انقده بی تابی نکن...الهی قربونت برم

 

یارو آنچنان موقع خواندن با درد و فشار مي‌گويد :"بغضم داره مي‌تركه" كه من هربار فكر مي‌كنم حتماً جاي بغض، "ت.خمش داره مي‌تركه".

 

 

من...خودمم!:)

 

باران مثل چي مي‌بارد. تند تند و ريز ريز. ساعت 9 شب است. از سر كار برمي‌گردم. پياده از كوچه‌ها و پس‌كوچه‌‌ها قدم مي‌زنم تا برسم خانه. نمي‌دانم اين مرض و علاقه‌ام به كوچه‌هاي خلوت ديگر چه كوفتيست. هيچ حوصله‌ام نمي‌آيد خيابان اصلي را بيايم و آدمها و ماشين‌‌ها و مغازه‌ها را ديد بزنم. همانطور كه سر به هوا راه مي‌روم، آب بينيم را كه بر اثر سرما راه افتاده پاك مي‌كنم. همزمان از جلوي خانه‌اي رد مي‌شوم كه دو پسر جوان؟! دم ِ درش ايستاده‌‌اند. همزمان با هم، مثل گروه سرود مي‌گويند: "گريه ميكنه؟"

بي‌آنكه نگاهشان كنم جواب مي‌دهم: "نه! گريه نميكنه!" دوباره با هم مي‌پرسند: "براي چي گريه ميكنه؟" يكهو برمي‌گردم سمتشان، با يك صداي جيغ‌جيغو و سليطه‌مآبانه داد ميزنم: "ميگم گريه نميكنه!" و تند و تند مي‌روم. قيافه هاج و واج جفتشان چند قدم بعد به خنده مي‌اندازتم. با خودم فكر مي‌‌كنم آخر جمله‌اي كه گفتم فقط يك "هاپ هاپ" كم داشت.

 

Slumdog Millionaire

 

- یعنی وقتی یک غیر ایرانی هم "بچه های آسمان" یا " خانه دوست کجاست" را می بیند همین حس تاسفی که فیلم Slumdog Millionaire در تو ایجاد می کند را پیدا می کند؟

- یعنی واقعا هند اینقدر بیغوله است و هندی ها اینقدر فقیر؟

- یعنی این هندی ها اگر رقص و آواز را به فیلم هایشان نچسبانند دلشان آرام نمی شود؟

- از دیدین این فیلم و به خصوص فیلم برداری زیبایش لذت می برید. به شرطی که یادتان باشد این فیلم را بالیوود ساخته نه هالیوود!

 

Happy Valentine

 

مي‌فرمايند: ولنتاين كه شنبه نمي‌شود. ولنتاين بايد پنج‌شنبه باشد، خانه پرش جمعه! شنبه هيچ راه ندارد.

 

هان؟!

 

ميگويد: وقتي توي حمام مي‌شاشي، خوابهايت يادت نمي‌ماند!

 

گفت آنچه یافت می نشود...آنم آرزوست.

 

هي....هيچ حسي در من نيست كه دلم بخواهد با نوشتن يا تخليه‌اش كنم يا پررنگ نگهش دارم. اين نوشتن هم تجربه عجيب و غريبي‌ست. خوشحالي‌هايت را كه مي‌نويسي بولد مي شوند انگار در متن زندگيت. يك تجربه ماندگار كه هربار به عقب برمي‌گردي مي‌بينيشان. ناراحتي ‌ها و غصه‌ها و غرغرهايت را هم كه مي‌‌نويسي از آن داغي و سوزانندگيش ديگر خبري نيست. از جلز و ولز مي‌افتي...آرام مي‌گيري. مساله چقدر بنظرت قابل حل‌تر و ساده‌تر مي‌آيد.

 من بيكارم و اينجا حوصله هيچ كاري را ندارم. دلم يك كاري ميخواهد كه پر از رنك و طرح باشد. پر از رنگهاي شلوغ و شاد و حتي غمگين كه در هم تركيب كني و بچينيشان كنار هم و بعد خودت عين آدمهاي خودشيفته حظ ببري. كار خشكم را دوست ندارم كه مدام با عيب و ايراد و گزارش و قطعه و كوفت و زهرمار سر وكار دارد.

