شوربا

۱. دوست دارم ازشون بپرسم اونها هم همونقدر که من صبا رو میخوام، منو میخوان؟!

۲. چشم پیچیده است و پروسه ی «دیدن» شاید یکی از پیچیده ترین ها باشه. اما جراحی چشم ... فکر می کنم این یکی شگفت انگیزتر از اصل خلقتش باشه. که این یکی را مخلوق و با دست و ادوات زمینی انجام می دهد و آن یکی را خالق و با سخت افزارهای آسمانی.

۳. خیلی دقت کردم، اما دست آخر نفهمیدم طالب لو عمدا توپ رو گذاشت توی دروازه یا سهوا.

۴. همه ش وصل است به اعصاب. ریشه اش هیجان است و اضطراب. بعد از سه ماه که گوارشم شده بود عین ساعت سواچ، امروز همه چیز ریخت به هم ... آب مروارید گلکار بزرگ سببی شد تا دل و روده ی حقیر یاد گذشته کند و ...

۵. چند روز پیش می خواستم یه پست بنویسم و بپرسم که شما این جمله رو واسه کی دوست دارین بخونین: «اونقدر زنده بمونم که برای تو بمیرم» و بعد به عنوان سورپریز جواب خودم رو بعدنوشت بنویسم! و بعدترش یادم اومد، شاید هم یادم انداختن که همین چند ماه پیش جواب این سؤال رو نوشته ام ... آلزایمر از این بدتره؟!

۶. تمام اضطرابمون این بود که چشم حین جراحی دچار خونریزی نشه که با شرایط خونی گلکار بزرگ، کار خیلی سخت می شد و عواقبش غیر قابل پیش بینی ... خدا رو شکر که اضطراب ما فقط اضطراب بود و هیچ اتفاق خاصی نیفتاد.

۷. «یحیی»! شاید یه پست با این عنوان نوشتم یه روزی.

 

دوران هاری


دیشب در راه برگشت به خانه هی این ماشین ایستاد و هی یکی دیگر. سرم را انداخته بودم پایین و برای خودم میرفتم و هیچ محل نمیدادم بهشان. بعد یک موتوری آمد، لاغر مردنی و ریشو. گفت "چقدر بیشعورن اینا که هی مزاحم میشن" نیم نگاهی بهش کردم و جواب ندادم و به راهم ادامه دادم. باز اومد جلو و گفت "میخوای با موتور برسونمت" و خنده کثیفی کرد. با اخم و جدی گفتم "بفرمایید آقا" یک لحظه دستش را کشید به ریشهاش و  با لحن چندش شهوت‌انگیزی گفت "بفرمام؟ اووم.. چیتو بخورم؟ " در حد یک ثانیه هنگ کردم که باید به این موجود رذل چی بگم. از دهنم پرید "انمو"


من گاز میخوام


استاده رو تا حالا خیلی دیده بودم. تمام 3 ماهی که دوره قبلی رو میرفتم و حتی گاهی جمعه‌ها. ولی زمستون بود، همیشه کاپشن تنش بود و با کوله‌پشتیش یلخی  واسه خودش توی موسسه میگشت. یعنی کلا یجوری بود که من اولا فکر میکردم دانشجوئه،  انقدری که واسه خودش خوشحال و هشل هفت بود.  بعد جلسه اولی که رفتم سرکلاسش، یک تیشرت GAP طوسی آستین کوتاه پوشیده بود و با همون کوله پشتی معروف اومد سر کلاس. منم که به عادت همیشه‌ام جلوی ِ جلو نشسته بودم  که اگه برم ته ِ کلاس دیگه هیچی گوش نمیدم و میرم توی هپروت. آمد سر کلاس و وایساد جلوی ِ من و یک نمایش کامل از بازوهای خوش فرم و سینه‌های نوک‌بیرون‌زده‌اش به اجرا گذاشت. بعد من تمام مدت کلاس خودم را میدیدم که با دندون از بازوهاش آویزون شدم. یعنی تنها حسی که مثل سیر و سرکه در من میجوشید این بود که یک گاز اساسی از بازوهای آقای استاد بگیرم.



