ابر بی باران اندوهم

 

گاهي وقتها عمداً خودم را در شرايطي قرار مي‌دهم كه از يك آدم قطع اميد كنم.

 

 

خود را چنین آسان چرا کردی فراموش..تنهای تنها..خاموش خاموش

 

از صبح یک لحظه هم آرام ننشسته ‌ام. مدام به راه بوده‌ام و حالا نیم ساعتی‌ست که نشسته‌ام. کمی چیز میز خوانده‌ام و بعد یکهو انگار که بادم خالی شده باشد وا رفته‌ام و حال گرفته بدی دارم. اصلا هم نمی‌دانم چه مرگم شده. فقط به طرز عجیب و  غریبی دلم می‌خواست که همین حالا یک نخ سیگار آتش می‌کردم و همینطور لم داده روی صندلی بزرگ و راحتم می‌کشیدم و به چیز میز خواندنم ادامه میدادم.

یک لحظاتی مثل این لحظات است که آدم با عمق و شدت خیلی زیادی حس میکند که دلش میخواهد یکی بود که در اینجور مواقع گوشیت را برمی‌داشتی و زنگ می‌زدی بهش و هیچ احتیاج به توضیح هم نداشتی و کسی آنطرف بود که دلداریت بدهد، یا همراهت شود برای هوسی که کرده‌ای.

می‌دانی...وقتهایی که هیچکس در زندگیت نیست فکر میکنی که خوب...هیچکس نیست. بعد شاید بگویی به جهنم که هیچکس نیست. اما وقتی کسی هست و آن کسی نیست که باید باشد، هی مایوس می‌شوی. هی  انگار دستت به هیچ کجا بند نیست. حتی گوشی را برمیداری و زنگ میزنی که دردلی بکنی..یا نه، اصلا چهار تا حرف چهل من یک غاز بزنی و هوایت عوض شود. بعد که صدایش میپیچد در گوشی تلفن فکر میکنی که هی...این دیگر کیست؟ اصلا چرا من زنگ زده‌ام به این آدم که هیچ نمیفهمد و هیچ درک نمیکند من را.

کم‌کم باید وسایلم را جمع کنم. می‌خواهم امروز اگر حوصله‌ام رسید بعد از دو  ماه و اندی که هدفونم ترکیده است بروم و یک هدفون بخرم. بعد نمی‌دانم چرا وقتی در ورودی پاساژ را تجسم کردم یاد آن n سال پیش افتادم که یک شب سرد زمستانی دقایق زیادی را آنجا منتظر یک نفر ایستادم و درست لحظه‌ای که تصمیم به رفتن گرفتم آمد. یعنی رفتم آنطرف خیابان که ماشین سواز شوم که دیدم آمد و با آن قد بلند شروع کرد به سرک کشیدن و گشتن دنبال من. شب ِ سرد ِ زمستانی بود اما رابطه‌مان و حس بینمان از همه شبهای سرد زمستانی سردتر بود و آن شب وقتی نزدیک خانه پیاده‌ام کرد و خداحافظی کردم می‌دانستم این آخرین خداحافظی از آدمی‌ست که چهار سال زر مفت دوست‌داشتن زیر گوشم خوانده است.

 

ایشششششش

 

آدمي كه بعد از 10 بار بيرون رفتن و تكرار n باره اين موضوع كه "من چايي نبات دوست ندارم" باز هم دفعه بعد نبات را مي‌اندازد توي استكان چاييت و ميگذارد جلويت، موجود *س مغزي‌ست كه دو زار هم به آدم توجه ندارد.

 

بیگانه

 

از صبح هی توی ذهنم نوشتن از خودم بود و نوع رفتارم. که این بیست و اندی روز خیلی سعی کرده ام اخلاقهای به زعم دیگران مزخرفم را بگذارم کنار و با همه بجوشم. بخصوص حالا که به واسطه کار مجبورم با همه آدمهای شرکت در ارتباط باشم و اگر قرار میبود همان سیستم سگ ‌عنقی‌ام را که فقط با آدمهای خیلی خیلی معدودی میجوشد را ادامه بدهم دردسرهای بیشتری می‌داشتم .

چیزی که بیشتر وادارم می‌کرد هی به خودم فکر کنم و هی باز فکر کنم که خوب تلاش کرده‌ام و خوبتر موفق شده‌ام حضور امروزه دخترک آنیکی دفتر اینجا بود.