سالن درست مثل يك طويله شده. پر از هرج و مرج و رفت و آمد آدمها و صداهاي همهمه‌وار و حتي بلند، مثل سر جاليز خيار كه يكي دستش را مي زند به كمرش و از اين طرف زمين هوار مي‌كشد: آهاي مش حسن!

در ميان ولوله اين همه آدم، در ميان رفت و آمد و نگاههاي خيره و حرف و حديث اينهمه چشم ناپاك تو بايد مثل يك مترسك  سر جاليز خيار (امروز چرا همه مثالهام ربط پيدا مي‌كنند به جاليز خيار؟) صاف و شق و رق بنشيني پشت ميزت و زل بزني به مانيتورت. با اين مرض سرگيجه دائمي هم كه من دارم سرچرخاندن و اينطرف و انطرف نگاه كردن  هم كه ممكن نيست. ممكن بود هم حوصله‌اش را نداشتم. هيچ چيز جذابي اين دور وبر نيست كه حس شيطنتت را برانگيزاند. ....

عجيب به دلم افتاده كه از اينجا خيلي زود، خيلي خيلي زود مي‌روم به يكجايي كه حياطش سرسبز است و درخت دارد و درخت بيد مجنون دارد حتي و آدمهايش از يك دنياي ديگر نيامده‌اند و تو وصله ناجور نيستي و مي‌تواني راحت، معمولي، حرف بزني و راه بروي و هي تنت نلرزد از سرهايي كه بهم مي‌چسبند و پچ پچ مي‌كتتد و نگاههايي كه سرتاپايت را مي‌كاوند كه انگار جذام داري يا كلاً يك موجود خارق‌العاده و عجيب‌الخلقه هستي.

 

 

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

 

چرا از دهن حرفهای من افتاد؟

 

اصلا بي‌دليل دلشوره افتاده به جانم و تپش قلب گرفته‌ام شديد. چرا و براي چه و به چه مناسبتش را هم نمي‌دانم. حتي هيچ ايده‌اي هم برايش ندارم. اين چند روز گذشته مدام يكي از همكارها هربار كه ديدمش غر زد كه "توي دلم رخت ميشورند" كه حالا من هم به همان حس دچار شده‌ام. زنگ زده‌ام بهش و مي‌گويم بلند شو بيا و اين رختهاي چركت را از توي دل من جمع كن و ببر. هرهر...خيلي بيمزه‌بود..خودم مي‌دانم.

ميداني! حس مسافرتم قلنبه شده اساسي. يك سفر به جنوب. كنار دريا. اصلا تو نمي‌داني چقدر دلم تنگ شده براي ساعتها دراز كشيدن برهنه كنار آب و زير آفتاب و گاهي هم تني به آب سپردن و باز برگشتن و رخوت‌زده و نرم ولو شدن و چشمها را بستن و در كنار هرم گرماي آفتاب نسيم خنكي كه از دريا مي‌وزد را حس كردن. اينكار عجيب آرامم مي‌كند. فكر ميكنم اينكه تابستان مدام حالم خوب بود و با آنهمه فاجعه پشت فاجعه باز تقريباً قبراق بودم و خيلي راحت و ساده فاجعه را پشت سر گذاشتم همين بود كه دست كم هفته‌اي يكبار – يا دو هفته‌اي يكبار مي‌رفتم استخر...از صبح كله سحر و تا دم غروب دراز مي‌كشيدم كنار آب. حالا دريا نبود كه نبود. آب كه بود. آفتاب كه بود. نسيم خنك را كه داشت. مخصوصاً آن اسپري كردن آب خنك به همه بدن...حس خنكي بي حد و حصرش را كه داشت.

