بعضی میگن «همه رو برق میگیره و ما رو چراغ نفتی» . . . از این بعضی، عده ای از کنار موضوع به شوخی میگذرن و بیشتر براشون یه تفریحه، اما عده ای هم هستند که کاملا جدی به موضوع نگاه میکنن و پنهانی و گاهی هم آشکار، اعتراض میکنن که چرا فلان شخص که اصلا و ابدا در شأن من نیست و لیاقت من رو نداره، از من خوشش اومده و احیانا عاشقم شده و بهم گیر داده.

گذشته از بعضی های فوق الذکر، آدمایی هستند که صرف معشوق یا معشوقه بودن براشون لذتبخشه. از اینکه نگاه های عاشقانه و افکار رومانتیک دور و برشون میچرخه لذت میبرن. بدون در نظر گرفتن شأن و جایگاه صاحب چشم و فکر، همین که مورد توجه قرار گرفته میشن، حظ میبرن و به خودشون می بالند.

اینکه من چطور فکر می کنم و چگونه با این پدیده روبرو میشم زیاد مهم نیست . . . اینا رو گفتم که بگم هر وقت خاله ی «ایزابل» به «سالوادور» گیر میده، دوست دارم با دو تا دستم خفه ش کنم . . .

 

زندگانی شعله می خواهد . . .

تا همین امروز نمیدونستم دکتر حشمت، روز تولدم ازم عکس گرفته. وقتی پنج شنبه، شش خرداد، هاج و واج وارد «اردک آبی» شده بودم و تازه فهمیده بودم مامانی عزیزم چه خوابی برام دیده، دکتر حشمت چند تا عکس گرفته که فقط یه دونه ش سرش به تنش میرزه و بقیه شون نه کادر درستی دارن، نه کیفیت خوبی...

چند ماهی میشه که توی آینه می بینم موهای سفیدم به شدت زیاد شدن. اما وقتی عکس نیم تنه ی خودم رو دیدم که حتی توی عکس هم موهای سفیدم کاملا مشخص و پیدان، تازه فهمیدم داره یه اتفاقایی میفته!

 

مکان

باخبر شدم که چند هفته پیش یکی از دوستام از همسرش جدا شده. بماند که دو سال از عروسیشون بیشتر نمیگذره. دیروز دیدمش. به شوخی ازش پرسیدم باید تبریک بگم یا تسلیت علی جون؟! گفت نه تبریک، نه تسلیت. اما باید به رفیقام حسابی تبریک بگی!

 

شوربا

۱. دوست دارم ازشون بپرسم اونها هم همونقدر که من صبا رو میخوام، منو میخوان؟!

۲. چشم پیچیده است و پروسه ی «دیدن» شاید یکی از پیچیده ترین ها باشه. اما جراحی چشم ... فکر می کنم این یکی شگفت انگیزتر از اصل خلقتش باشه. که این یکی را مخلوق و با دست و ادوات زمینی انجام می دهد و آن یکی را خالق و با سخت افزارهای آسمانی.

۳. خیلی دقت کردم، اما دست آخر نفهمیدم طالب لو عمدا توپ رو گذاشت توی دروازه یا سهوا.

۴. همه ش وصل است به اعصاب. ریشه اش هیجان است و اضطراب. بعد از سه ماه که گوارشم شده بود عین ساعت سواچ، امروز همه چیز ریخت به هم ... آب مروارید گلکار بزرگ سببی شد تا دل و روده ی حقیر یاد گذشته کند و ...

۵. چند روز پیش می خواستم یه پست بنویسم و بپرسم که شما این جمله رو واسه کی دوست دارین بخونین: «اونقدر زنده بمونم که برای تو بمیرم» و بعد به عنوان سورپریز جواب خودم رو بعدنوشت بنویسم! و بعدترش یادم اومد، شاید هم یادم انداختن که همین چند ماه پیش جواب این سؤال رو نوشته ام ... آلزایمر از این بدتره؟!

۶. تمام اضطرابمون این بود که چشم حین جراحی دچار خونریزی نشه که با شرایط خونی گلکار بزرگ، کار خیلی سخت می شد و عواقبش غیر قابل پیش بینی ... خدا رو شکر که اضطراب ما فقط اضطراب بود و هیچ اتفاق خاصی نیفتاد.

