مشت بیهوده بر دیوار
در تمام اين سالها، اگر مادر جان اندكي از اينهمه وقت و انرژي و پشتكاري كه در جهت تغيير دادن آقاي پدر صرف كرده، صرف تغيير خودش ميكرد، مطمئنا حالا به آرامش رسيده بود.
در تمام اين سالها، اگر مادر جان اندكي از اينهمه وقت و انرژي و پشتكاري كه در جهت تغيير دادن آقاي پدر صرف كرده، صرف تغيير خودش ميكرد، مطمئنا حالا به آرامش رسيده بود.
توي اين شهر درندشت شلوغ يك چهارديواري كوفتي پيدا نميشود كه بتواني ساعتي داخلش فارغ از نگاههاي كنجكاوانه و پرسشگرانه اينهمه رهگذر، خودت را رها كني ميان بازويش و بغض سنگين 10 ساله را بشكني.
خدا را شكر كه به يك ثباتي رسيدم. دور روز است كه سگ بستهام. برج زهرمار. از صبح مينشينم پشت ميزم، هدفون را ميچپانم توي گوشم و مثلا كار ميكنم. كسي هم اگر سوالي بپرسد اول كه با تكان كله و بعد هم اگر مجبور باشم با كمترين كلمات ممكن جوابش را ميدهم، اغلب "نميدونم" بهترين گزينه است. ميتواني حتي بجاي گفتن كلمهاش، شانههايت را كمي بدهي بالا، درحاليكه كف دستهايت رو به بالاست اندكي از هم بازشان كني و سرت را هم خيلي كم به سمت راست متمايل كني. معنياش ميشود همان "نميدونم" و تازه مجبور هم نيستي فكي را كه با آن شدت بهم چسبيده به زور از يكديگر جدا كني.
اصلا باورت ميشود نميدانم چه مرگم است؟ فقط يك حس خيلي خيلي بد و نااميدكننده دارم. بخصوص ظهرها از نهار كه برميگردم انگار يك وزنه 100 تني روي سينهام است كه حتي راه نفس كشيدنم را ميگيرد. باز مينشينم پشت ميزم، گوشيام را ميگيرم دستم و هي شمارهها را بالا و پايين ميكنم و فكر ميكنم به كي زنگ بزنم خوب است و كمي حالم را بهتر ميكند. بعد احتمالا به نتيجهاي نميرسم. گوشي را مياندازم روي ميز و فكر ميكنم كاش ميتوانستم حداقل گريه كنم...كه نميكنم.
خوابم هم بهم ريخته اساسي. شبي 2-3 ساعت اگر بخوابم. اگر از آن بابت كه به يمن بركت اين ريزگرد محترم حساسيتم عود كرده و بعد از چند روز گلودرد شديد حالا انگار يك لايه توي گلويم را گرفته كه موقع خوابيدن بخصوص راه گلويم را بند ميآورد و همينطور گلويم را تحريك ميكند كه اول با احساس خفگي و بعد سرفه شديد از خواب ميپرم.
خوب! خووب غر زدم نه؟ اما مگر درد آدم با اين غرزدنها خوب ميشود؟ دردي كه نميداني چيست. فقط يك يأس و اندوه عميق و خيلي بزرگ است كه سايه انداخته روي تمام وجودت.
يك طوريم اين روزها...حال خودم را خوب درك نميكنم. لحظاتي خوب و به نوعي خيلي خوب، از آن مدلها كه انگار اصلا روي زمين نيستي و درحال پروازي ميگذرد. لحظات ديگر دچار آنچنان ياس عميقي ميشوم كه بيا و ببين. عصبي و پرخاشخو و ناراحت. افسره افسرده. لحظاتي هم هستند كه هيچ. انگار اصلا در اين دنيا نيستم. بيخيالي مطلق. انگار كه قرار است همين چند ساعت بعد بميرم و همه كارهايم را كردهام و فقط نشستهام به انتظار تا ساعت مردنم برسد. و تو نميداني اين سوييچ شدنهاي مدام از حالي به حال ديگر چقدر طاقتفرساست. اين ثبات نداشتن، اينكه نميداني اصلا تكليفت با خودت چيست، بقيه آدمها كه هيچ، رنجم ميدهد.