اه..اينهمه را گفتم كه يادم برود قلبم دارد مثل چي تلپ و تلپ مي‌كوبد به قفسه سينه‌ام. فقط خوب است همچين مواقعي يكي بيايد سرش را بگذارد روي سينه‌ات و به گروپ گروپ كوبيدن ديوانه وار قلبت گوش بدهد و هي لبخندهاي آنچناني بزند و قربان صدقه قلب بينوايت برود و نازت كند و تو خودت را لوس كني يا اصلا نازت هم نكند..قربان صدقه‌ات هم نرود. هي حرف بزند تا حواست پرت شود. هي يك كاري بكند كه تو يادت برود دلشوره داري و قلبت دارد ديوانه بازي در مي‌آورد. بعد يهويي به خودت بيايي و ببيني اووووووووووه...ساعتها گذشته و تو اصلا يادت رفته كه همين چند ساعت پيشش نزديك بوده تو هم مثل قلبت ديوانه بشوي.

بيرون را كه نگاه كردم ديوم هوا ابريست. بنابراين امروز نه يك روز آفتابيست، نه يك بعد از ظهر پنج شنبه ارديبهشت ماه. اما حس حالاي من شبيه همان پنج‌شنبه داغ ارديبهشت ماه آن شهر كويري‌است كه تو هيچ ازش خبر نداري.

 

آرزوهای من به ستارگان آسمان مانندند.

 

همين چندماه پيش بود. پنج‌شنبه‌اي كه از صبح تا عصر را با هم توي ِ آن خانه‌اي گذرانديم كه حالا ديگر مطمئناً شكل سابقش را ندارد.

مثل هميشه نشستيم به حرف‌زدن، از در و ديوار و زمين و آسمان و ريسمان. گاهي بغضي و صداي لرزاني و  نم اشكي،‌ گاهي هم قهقهه‌هاي خنده.

همان روز بود كه تو گفتي به گمانم،  كه خدا در لحظات خيلي سياهي از زندگي يك باريكه نور نشانت مي‌دهد. يك هديه كوچك، يك سرگرمي ساده، مثل بچه‌اي كه گريه مي‌كند و زار مي‌زند كه دوچرخه مي‌خواهد و بعد مثلا برايش يك پفك بخري تا حواسش پرت شود. تو در اوج نااميدي و ناراحتي دست و پا مي زني. بعد يك هديه كوچك مي‌اندازد توي ِ‌دامنت. حواست را پرت مي‌‌كند. نه كه يادت برود چي مي‌خواستي...نه كه همه رنج و ناراحتي‌ها بروند. فقط همان هديه كوچك شيره‌اي مي‌مالد سرت كه بيا و ببين. از "مي‌خواهم بميرم و طاقت ندارم و  همه‌چيز بي‌فايده است" مي‌رسي به آنجا كه فكر ميكني: هي..بد نيست باز تلاش كنم.

 حالا همان هديه كوچك و ساده و شايد بي‌ارزش، در دامان من است.

 

 پ.ن1: شيوه محبت هركس خاص خودش است. مهم اينكه بفهمي و درك كني.

پ.ن2: از SMSهاي هرروزه‌ات ممنونم.

پ.ن3: من...لبخند مي‌زنم...خوبم انگار. اما نمي‌دانم ته ِ‌ته ِ دلم چه حسي نشسته كه هي چنگالهاي تيزش را مي‌كشد به امعا و احشائم و دلشوره مي‌اندازد به جانم.

 

اندوه سیاه

 

آن روزها كه مدام دل دل مي‌كردم كه رابطه را تمام كنم يا نه، در حاليكه مي‌دانستم بايد تمام شود و بي‌فايده است تمام تلاشها، فقط هراس يك چيز در دلم بود. همان روزها كه از نگاه ِ تك‌تك آدمهايي كه دور و برم بودند و از ماجرا خبر داشتند مي‌خواندم كه يك برچسب حماقت چسبانده‌اند وسط پيشانيم و احتمالاً اگر در نبودم حرفي راجع بهم ردل و بدل مي‌شود حتماً ميانش  جملاتي از قبيل "دختر ِاحمق" يا "دختر ِ ديوونه" يا "دختر ِخرِ" گنجانده شده است.