۷. «یحیی»! شاید یه پست با این عنوان نوشتم یه روزی.

 

صبا خانوم یه دونه باشه!

نه اینکه تئوریسین تربیت و بزرگ کردن دختربچه ها باشم و توی تربیت دخترکم شق القمر کرده باشم ... نه ... اما هیچ رقمه با پسربچه ها نمیتونم ارتباط برقرار کنم و هیچ ایده ای واسه بزرگ کردنشون ندارم و اصلا بزارین بگم اعتماد به نفس فرستادن یه مرد به جامعه رو ندارم.

 

تلخ تر از قهوه

پدر و دختر قایم باشک بازی می کنند. پدر برای اینکه دخترک بیش از پیش بگردد و پیدایش نکند و بیشتر و بیشتر سر کار بماند، در را باز می کند و بیرون از ساختمان و راه پله را برای مخفی شدن انتخاب می کند...

دخترک می گردد و می گردد و پدر را پیدا نمی کند و ... پدر هیچ وقت باز نمی گردد ...

 

فمنیست شده ام؟!

لااقلش اینه که میخوام دخترک رو طوری بزرگ کنم که مستقل باشه. مخصوصا از نظر اجتماعی و کسب درآمد. البته اگه چیزی به عنوان «تربیت»، وجود خارجی داشته باشه. چند وقتیه که به این فکر می کنم از دست من و مادر و خانواده و غیره و ذالک، تربیت و شکل دادن شخصیت آدمیزاده خارجه. هر چه هست و نیست، از پر قنداقه!

کاریه که از دستم بر میاد و چیزیه که به ذهنم میرسه. اونم بعد از دیدن زن های بی پناهی که چاره ای جز سکوت در مقابل زیرآبی رفتن شوهران محترم ندارند. برای اینه که میخوام دخترک رو طوری وارد اجتماع کنم که بدون کمک کسی بتونه زندگی کنه و از پس تنها زندگی کردن بربیاد. چه از لحاظ روحی و فکری و معنوی، و چه از نظر مادی.

نه اینکه هر زیرآبی رفتن رو باعث متلاشی شدن خانواده بدونم. نه. اما گاهی بی شرمی همجنسان محترم، من رو هم آزار میده. وقتی می بینم همسر یک آقای میلیاردر که دو ریال از سرمایه ی شوهر در اختیارش نیست و شوهر محترم یه جورایی زیرآبی رفتن و تفریحات آنچنانی و کثافت کاری هاش رو علنی میکنه، چاره ای نداره جز اینکه در کنار مردک میلیاردر زندگی کنه و زندگی اشرافی اش رو بر خانه ی پدری، آنهم اگر هنوز وجود داشته باشه، ترجیح بده و بیخیال طلاق و برگشت به خانه ی پدری اونهم با دو سه تا بچه بشه.

نمیدونم . . . ولی لااقلش اینه که این تقدیر و سرنوشت رو برای دخترک خودم نمی پسندم. نمیتونم مردان عالم از جمله خودم رو اصلاح کنم. اما میخوام سعی کنم دختری مستقل و آگاه و باشعور تحویل اجتماع بدم که بتونه به تنهایی، تأکید می کنم که به تنهایی حقش رو از همجنس و غیر همجنسش بگیره و برای تنها زندگی کردن نیازمند کسی نباشه . . . ولی نمیدونم قاعده ی «پر قنداق» کمکم میکنه یا نه . . .

 

. . . مرحمت فرموده من را زن کنید!

من اگه جای کیت بودم . . . نه، بهتره بگم اگه من زن بودم، نه جک رو انتخاب می کردم نه ساویر رو. انتخاب من «دزموند» بود!

 

هردوانه

۱. بعضی از جذابیت ها رو میشه دید و ساعتها نشست و تماشاشون کرد. بعضی ها رو میشه شنید، دل بدی و کلی وقت بهشون گوش بدی. بعضی ها رو میشه بو کرد و مست شد. بعضی دیگر رو هم میشه لمس کرد و مثلا گرفت تو دست و ...! اما یه سری از جذابیت ها نه دیدنی ان، نه شنیدنی، نه بو کردنی و نه لمس کردنی. اونا رو فقط میشه درک کرد، شعور کرد، وجدان کرد.