ساعت 3 بود. از درد بیدار شدم. یکی چنگ انداخته بود زیر دلم و هرچیزی که آنجا بود را با فشار میکشید پایین. غلت زدم و به روی خودم نیاوردم. نشد. رفتم دستشویی و برگشتم. هیچ خبری از هیچ چیزی نبود. دوباره خزیدم توی تخت، درد ول کن نبود. هی حس میکردم الان است که رحم و تخمدانهایم از بین پاهایم بیایند بیرون انقدر که دردش یکجور وحشتناکی بود. دولا دولا رفتم توی آشپزخانه. آب گذاشتم جوش بیاید. ریختم توی کیسه آب ِ گرم و همانطور دولا دولا برگشتم توی ِ تخت و کیسه آب گرم را گذاشتم روی شکمم. آرام نمیشد که لامصب. شکمم میسوخت، پاهای برهنه‌ام یخ کرده بود. کلافه بودم. همانطور که ذره ذره از گرمای کیسه آبجوش کم شد، درد را هم با خودش برد.  غلتیدم به پهلو  که بخوابم. چشمهایم که گرم شد ساعت زنگ زد. هی فکر کردم بیخیال کلاس بشوم و بخوابم و دیر بیایم سرکار. بیخیال نشدم. حاضر شدم، سرخوشانه جلوی موهایم را فر کردم، دلی دلی کنان آرایش کردم و  عطر محبوبم را زدم به این نیت که امروز روز خیلی خاصی‌ست و آمدم سرکار. کلاس خوب بود، حالم خوب بود. بعد هیچ اتفاق خاصی نیافتاد. بعد حتی مثل روزهای دیگر هم نبود. بعد یکهو غصه آمد خودش را جا کرد توی قلبم. اشک‌ها سرریز کردند پایین، درشت ِ درشت.  

صبا خانوم یه دونه باشه!

نه اینکه تئوریسین تربیت و بزرگ کردن دختربچه ها باشم و توی تربیت دخترکم شق القمر کرده باشم ... نه ... اما هیچ رقمه با پسربچه ها نمیتونم ارتباط برقرار کنم و هیچ ایده ای واسه بزرگ کردنشون ندارم و اصلا بزارین بگم اعتماد به نفس فرستادن یه مرد به جامعه رو ندارم.

 

تلخ تر از قهوه

پدر و دختر قایم باشک بازی می کنند. پدر برای اینکه دخترک بیش از پیش بگردد و پیدایش نکند و بیشتر و بیشتر سر کار بماند، در را باز می کند و بیرون از ساختمان و راه پله را برای مخفی شدن انتخاب می کند...

دخترک می گردد و می گردد و پدر را پیدا نمی کند و ... پدر هیچ وقت باز نمی گردد ...

 

 

ميان ِ آنهمه شلوغي و رفت و آمد آدمها اول بازويش را ميبينم، از آن مدلهاييست كه من خيلي ميپسندم. بين صندلي كنار ِ من و روبريم كه خاليند، دل دل ميكند و آخر سر روبرويم مي‌نشيند. من چيپس فلفلي ميخورم و غرقم توي ِ فكر و بعد هي بقيه آدمها و در و ديوار را نگاه ميكنم كه چشمم نيافتد به چشمش كه همانطور زل زده و خيره شده است به من.

يك مرد چاقي هم ايستاده بالاي سرم و طلبكارانه سرتا پايم را ميكاود. زل ميزنم به روبرو و فكر ميكنم نگاه كردن به يكي كه با لبخند به تو نگاه ميكند خيلي بهتر است از نگاه كردن به آدمي كه انگار اگر همين حالا رهايش كنند خرخره‌ات را خواهد جويد.

خيلي جدي روبرو را نگاه ميكنم واجزاي صورت پسر را بررسي ميكنم. بعد هي فكر ميكنم بينيش شبيه ِ كيست؟ توي ذهنم جرقه ميزند: فرهاد. اسم فرهاد كه توي ذهنم مي‌آيد خنده‌ام ميگيرد. شما فرهاد را نميشناسيد. ازش برايتان چيزي نگفته‌ام از بس ماجراي احمقانه و مسخره‌اي داشت اين آدم. يك آخر شبي بود كه من و يك بانويي نشسته بوديم كنار ساحل و براي ِ خودمان گپ ميزديم. فرهاد و دوستش آمدند و روي نيمكت روبرويي ما نشستند. اول كمي از دور حرف زدند و ايما و اشاره بعد آمدند بالاي سرمان. آن شب پروسه حرف زدن ما بگمانم بيش از نيم ساعت طول كشيد. آخر سر فرهاد شماره‌اش را داد و رفت. من بعد از كلي فكر كردن، دو روز بعد كه برگشتيم تهران با فرهاد تماس گرفتم. از آن رابطه‌هايي بود كه با سرعت نور جلو ميروند. كمتر از يك ماه از آشناييمان گذشته بود كه فرهاد آمد تهران و قرار گذاشتيم. باورتان نميشود. وقتي كنارش توي ماشين نشستم هنگ كردم. نهههههههههه...اين آدم هماني نبود كه آن شب من ديده بودم و كلي هم پسنديده بودم. به حدي قيافه اين آدم توي ذوق ِ من زد كه ميخواستم همان لحظه از ماشين پياده شوم. تازه من آدم قيافه‌پرستي نيستم...فقط چيزي كه من از اين آدم ديده بودم و بعد هم در صحبتهاي تلفني شكل گرفته بود، اصلا كسي نبود كه كنارم نشسته بود. و موضوع آزاردهنده ديگري كه در اين آدم وجود داشت، اين بود كه مثل چي از همه جايش بلينگ بلينگ مو بيرون زده بود. از آن مردهاي فوق‌العاده پرمو...ديده‌ايم همه‌مان.  و اين دو موضوع را بگذار كنار، نيم ساعت بعد در حاليكه من هنوز درون ِ خودم درگير بودم، حركتي كرد كه خط ِ بطلان ِ رابطه بود.

