امروز آقای رستورانی
چهار قدم آنطرفتر از شرکت برایمان بعنوان
یکی از آپشنهای نهار تهچین مرغ درست کرده بود. آن یکی غذا فسنجان بود که من در
حالت کلی زیاد باهاش میانهای ندارم. نه که ازش بدم بیاید اما ترجیحم این است که سالی یکی – دوبار، آنهم فسنجان مامانپز
را بخورم و نه هر فسنجانی را. بنابراین
وقتی دیروز خانم منشی زنگ زد و سوال کرد که فردا کدامیک را میخورم بیمعطلی تهچین
مرغ را انخاب کردم.
امروز هم که تهچین را آوردند،
مقداری ازش خوردم چون بدمزه نبود اما بشدت چرب بود. آنقدری چرب که توی ظرف غذای
یکبار مصرف، زیر برش نه چندان بزرگ تهچین دریایی از روغن شناور بود که تا کمر تهچین
قطور میرسید. بعد من گرسنهام بود مثل چی...
خوب تا آنجا که میشد لایههای رویی را خوردم و بقیه را بخشیدم به آقایان
همیشه گرسته و قحطیزده واحد. غذا هنوز درست و حسابی پایین نرفته بود که احساس
خفگی بهم دست داد. حالا هم که نشستهام و
دارم این چیزها را تایپ میکنم همه چربیهای غذا انگار چسبیده بیخ گلویم و دارد خفهام
میکند و هی زور میزند که من را وادار کند تا بدوم و بروم دستشویی و عقزنان نهار
کوفتی را بالا بیاورم.
گذشته از این حال بدم،
خودم هم هیچ خوب نیستم. یعنی تمام لحظاتی که سر کارم هستم خوب نیستم. نمیدانم چه
مرگم شده. اینجا نه کسی به سر و ریخت و
ظاهرم گیر میدهد، نه از آن مردهای چشمچران و پررو دارد که هر حرفی دلشان
میخواهد بار آدم بکنند. کارم در اغلب روزها معقول است. محیط دوستانه است. اما من
هیچ خوب نیستم و هیچ دلم نمیخواهد بیایم اینجا. بعد هی فکر میکنم که همه این
ناراحتیای که دارم از بیپنجرگیست یعنی؟ مال این است که نور نمیبینم؟ هوای بیرون
را نمیفهمم؟ خودم که هیچ سر در نمیاورم که چهام میشود. از آن مدلهاییم که دیگران
وقتی ببینند میگویند خوشی زیر دلش زده. بعد دیروز داشتم فکر میکردم من تا حالا 3
بار محیط کار عوض کردهام. اولین محیط کارم در یک منطقه فوقالعاده خوش آب و هوای
تهران بود. با یک محیط خوب، با فضای سبز و درختهای بید مجنون و پنجرهای که رو به
همه اینها باز میشد و تازه میتوانستی اگر کاری نداشتی بروی برای خودت توی محوطه
چرخی بزنی. یا حتی به بهانه اینکه با فلانی کار داری که آن یکی ساختمان است بروی و
میان چمنها و گلها و آن بوتههای برگ برگی که نمیدانم اسمشان چیست بگردی و صفا
کنی برای خودت. محل کار دوم محوطهاش به آن خوبی نبود اما کلی پنجره بزرگ داشت که
رو به باغچههای کوچولویی باز میشدند. محوطه هم داشت اما میبایست حتما برای چرخیدن
توی محوطه دلیل میداشتی. بخصوص آنطرف محوطه که سمت ِ انبارها بود فضای سبز خیلی
خوبی داشت که عملا عبور و مرور توی آن منطقه برای خانمها ممنوع بود. بعدترش آمدم
اینجا. که حیاط خلوتش را سقف گذاشتهاند و شده همین واحدی که من الان تویش نشستهام
و دارم غرغر میکنم. 80 درصد واحدها پنجره ندارند از بسکه پارتیشن در پارتیشن اسنت
اینجا و برای دیدن آب و هوا و نور هم باید بروی دم در کوچه ...فکر کن.