۲. گاهی وقتا میتونی یه شکم سیر کباب بره بخوری و حظ کنی. گاهی وقتا هم همون حظ رو با تخم مرغ و سیب زمینی می بری. هر دو بار سیر میشی. اما بی شک وقتی از تخم مرغ و سیب زمینی حظ می بری، گذشته از شکمت، روحت هم راضیه و خشنود. وگرنه هیچ خری کباب آنچنانی رو با سیب زمینی پخته سر یه سفره عوض نمیکنه. مگر اینکه جور دیگه هم ارضا بشه.

۳. بعضی از آدما از جذابیت های دیدنی و شنیدنی و بو کردنی و لمس کردنی خوششون میاد و با اونها سیر و ارضا میشن، بعضی هم با جذابیت های غیر لمسی حال میکنن. با جذابیتهایی ارضا میشن که به روحشون تلنگر بزنه، شعورشون رو قلقلک بده و  ذهن و فکرشون رو دستمالی کنه.

 

ما، جماعت آدمیزاد

مشت اول: آدم هایی که همیشه یک جور زندگی می کنند و از آن بدتر یک فرم فکر می کنند برایم جالب بوده اند. شاید «جالب» کلمه ی مناسبی نباشه. برام عجیبند، غریبند، نوظهورند، شاید هم نابغه!

خاطره: انگار چند هفته پیش بود که کمر مبارک رو چسبانده بودیم به پشتی و بعد از مراسم چلوکباب «دربند»ی بادی به غبغب نازنین انداخته بودیم و در حضور «دیگران» و رو به «الهام» از زندگی می گفتیم و از اینکه چقدر زندگی رو می فهمیم و از راز خلقت سر در آورده ایم و راه زندگی سعادتمندانه را پیدا کرده ایم و خوشبختی را مثل کف دست راستمان می شناسیم و ... و همه و همه ی اینها را به عنوان انگیزه ی بچه دار شدن و اضافه کردن یک انسان دیگر به این دنیا بیان می فرمودیم.

حیات وحش: از قورباغه ی کنار برکه گرفته تا دلفینی که از امواج ماورای صوت استفاده میکنه تا ماهی های مخفی شده رو پیدا کنه، گذشته از زیبایی ها و شگفتی هایی که در این بین به چشم میخوره و شاخ از همه جای آدم سبز میکنه، همه و همه دنبال یک چیزند. زندگی. سیر شوند، تولید مثل کنند و از مرگ و نیستی فرار کنند.

فلسفه: از اول خلقت تا حالا، همه ی اونایی که سرشون به تنشون میرزه، از پیامبران الاهی گرفته تا متفکران زمینی، دارن سعی میکنن که به من و تو بگن «ما» بلانسبت بقیه ی موجودات هستیم و فلان و بهمانیم. اشرف مخلوقاتیم و کائنات و کهکشان ها به خاطر ما آفریده شده است و اصلا هدف خلقت، زندگی و به سعادت رسیدن «ما» بوده و هست.

کیش و مات: بدون اینکه شعار بدهی و هدف خلقت رو از جایی رونویسی کنی، بیا و با بیان شیوا و جوری که من بیسواد هم خرفهم بشم، بگو فرق من با اون قورباغه ی کنار برکه چیه؟! جز اینکه موارد ذکر شده رو از من بهتر بلده؟!

 

این تن بمیره بیخیال شو و برگرد لس آنجلس!

مقدماتی: مدت هاست که یک بیماری مزمن یقه ی حقیر رو گرفته و ول کن نیست. هر از چند گاهی ویروسش وارد خونم میشه و چند صباحی از عمر کم فایده ی من رو، کم فایده تر میکنه. خواب و خوراک و نشست و برخاستم رو تحت الشعاع قرار میده و در یک کلام حدود ده درصد از ذهنم رو به خودش مشغول میکنه.