بدتر از آن اين خواستن عميق و شديديست كه از وجودم سرريز كرده و هي سعي ميكنم با منطق و حرف و استدلال جلوي سرريزش را بگيرم كه نميشود. يعني اين روزها فكر ميكنم بعد از اتمام آن رابطه كذايي كاري كه هميشه كردهام همين بوده. احساساتم را گذاشتهام آن تهتهها، ميان حصارهاي بلندي كه كشيده ميشد دورش و بعد هي سعي كردهام همه چيز منطقي و خوب باشد كه باز آسيب نبينم...آسيبي انقدر جدي نبينم. حالا تو فكر كن...آدمي آمده كه به من ميگويد "خيلي احساساتي" ..آدمي كه آن رويم را ديده. جلوي رويش از حصارهاي بلند خبري نبوده...احساساتي بوده كه نمايان و عيان بوده و همين عريان بودن و بيحفاظ بودنش شدت ضربهاي كه خوردم را به حد وحشتناكي بالا برد. كار ي نداريم. اين را ميخواهم بگويم كه حالا هم درست عين همان سالها پيش احساساتم عريان است. ميداني...فكر ميكردم آتشش خاموش شده. زخمش خوب شده،نه كه هنوز زخم باشد و فقط كهنه شده باشد. فكر ميكردم...فقط فكر بود، يك فكر سادهلوحانه. حالا كه آمده باز همان احساسات شديد و عميق آن سالها فوران كرده. آتشي بوده كه خاموش نشده بوده، من فكر ميكردم كه خاموش است. وقتي آمد فكر كردم كه اه... چه جالب. بعد از اينهمه سال حالا ميتوانيم دو تا دوست باشيم براي هم...دوستهاي قديمي..خيلي قديمي. زهي خيال باطل. در همان اولين صحبت تلفنيمان همه خيالات خوش هردوتايمان نقش برآب شد. چيزي عوض نشده. احساسات فروخفته من مجال بروز پيدا كردند در مقابل تنها آدمي كه بيترس احساساتي بودم و عاشق بودم ، نه يك موجود منطقي حساب كتاب كن. همين هم هست كه حالا هي مينشينم به منطقي فكر كردن و تصميم منطقي گرفتن و باز تا زنگ ميزند، تا چت ميكنيم، تا ايميلي، SMSي رد و بدل ميشود منطق زوركيم رنگ ميبازد و باز هي دلم ميخواهد عاشقي كنم، ديوانگي كنم، مجنون باشم.
آخرين ديدارمان درست 10 سال پيش بود. غروب تلخ و دلگير يك پنجشنبه ارديبهشت ماه. با كلي كتاب كه خريده بود برايم، نشسته بوديم توي ِ ترمينال جنوب، منتظر، كه من راه بيافتم سمت ِ شهر ِ دانشگاهيم. قلبم توي ِ سينه پرپر ميزد. هردو ميدانستيم كه همه چيز تمام است و ديگر فرصتي برايمان نيست. ساكت و خاموش و گنگ فقط نشسته بوديم كنار هم، شانه به شانه تكيه داده. لحظات آخر، برگشتم سمتش. وسوسه غريبي دويده بود زير پوستم. نميدانم چه شد كه من ِ سربهزير و آرام و محجوب ِ آن روزها جلوي ديدگان آنهمه آدمي كه توي ترمينال در هم ميلوليدند سرم را بردم جلو و بوسيدمش.
و اين اولين بوسه عمرم بود. شايد عاشقانهترينش.
مگر ظرفيت يك قلب كوچكي كه فقط اندازه يك مشت است چقدر ميتواند باشد؟...هان؟
احساس عجز ميكنم...عجز!
حالا من 28 سالم است و ديگر آن دختر احساساتي 10 سال پيش نيستم. با اينحال ديروز وقتي صدايش زدم و در جوابم گفت "جانم" باز هم مثل همان سالهاي دور دلم هري ريخت پايين، يك لذت ناب و وصفناشدني.