می‌دانی...از آن دسته آدمهایی‌ست که برای من نچسب‌ترین و مزخرف‌ترین آدمهای روی زمین محسوب می‌شوند. بخصوص که خردادی هم هست و همین قضیه دید منفی من را نسبت بهش چندین برابر می‌کند. (لطفا برایم روضه نخوانید). امروز که آمد اینجا تصمیم گرفتم این تجدید رفتار را با همه سختی‌ای که برایم دارد رویش پیاده کنم. می‌دانی...وقتی از کسی خوشم نمی‌آید قالب رفتارم نسبت بهش بشدت بی‌تفاوت و سرد می‌شود. یعنی در حقیقت آنقدر بی‌تفاوت و بی‌اهمیت برخورد می‌کنم که طرف حتی احساس توهین‌زدگی می‌کند از رفتارم. امروز که آمد  هی سعی کردم گرم بگیرم باهاش و هی در مقابل حس آزاردهنده و منفی‌ای که از همه وجودش می‌گرفتم مقاومت کردم و با بگو و بخند‌های الکی و محبت‌هایی که اعتراف می‌کنم هیچ از ته ِ دل نبود رابطه‌مان را بهبود ببخشم.

حالا که چی که اینهمه فک زدم؟ همین چند دقیقه پیش آقای مدیر صدایمان کرد توی ِ اتاقش و گفت که فعلا همین دخترک  سرپرست ما هستند تا حکم ریاستشان زده شود. رسما دلم می خواست خودم را حلق آویز کنم. اما باز دارم سعی میکنم که قضاوت الکی نکنم، دید منفی به خودم ندهم، به عنوان یک آدمی که می‌توانم دوستش داشته باشم بپذیرمش و....الخ

 

 

خدایا

شاید من بنده خیلی خوبی نباشم، اما تو خدای خیلی خیلی بدی هستی!

بله!

 

تو ازم گذشتی رفتی....منو از خودم گرفتی

 

دو بار آمدي، دو بار رفتي...

ساده تركم كردي.

 

عميقا دلم ميخواهد كه اين دو هيچوقت سه نشود. ديگر نيايي...ديگر نباشي!

 

و عشق همان بود که با تو ورزیدم

 

دستش حلقه مي‌شود دور بازويم و كشيده مي‌شوم سمتش. سرم را مي‌گذارم روي شانه‌اش و چشمهايم را مي بندم. با يك دست رانندگي مي‌كند و دست ديگر آرام موهايم را و گونه‌ام را نوازش مي‌‌كند.

سعي مي‌كنم آرام باشم اما ته ِ دلم غوغايي‌ست از آن نيمه‌شب ِ پنج‌شنبه بهاري كه من بودم و او بود، بعد از مدتها حسرت، و آرامش و لذتي كه با همه وجود حس مي‌كردم.

مي‌داني... بعضي اتفاقهاست كه خوب است، شيرين است، دوست‌داشتني‌ست...اما تكرارش با هر آدم ديگري به جز آنكه اولين شهد را به كامت ريخته تا ابدالآباد زهر است كه به جانت مي‌نشيند.

 

آویخته ام..از جایی که نمیدانم چیست...

 

لابد بعد از اين هر بار كه از آن خيابان شلوغ و نيمه تاريك كه بگذرم، وقتي به آن بانك نما زرشكي برسم يادم مي‌افتد به اولين باري كه قدم‌زنان خيابان را گز مي‌كردم و حالم هيچ خوب نبود و هي توي ذهنم يك ماجراي احمقانه را مرور مي‌كردم و حرص مي‌خوردم و همزمان با انگشتر ورساچه‌ام باري بازي مي‌كردم. هي انگشتر را از دست چپ هل ميدادم دست راست، از اين انگشت به آن انگشت و راه مي‌رفتم كه يكهو انگشتر از دستم شوت شد وسط پياده رو، درست جلوي در بانك. ايستادم و توي تاريكي گشتم دنبالش. نه جلوي پايم، نه جلوتر، نه اينورتر و نه آنورتر...هيچ جا نبود. موبايلم را درآوردم و با نورش توي باغچه و حتي جوب را نگاه كردم...نبود. بهت زده و مستاصل ايستاده بودم و داشتم فكر مي كردم كه يعني انگشتر آب شده و رفته توي زمين؟ و بهتر نيست كه ولش كنم و بروم پي كارم و هي دلم نيامد كه بروم و باز داشتم چشم‌چشم مي‌كردم كه پيدايش كنم. آقايي كه تمام مدت دم باجه خودپرداز ايستاده بود و ور مي‌رفت به حسابش، كارش تمام شد، قدمي به عقب برداشت...خم شد، انگشترم را از زير پايش برداشت و دراز كرد سمتم.