بازی حذفی: به ناچار و به خاطر بیماری فوق الذکر، سعی می کنم زیاد دور و بر اخبار جدید نگردم و کلا از خبرهای جدید فاصله بگیرم. اشتباه نشه، منظورم اخبار صدا و سیما نیست که اصلا و ابدا اهلش نیستم، اما نه به این دلیل. بلکه منظورم اخبار و احوالات مردمه. برعکس من، اکثر آدما می میرن واسه فضولی و سر از کار بقیه درآوردن . . . کی چی کار میکنه، چقدر درمیاره، چه مرضی داره، زنش خوب بهش میرسه، شوهرش کاربلده یا نه و . . . اینها نمونه هایی از همین اخباری هستند که بقیه کشته مردشن! و من بیزار و فراری. حالا فکر نکنی با چه آدم فاضلی طرفی ها، نه. دلیلش همان بیماری کذایی است. آقا جان! من نمیتونم سر راحت روی بالش بزارم وقتی میدونم کسی مشکل داره. باز باید تأکید کنم توهم نزنی که با چه موجود نازنینی دمخور شدی ها، نه. من واسه گربه ی حامله ی محله مون و کفتر چلاق پشت بوم همسایه مون هم گاهی از اوقات دل نگران میشم و بیخواب!

نیمه نهایی: نمیدونم فصل پنج «لاست» رو دیدی یا نه. یا اگر دیدی یادته یا نه . . . بعد از اتفاقات بسیار و کش و قوس های فراوان، جناب ساویر و سرکار خانم ژولیت، به مدت سه سال در دهه ی هفتاد میلادی و در کمپ دارمایی ها، با هم دوست شدند و دل دادند و قلوه گرفتند. هم ساویر خوشحال بود هم ژولیت. نه ساویر به فکر عشق های قدیمی و عتیقه ش، مخصوصا خانم کیت آستن میفتاد نه ژولیت احساس خطر می کرد که اگر از ساویر سر نبود، ازش چیزی کم نداشت. تا اینکه جناب جک شپرد و خانم کیت آستن و چند تا هله هوله ی دیگه به سرشون زد برگردن جزیره و رابین هود قصه بشن و . . .

باور کنین غم نگاه ژولیت، وقتی فهمید کیت برگشته جزیره، چند روزه که شیر هویج و شیر عسل و آب ماهیچه و غیره و ذلکی که این روزا باید کوفتم کنم رو برام زهر مار کرده!

فینال: حالا میخوام یه دعا کنم، اگه دوست داشتی از ته دل، نه از سر دل آمین بگو. نخواستی هم امیدوارم سرت بیاد.

              «خدایا رقیب قدر (به فتح قاف و دال) سر راه ما قرار نده!»

 

اینقدر زنده بمونم، تا به جای تو بمیرم . . .

ایراد و اشکالی نداره که کسی از حال و هوای این روزهای من خبر نداشته باشه. جالب قصه خودمم! و در واقع مطلبیه که ذهنم رو از صبح درگیر کرده. که نه ربطی به روزهام داره نه ارتباطی به درگیری های ذهنی و بدنی این روزهام. نه ربطی به خورد و خوراکم داره نه ارتباطی به افکار پریشانم که هر لحظه به جایی سرک میکشه و نکته ی بیربطی رو جراحی میکنه و سعی میکنه تا تهش بره . . . از صبح و از وقتی چشم های گرد و سیاه دخترک رو بعد از خواب دیده ام، به یاد تنها خوابی افتاده ام که در طول زندگی سی و اندی ساله ام دیده ام و برایم تعبیر شده و هیچ وقت از خاطرم پاک نمی شود . . .

«دختری با موهای مجعد که در نگاه اول فقط چشم های زیبا و سیاه و گردش دیده می شد و درست به خاطر ندارم از بغل چه کسی سُر خورد توی بغل من . . .»

 

GOD

مقدماتی: با تمام احترام و اعتقادی که به خدای یکتای نامرئی و ندیدنی و لمس نشدنی دارم، می خواهم تأکید کنم که خدای هر کس شکل و شمایلی دارد و رنگ و لعابی. خدای کسی روشن است و متبسم و مهربان، و خدای دیگری عصبانی است و خشن و زودرنج. تفاوت در شکل و شمایل و رفتار و برخورد خداوندگار، به زعم من، از تربیت و شرایط دوران کودکی نشأت می گیرد. تصویری که در کودکی برای خدا در ذهن من و تو توسط مربیان ساخته شده است، همان می شود مبنای رنگ و روی خدا در بزرگسالی.