من از تنهايي بعدش مي‌ترسيدم. از اينكه روزهاي و هفته‌هاي متمادي برنامه‌ام فقط كار باشد و بعد خانه، خوردن و خوابيدن. از اينكه روزها و شايد چند روزي يكبار موبايلم زنگ نخورد، SMSي نيايد حتي. اينكه تلفن اتاقم شبها مثل يك مرده درون گور خوابيده، ساكت باشد و بي‌صدا.

ترسم بي‌مورد نبود. مي‌دانستم بعد از اين رابطه يك تنهايي عظيم و كشنده انتظارم را مي‌كشد. مي‌دانستم بعد از آنهمه هيجان و شورو شر و حتي دعوا و مرافعه، يك دوره طولاني از روزهاي يكنواخت در انتظارم هست.

دل‌دل كردنم اشتباه بود...قبول! اما تنهاييم نه! مي‌داني چند تا پنج‌شنبه است كه من هيچ‌جا نرفته‌ام؟ چند روز كه هيچ‌جا نرفته‌ام؟ كه چند وقت است كه هيچكس از همه آنهايي كه اسم دوست رويشان است يكبار زنگ نزده‌اند كه بيا قدمي بزنيم؟ همانهايي كه تو بارها و بارها در دوره‌هاي تنهايي زندگيشان با خودت برده‌اي و گردانده‌اي و خندانده‌اي!

نه...نبايد در انتظار كسي باشم، يا معجزه‌اي حتي. اما اين تو بميري از آن تو بميري‌ها نيست. افسرده هستم و نيستم. يعني افتاده‌ام در دام يك حال و روز رخوتناك كه دارم تلاش مي‌كنم كنارش بگذارم، اما يك هل كوچك لازم دارم كه نيست. كه گاهي مي‌گويم اصلا هل براي چه؟ كه اصلا همين زندگي سگي خوبي است، ميخوري و خرحمالي مي‌‌كني و مي‌‌خوابي. كه نه بوسه‌اي دارد، نه آغوشي، ‌نه حرف مهربانانه‌اي، نه شوق ديداري، نه اميدي، نه سروري، نه گردشي، نه تفريحي، نه كوفتي، نه مرگي!

 اينها شكايت نيست. درد دل است فقط.

 

 

راه...

 

نشسته‌ايم شانه به شانه‌ هم، روي صندلي‌هاي مترو. گاهي شانه‌هايمان مماس مي‌شوند و باز من بعد از ثانيه‌هايي خودم را كمي كنار مي‌كشم. حرف مي‌زنيم. مودبانه، رسمي و از آنهمه شر و شور و لحن و خطاب صميمانه در SMSهايمان خبري نيست. انگار دو آدم ديگرند كه با هم SMS بازي مي‌كنند و حالا دو غريبه، تصادفي يا غيرتصادفي نشسته‌اند كنار هم و گپي مي‌زنند. هربار شانه‌ام مي‌چسبد به شانه‌اش دلم ميخواهد خودم را رها كنم و تكيه بدهم به شانه‌‌هاي ستبر و محكمش. دلم مي‌خواهد بي‌‌هوا،‌وقتي من دارم به آقاي روبرويي و ساعت‌كوك‌كردنش نگاه مي‌كنم، دستم را بگيرد ميان دستهاي بزرگ و احتمالاً گرمش و نگه دارد و همه آن داغي‌اي كه هجوم مي‌آورد به تمام امحا و احشامم حس كند. زل بزند به صورتم و گر گرفتنش را ببيند. حواسش به من باشد وقتي به سختي آب گلويم را فرو مي‌دهم و به زحمت سعي مي‌كنم عادي باشم و بي‌تفاوت باشم. دلم مي‌خواهد سرش را بياورد جلو، كنار گوشم، نزديك ِ نزديك، آنقدر نزديك كه نفسهايش بخورد سمت ِ راست صورتي كه هنوز همانطور زل‌زده و بهت‌زده به روبرو خيره شده و زير گوشم اسمم را، فقط اسمم را زمزمه كند.

به مقصد كه مي‌رسيم با رعايت فاصله معين در كنار هم پياده مي‌شويم، از پله‌ها بالا مي‌رويم، دم در خروجي بي‌هيچ مكثي فقط مي‌گويم خداحافظ و فرار مي‌كنم.