بعد موضوع ِ خنده‌دارش همين بود. ما دو تا آدم بوديم كه آن شب نيم ساعت از روبرو با اين آدم گپ زده بوديم. از سر قرار كه برگشتم به همان بانو مسيج زدم كه: بنظرت فرهاد چه شكلي بود؟ جواب: خوب بود. و من هنوز هم هرچقدر فكر ميكنم نميفهمم كه آيا آن شب ما با كس ِ ديگري حرف زديم يا هردويمان انقدر مست و ملنگ بوديم كه قيافه عجيب و غريب ِ يك آدمي بنظرمان خوب آمده...هان؟

 

فمنیست شده ام؟!

لااقلش اینه که میخوام دخترک رو طوری بزرگ کنم که مستقل باشه. مخصوصا از نظر اجتماعی و کسب درآمد. البته اگه چیزی به عنوان «تربیت»، وجود خارجی داشته باشه. چند وقتیه که به این فکر می کنم از دست من و مادر و خانواده و غیره و ذالک، تربیت و شکل دادن شخصیت آدمیزاده خارجه. هر چه هست و نیست، از پر قنداقه!

کاریه که از دستم بر میاد و چیزیه که به ذهنم میرسه. اونم بعد از دیدن زن های بی پناهی که چاره ای جز سکوت در مقابل زیرآبی رفتن شوهران محترم ندارند. برای اینه که میخوام دخترک رو طوری وارد اجتماع کنم که بدون کمک کسی بتونه زندگی کنه و از پس تنها زندگی کردن بربیاد. چه از لحاظ روحی و فکری و معنوی، و چه از نظر مادی.

نه اینکه هر زیرآبی رفتن رو باعث متلاشی شدن خانواده بدونم. نه. اما گاهی بی شرمی همجنسان محترم، من رو هم آزار میده. وقتی می بینم همسر یک آقای میلیاردر که دو ریال از سرمایه ی شوهر در اختیارش نیست و شوهر محترم یه جورایی زیرآبی رفتن و تفریحات آنچنانی و کثافت کاری هاش رو علنی میکنه، چاره ای نداره جز اینکه در کنار مردک میلیاردر زندگی کنه و زندگی اشرافی اش رو بر خانه ی پدری، آنهم اگر هنوز وجود داشته باشه، ترجیح بده و بیخیال طلاق و برگشت به خانه ی پدری اونهم با دو سه تا بچه بشه.

نمیدونم . . . ولی لااقلش اینه که این تقدیر و سرنوشت رو برای دخترک خودم نمی پسندم. نمیتونم مردان عالم از جمله خودم رو اصلاح کنم. اما میخوام سعی کنم دختری مستقل و آگاه و باشعور تحویل اجتماع بدم که بتونه به تنهایی، تأکید می کنم که به تنهایی حقش رو از همجنس و غیر همجنسش بگیره و برای تنها زندگی کردن نیازمند کسی نباشه . . . ولی نمیدونم قاعده ی «پر قنداق» کمکم میکنه یا نه . . .

 

خط به خط از تو میگم...


بعد از هر دیدار، سرخوشی و مستی دخترکان 17 ساله را دارم آن موقع که عاشقند و انگار دنیا در کف ِ مشتشان.