حذفی: تا قبل از این، خدای من هم کم و بیش خشن بود و انتقامجو. احساس می کردم به هر کجروی حساسیت نشان می دهد و قدرتنمایی می کند و خودی نشان می دهد. تا قبل از این خدایی داشتم سختگیر و بدپیله. منتظر نشسته بود من یا هر بنده ای پا به بیراهه بگذارد تا خود را نشان دهد و کیفرخواستی تنظیم کند که بیا و ببین. اینها همه بود تا ...

نیمه نهایی: اینها همه بود تا زمانی که خودم «پروردگار» شدم. بله، اینها همه بود تا زمانی که «پدر» شدم. فرزندی پیدا کردم که ارتباطش با من، کم و بیش شبیه ارتباطی است که با پروردگارم دارم. عصبانی ام می کند، حرف گوش نمی دهد، لجبازی می کند و . . . و از آن طرف شیرین می شود، زبان می ریزد و حرف شنو می شود، عذر می خواهد و بغلم میکند و . . .

در کمتر از ثانیه همه چیز را فراموش می کنم و خوبی هایش را می بینم. عذرخواهی اش بیش از اشتباهش به چشمم می آید و به راحتی می بخشمش.

فینال: مقایسه ای در کار نیست. اما بعید است . . . خیلی بعید است که من ِ کوچک و ناقابل مهربان تر از خالق و پروردگار میلیاردها موجود جاندار و بیجان باشم.

 

بوسه بر لب مرگ

مرگ راحت و بی دردسر هم برای خودش نعمتیه. گفتنش راحته که از مرگ نمی ترسم و فلان و بهمان، اما یه کم که فاز مردن بگیری و خودت رو کفن پیچ تو یه وجب جا تجسم کنی، می فهمی من چی میگم. خدا وکیلی وحشتناکه.

سؤال: حضرت عباسی احتمال میدی که یه روز بمیری؟! اگر از من بپرسی، جواب من یک «نه» قاطعانه س. اصلا خدا یه نفر رو آفریده که نمیره، اون هم منم!

نظریه: قضیه ی نترسیدن از مرگ واسه خودش حکایتیه. به نظر من بزرگ ترین دست انداز پیش پای مرگ، تعلقاته، نه ترس از خدا و قیامت و باقی قضایا. تا کسی پول حسابی نداشته باشه و واسه به دست آوردنش جون نکنده باشه، نمیتونه نظر بده که به راحتی ازش می گذرم و مرگ رو عاشقانه در آغوش می کشم. تا کسی بچه نداشته باشه و طعم یک ساعت دوری و نگرانی آینده ش رو لمس نکرده باشه، نمیتونه ادعا کنه که می سپارمش به خدا و مرگ رو به خونه م دعوت می کنم.

ادعا: بنابر نظریه ی بالا و مشاهدات عینی و مکاشفات روحانی و غیره و ذالک، هرچه سن بالاتر میره، پذیرش مرگ سخت تر میشه. شاید به همین خاطر باشه که گذشته از قوای بدنی و شور و هیجان جوانی، غالب کشته شدگان جنگ های مختلف، جوان و کم سن و سال بودن.

کابوس: امروز شنیدم که دو نفر بعد از ده روز از زیر آوار زلزله ی هاییتی زنده بیرون کشیده شدن. شنیدنش به اندازه ی ده سال من رو پیر کرد. خیلی سخته. وحشتناکه. غیر قابل تحمله. صد رحمت به مرگ!

 آرزو: خواب به خواب برم و در عالم رؤیا بوسه بر لب مرگ بزنم.

 

سفارشی

اول: نکته ی مهمی که باید همه در نظر داشته باشن اینه که مفاهیمی مثل ایثار و فداکاری و مهربانی و ... دو سر دارن. یعنی فقط شخص عامل مطرح نیست، بلکه شخصیت و به تعبیری رضایت کسی که قرار است مورد مهربانی و ترحم و فداکاری قرار بگیرد هم حایز اهمیت است.