 

پ.ن: اين روزها، حسابي درگير كار هستم. اما خوبم.

 

 

خواب عالم فراموشی هاست

 

دارم فکر می کنم، ما اگر به طور نرمال روزی هشت ساعت بخوابیم و اگر به طور متوسط شصت سال عمر کنیم، درنتیجه یک سوم عمرمان را در خواب گذرانده ایم.

حالا تکلیف من که دلم می خواهد حداقل روزی نه-ده ساعت بخوابم چیست آیا؟

یعنی من تقریبا بیست و پنج سال عمرم را خوابم.

پ.ن: حالا زیاد هم مهم نیست، مگر خواب و بیداری من چقدر با هم فرق دارند! والا!!

پ.ن: کتاب "دژ دیجیتالی" اثر "دن براون" را دانلود کرده ام، اما نامرد فقط شصت و سه صفحه اش را دارد. کسی هست که مرا یاری دهد که از کجا می توانم همه کتاب را دانلود کنم یا باید عین بدبخت ها صبر کنم تا بیایم ایران و کتاب را بخرم! آخر این همه شد زندگی!

 

لاک قرمز

 

الان دقیقا بعد از ظهر شنبه است و من اینجا نشسته ام و همانطور که تایپ می کنم لاک هایم را هم با آستون پاک می کنم. نه چون از آن دسته دخترهای های فشن گوگولی مگولی هستم، بلکه چون دو عدد لاک بورژوای خداااا خریده ام. آن هم چون حراج بود و دو تا ببر یکی بخر شده بود! (حالا اگر پس فردا یکیتون یکی از محصولات بورژوا از من سوغاتی گرفت مدیون است اگر فکر کند چون حراج بوده برایش خریده ام. بللله) داشتم می گفتم... می خواهم برای امشب لاک قرمز بزنم . آخر امشب از طرف شرکت یک کلاب شرقی دعوت شده ایم و من با اینکه حتی یک نقطه قرمز در لباس هایی که می خواهم بپوشم به چشم نمی خورد اما همچنان مصرم که ناخن هایم را گل گلی کنم. دل است دیگر... چکارش دارید... اصلا باید بیایید این اروپایی ها را ببینید که بعضا لباس هایشان از شنبه شروع می شود و اگر بشماری تا پنج شنبه لایه لایه لباس رنگ رنگی پوشیده اند. خوشحال هستند دیگر. من هم قرار است یک انسان خوشحال باشم از این به بعد... البته از پنج شنبه شروع به خوشحالی کرده ام... آخ اگر بدانید چه حالی دارد با تلفن شرکت مستقیم به ایران زنگ بزنی و چهل دقیقه به معنای واقعی کلمه فک بزنی! حتی به رو در رو شدن با رییس بزرگ هم می ارزد. حالا باز هم از این خوشحالی ها خواهیم داشت. راهش را یاد گرفته ایم و اگر خدا بخواهد تا به مرز اخراجی آن هم در این بحران اقتصادی نرسیم ول نمی کنیم.

 

پ.ن: پراگ فوق العاده بود. یعنی این شهر در شهر عشاق بودن زده است روی دست پاریس حتی. حالا بعدن ها که حال و حوصله اش بود چند تا عکس می گذارم حالش را ببرید.

 

پ.ن: پست بالا با خیلی تاخیر آپلود شده است، چون سر وقت خودش بلاگفا قاطی کرده بود!

 

کجایی ای ستاره نهفته پشت ابرها

 

اين روزها، با اين هواي ملس و دوست‌داشتني و محبوبم، هربار كه از سر ِ كار بيرون مي‌آيم يا كلاس يا خانه حتي، دلم مي‌خواهد كسي منتظرم باشد كه پر بگيرم سويش، با ذوق و شوق و خنده و مهرباني، گشتي بزنيم، بي بهانه يا با‌بهانه.

كه محض رضاي خدا هيچكس نيست...هيچكس.