، یا همراهت شود برای هوسی که کرده‌ای.

می‌دانی...وقتهایی که هیچکس در زندگیت نیست فکر میکنی که خوب...هیچکس نیست. بعد شاید بگویی به جهنم که هیچکس نیست. اما وقتی کسی هست و آن کسی نیست که باید باشد، هی مایوس می‌شوی. هی  انگار دستت به هیچ کجا بند نیست. حتی گوشی را برمیداری و زنگ میزنی که دردلی بکنی..یا نه، اصلا چهار تا حرف چهل من یک غاز بزنی و هوایت عوض شود. بعد که صدایش میپیچد در گوشی تلفن فکر میکنی که هی...این دیگر کیست؟ اصلا چرا من زنگ زده‌ام به این آدم که هیچ نمیفهمد و هیچ درک نمیکند من را.

کم‌کم باید وسایلم را جمع کنم. می‌خواهم امروز اگر حوصله‌ام رسید بعد از دو  ماه و اندی که هدفونم ترکیده است بروم و یک هدفون بخرم. بعد نمی‌دانم چرا وقتی در ورودی پاساژ را تجسم کردم یاد آن n سال پیش افتادم که یک شب سرد زمستانی دقایق زیادی را آنجا منتظر یک نفر ایستادم و درست لحظه‌ای که تصمیم به رفتن گرفتم آمد. یعنی رفتم آنطرف خیابان که ماشین سواز شوم که دیدم آمد و با آن قد بلند شروع کرد به سرک کشیدن و گشتن دنبال من. شب ِ سرد ِ زمستانی بود اما رابطه‌مان و حس بینمان از همه شبهای سرد زمستانی سردتر بود و آن شب وقتی نزدیک خانه پیاده‌ام کرد و خداحافظی کردم می‌دانستم این آخرین خداحافظی از آدمی‌ست که چهار سال زر مفت دوست‌داشتن زیر گوشم خوانده است.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 22:56  توسط آرمیتا  | 

 

آدمي كه بعد از 10 بار بيرون رفتن و تكرار n باره اين موضوع كه "من چايي نبات دوست ندارم" باز هم دفعه بعد نبات را مي‌اندازد توي استكان چاييت و ميگذارد جلويت، موجود *س مغزي‌ست كه دو زار هم به آدم توجه ندارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 21:46  توسط آرمیتا  | 

 

از صبح هی توی ذهنم نوشتن از خودم بود و نوع رفتارم. که این بیست و اندی روز خیلی سعی کرده ام اخلاقهای به زعم دیگران مزخرفم را بگذارم کنار و با همه بجوشم. بخصوص حالا که به واسطه کار مجبورم با همه آدمهای شرکت در ارتباط باشم و اگر قرار میبود همان سیستم سگ ‌عنقی‌ام را که فقط با آدمهای خیلی خیلی معدودی میجوشد را ادامه بدهم دردسرهای بیشتری می‌داشتم .

چیزی که بیشتر وادارم می‌کرد هی به خودم فکر کنم و هی باز فکر کنم که خوب تلاش کرده‌ام و خوبتر موفق شده‌ام حضور امروزه دخترک آنیکی دفتر اینجا بود.

می‌دانی...از آن دسته آدمهایی‌ست که برای من نچسب‌ترین و مزخرف‌ترین آدمهای روی زمین محسوب می‌شوند. بخصوص که خردادی هم هست و همین قضیه دید منفی من را نسبت بهش چندین برابر می‌کند. (لطفا برایم روضه نخوانید). امروز که آمد اینجا تصمیم گرفتم این تجدید رفتار را با همه سختی‌ای که برایم دارد رویش پیاده کنم. می‌دانی...وقتی از کسی خوشم نمی‌آید قالب رفتارم نسبت بهش بشدت بی‌تفاوت و سرد می‌شود. یعنی در حقیقت آنقدر بی‌تفاوت و بی‌اهمیت برخورد می‌کنم که طرف حتی احساس توهین‌زدگی می‌کند از رفتارم. امروز که آمد  هی سعی کردم گرم بگیرم باهاش و هی در مقابل حس آزاردهنده و منفی‌ای که از همه وجودش می‌گرفتم مقاومت کردم و با بگو و بخند‌های الکی و محبت‌هایی که اعتراف می‌کنم هیچ از ته ِ دل نبود رابطه‌مان را بهبود ببخشم.

حالا که چی که اینهمه فک زدم؟ همین چند دقیقه پیش آقای مدیر صدایمان کرد توی ِ اتاقش و گفت که فعلا همین دخترک  سرپرست ما هستند تا حکم ریاستشان زده شود. رسما دلم می خواست خودم را حلق آویز کنم. اما باز دارم سعی میکنم که قضاوت الکی نکنم، دید منفی به خودم ندهم، به عنوان یک آدمی که می‌توانم دوستش داشته باشم بپذیرمش و....الخ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 17:32  توسط آرمیتا  | 

 

خدایا

شاید من بنده خیلی خوبی نباشم، اما تو خدای خیلی خیلی بدی هستی!

بله!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 16:42  توسط دریا 

 

دو بار آمدي، دو بار رفتي...

ساده تركم كردي.

 

عميقا دلم ميخواهد كه اين دو هيچوقت سه نشود. ديگر نيايي...ديگر نباشي!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 19:0  توسط آرمیتا  |