شب از جایی شروع میشه که تو چشمات رو می بندی


یادم است همین موقع ها بود. من تازه برگشته بودم، خواهرم را گذاشتم فرودگاه و بعد با قطار آمدم که برویم بیرون. یک عصر بهاری و آفتابی بود. رفتیم کنار ساحل... باد شدیدی می وزید و شن ها را توی صورتمان می زد. اما ساحل به شدت شلوغ بود. همه جا بچه ها و زن ها و پسرها و دخترها دیده می شدند. بعضی ها آفتاب می گرفتند، بعضی ها با بچه هایشان بازی می کردند. تکلیف تینیجرها هم معلوم بود. ما اما کمی قدم زدیم، بعد یک جایی همان وسط جمعیت رو به دریا نشستیم. زانوهایمان را بغل کردیم و به هزاران ستاره ای که روی سطح آب می رقصیدند نگاه کردیم. راستش چیز زیادی از حرف هایمان یادم نیست. اینکه چه گفتی و چه شنیدم. بحثی هم بینمان در گرفت یا نه... هیچ کدام را به دیتیل یادم نیست. برعکس، فضا و هوا را خیلی خوب یادم است. اینکه چی پوشیده بودی حتی. یادم است همانطور که نشسته بودی بلند شدم، صندل هایم را در آوردم و قدم زنان رفتم به سمت دریا و آرام آرام پا به آب زدم . بعدش تو آمدی، کمرم را گرفتی و روی هوا چرخاندیم. چند دور... یادم نمی آید جیغ هم زدم یا نه. حتما زدم. آخر از همان روز سر هر چیزی که می شد می خندیدی و می گفتی دریا بمیری که اینقدر ترسویی...


دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست، اسراف محبت است.




.

کمی آهسته تر زیبا

 

سیزده چهارده سالی هست که دنیا را با عینک و لنز می بینم. در تمام این سال ها دکترم یک پیرمرد جنتلمن بوده که مدرک پزشکی ناسیونال اش از فرانسه را قاب کرده و با کلی عکس از دختر و نوه هایش در کمدی بالای سرش به ردیف چیده است. یادم می آید آن اوایل که مادرم برایم وقت می گرفت و می بردم ویزیت، به نظرم می امد مطبش آن سر دنیاست. خیابان وبلا و سمیه و آن اطراف را یک شهر دیگر می دیدم با یک سری ماشین و آدم هایی که هر کدام انگار خیلی گرفتار بودند و عجله داشتند. همیشه پروسه دکتر رفتنمان یک نصف روز وقت می گرفت. چند ساعتیش را در ترافیک می ماندیم و بقیه اش را هم باید ساعت ها در مطب دکتر به انتظار می نشستیم. حالا خیلی سال از آن روزها می گذرد... پریروز که از دم شرکت تاکسی گرفتم و چند دقیقه بعد در اتاق انتظار همیشگی نشسته بودم و به آباژورها و نیم ست های نو شده نگاه می کردم، یک لحظه احساس کردم چقدر من با این اتاق و این قاب قران طلا کوب که زیر نورهای مخفی چشمک می زند احساس الفت می کنم. حتی منشی ارمنه راحت و ریلکس هم به نظرم دوستی دور اما قدیمی و خوب می آمد... همه چیز همان طور است، فقط من دیگر آن دخترک نوجوان آن سال ها که دیدن پانسمان چشم پیرمردی که اب مرواردیش را عمل کرده دل اش را ریش می کرد نیستم. حالا انگار هاله ای از بی تفاوتی احاطه ام کرده است. یخ و سردم... لنزم را می گیرم، بیرون می آیم و سلانه سلانه ویلا را پیاده رو به بالا می روم.

 

ها ها


توي ِ آشپزخانه وول مي‌زنم و كاپوچينو درست مي‌‌كنم با لذت و حوصله. ليوان خوشگلي كه تازه خريده‌ام را از توي ِ قفسه برمي‌دارم و مي‌شورم و آماده مي‌گذارم. سرخوشم و در حين كار كردن فكر مي‌كنم كه اگر مي‌شد و تنها بودم، كاپوچينوي ِ داغم را مي بردم توي ِ‌اتاق، پنجره را باز مي‌كردم و سيگاري آتش مي‌زدم و مي‌نشستم به نوشتن. لبخند ِ عميقي مي‌نشيند روي لبهايم. موهايم را از توي ِ صورتم مي زنم كنار و كاپوچينوي داغ را سرازير مي‌كنم توي ِ ليوان، صداي تق مي‌آيد و زير ليوان پر مي شود از مايع قهوه‌اي رنگ.



. . . مرحمت فرموده من را زن کنید!

من اگه جای کیت بودم . . . نه، بهتره بگم اگه من زن بودم، نه جک رو انتخاب می کردم نه ساویر رو. انتخاب من «دزموند» بود!