وسط: آن روزها نه سیاه سیاه بودن و تاریک، نه سفید و روشن. حال و هوا و رنگی بین سیاه و سفید. خاکستری. نه آنقدر بی پول و نیازمند که سفره ی شام و ناهار خالی باشند، نه آنقدر پر و پیمان که «هرچه می طلبد، جمله باشدت موجود». خبری از تفریح و بیرون رفتن و این چیزها نبود. داشتن ویدیو (سونی تی سون و نوار بتاماکس و ... یادش بخیر) از آرزوهای دست نیافتنی بود. اما لااقل زندگی، با درایت مادر همیشه برقرار بود. درست که ماه ها ناهار نمی خوردم تا با پولش (اگر اشتباه نکنم روزی پنج یا ده تومان) دوربین عکاسی بخرم، اما به محض اینکه خبر به خانه رسید، به دنبالش پول دوربین هم جدا از پول ناهار مهیا شد. خلاصه اش همان که گفتم، نه عالی بود و نه بسیار بد. زندگی روی موج متوسط بود. با کمی بالا و پایین مختصر.

آخر: نوشتن این پست سبب شد به اون روزها برگردم و خاطراتش را مرور کنم. اما هرچه گشتم چیز دندانگیری دستگیرم نشد. بجز ... بجز یک خاطره که همواره برایم تکرار شده است و همیشه یک «ای کاش» بزرگ در کنارش دیده ام. «ای کاش مدرسه ای نمی رفتم که نیاز بود به خاطر بی پولی و عجز از پرداخت شهریه اش، اشک شرمساری مادرم را ببینم ...»

 

منت خدای را . . .

دست آخر من نفهمیدم که «مهمون خر صاحبخونه س» یا «صاحبخونه عنتر و منتر مهمون». درست که هر غذایی جلوی مهمان بگذارند نباید جیک بزند و حتی زهرمار را با اشتهای چلو گوشت باید میل کند، اما نمی شود از خواستش در مورد برنامه های تلویزیونی طفره رفت و به سلیقه ی خود کانال تلویزیون و ماهواره رو بالا و پایین کرد. وقتی می گوید کانال سه سریال داره، باید قید فینال باشگاه های اروپا رو بزنی و مثلا «گاوصندوق» رو تماشا کنی . . .

دیشب (چند شب پیش) از همان شب ها بود. البته مهمان عزیز نتوانست مانع دیدن بازی آرسنال و اورتون بشه. اما از زیر فیلم «دماغ» نشد سُر بخورم. بگذریم که کلا از ژاله صامتی و بازی اش خوشم میاد و اوایل فیلم از سر بیکاری و به خاطر همین خوشامد، کانال رو عوض نکردم. اما بعد از دقایقی که خسته شدم چاره ای جز ادامه نبود. مهمان غرق فیلم بود و تغییر کانال، غیر ممکن.

نمی دانم دیدی فیلم را یا نه. راستش برای من زیاد بد نشد. انگار فقر مطلق را فراموش کرده بودم... این گونه زندگی کردن را از یاد برده بودم... سالها از آن روزهای سخت گذشته و تصویر آن روزها خیلی کمرنگ شده بود و ... خلاصه کمترین فایده خر مهمان بودن این شد که خاطرات آن روزها برایم تجدید شود.

 

یکی بود، یکی رفته بود، یکی هم که رفته بود هوس کرده برگرده . . .

۱. شاید اتفاق، شاید هم تقدیر و قسمت باعث شد در سالگرد متلاشی کردن زندگی چند ساله ی قبلیم، زندگی جدیدی رو وسط دو تا دختر شروع کنم! این بار هم از همان یک نخ سیگار کذایی شروع شد. وقتی نشسته بودم و سوژه ای به ذهنم رسید و دوباره احساس نویسندگی یقه م رو گرفت و حاجی هم به راحتی کلید منزلش رو در اختیارم گذاشت و ... . از همان شب شروع شد و سیگار گیرانده شده ی (با اجازه ی صاحب عبارت!) آن شب نشئگی اش ماند تا امروز که . . .

۲. بیشتر از گذشته هیجانزده ی روزهای آینده و اتفاقات خوب و بدش هستم. بیصبرانه منتظر دیدن رفتار آدمهای دور و برم و آدمهای ندیده و نشناخته ای هستم که قرار است آینده ام را بسازند. هنوز بر این باورم که  زیبایی زندگی، همین است که نمی دانی چه می شود و چه نمی شود. چه خوب و چه بد، ندانستن آینده کلی می ارزد. بیشتر از ده میلیارد. شاید هم بیشتر. لااقل برای من...

در کنار اینها، با اشتیاق عجیب و غریبی منتظر بزرگ شدن دخترک هستم. راستی، بزرگ شده... خیلی هم بزرگ شده... جیشش رو خودش میگه!