حرفی‌ست گره در زبان من و تنيده در بغض بی‌قرار

 

سراغت را که از من میگیرند، احوالت را که می‌پرسند لبخند تلخی میزنم و سعی میکنم که تلخیش هیچ به چشم نیاید. جواب میدهم که خوبی، خوشی، سلامتی. میگویم که اوضاعت این روزها خیلی رو به راه است. (همه آن چیزهایی که دوست دارم باشی. )

بعد حس تلخی که دویده زیر زبانم را مزه مزه میکنم و با خودم فکر میکنم که اینهمه دوری، اینهمه بیخبری و سردی  فقط بخاطر یک SMS احمقانه.....؟



در چند و چون زیستن و گریستن جز البومی کهنه در کمدی در بسته نامی نمانده است.


آخرین باری که حرف زدیم باید یکی از بعد از ظهرهای کمی تا قسمتی گرم فروردین یا اردیبهشت ماه بوده باشد. دقیق یادم نیست. آما یادم هست که روز پیشش SMS زده بودم که دلم برای آن شهر کویری تنگ شده و هیچ جوابی نیامده بود. من حرص خورده بودم در درونم که چه آدم بیشعوری هستی که یک کلمه هان یا نه گفتن زور به فلان جایت می‌آورد. بعد زنگ زده بودی. من کلی ذوق کرده بودم و قلبم تاپ و تاپ کوبیده بود به قفسه سینه‌ام. اما معمولی حرف زده بودم، پررومآبانه، مثل همیشه. که هیچوقت نگذاشتم بفهمی احساسم به تو از چه جنس و بویی‌ست. همانطور که تو نگذاشتی من بفهمم. بعد حین مکالمه بظاهر سردمان گفته بودی، حالا که دلم تنگ شده یک سر بیایم آنجا... و من همان موقع فکر کرده بودم که نه که بار آخری که آمدم  با اشک و گریه برنگشتم، باید هم دوباره راه بیافتم و هلک و هلک بیایم آنجا. هنوز فکر کردنم تمام نشده بود که ادامه داده بودی که البته که خودت نیستی اما سفارشم را به دوستهایت میکنی که هوایم را داشته باشند.  وا رفته بودم. تاپ و تاپ کوبیدن قلبم بیشتر شده بود. که نه از سر ذوق، از سر خشم. که دلم خواسته بود چشمهایم را ببندم و دهانم را باز کنم و هرچی فحش بی ناموسی بلدم هوارت کنم. سکوت کرده بودم فقط و ته ِ دلم عهد کرده بودم که دیگر دوستت نداشته باشم، سراغی ازت نگیرم، هوست را نکنم.

حالا چند ماهی گذشته. آمده‌ای توی فیس بوک Addام کرده‌ای. نشسته‌ام همه عکسهایت را نگاه کرده‌ام. اما دلم نخواسته کنارم باشی. هوس آغوشت را نکرده‌ام. دلم نلرزیده که با هم حرف بزنیم. 




اصلا ماه رمضان که می‌آید معده من خود به خود به هااا میرود. حالا ربطی ندارد که روزه نگیرم، صبحانه‌ام را بخورم، چایی و آب و نهار و شامم هم سرجایش باشد. همینکه صبح بیایم شرکت و سماور توی آبدارخانه سرد باشد و بعد از کلی چک و چانه و نقشه، سماور را ببریم زیرمین و تا جوش بیاید و یک تی‌بگ پیدا شود که در داغی آب‌جوش شناور شود و ساعت شده باشد 10 صبح، معده‌ام به سوزش افتاده و حالش خراب شده تا یکی – دو ماه بعد از این ماه رمضان.




دلم نمیخواد سر ِ کار باشم. دلم میخواد برم خونه.




خداجون، اگه خدای نکرده، زبونم لال، به ساحت مقدست توهین نمیشه، میشه بگی این مشکلی که داری اسمش چیه؟ همون که یک چیزی رو هی میکنی تو چشم آدم، که اینهم خوبه‌ها، اینهم عالیه‌ها، ببینش چقدر ملوس و جیگره‌... بعد تا آدم توجهش رو میده به اون موضوع و خوشش میاد و دست دراز میکنه که بگیرتش میبریش میزاریش بالای کوه قاف، میشنی زل میزنی به استیصال آدم و حال میکنی.

خداجون، اسمشو نگفتی هم نگفتی، ولی توی اون بارگاهت کسی پیدا میشه این مشکلو درمون کنه؟ خسته شدم به خودت قسم.



اندر احوالات محیط کار

امروز آقای رستورانی چهار  قدم آنطرف‌تر از شرکت برایمان بعنوان یکی از آپشن‌های نهار ته‌چین مرغ درست کرده بود. آن یکی غذا فسنجان بود که من در حالت کلی زیاد باهاش میانه‌ای ندارم. نه که ازش بدم بیاید اما ترجیحم این  است که سالی یکی – دوبار، آنهم فسنجان مامان‌پز را  بخورم و نه هر فسنجانی را. بنابراین وقتی دیروز خانم منشی زنگ زد و سوال کرد که فردا کدامیک را میخورم بی‌معطلی ته‌چین مرغ را انخاب کردم.

امروز هم که ته‌چین را آوردند، مقداری ازش خوردم چون بدمزه نبود اما بشدت چرب بود. آنقدری چرب که توی ظرف غذای یکبار مصرف، زیر برش نه چندان بزرگ ته‌چین دریایی از روغن شناور بود که تا کمر ته‌چین قطور میرسید. بعد من گرسنه‌ام بود مثل چی...  خوب تا آنجا که میشد لایه‌های رویی را خوردم و بقیه را بخشیدم به آقایان همیشه گرسته و قحطی‌زده واحد. غذا هنوز درست و حسابی پایین نرفته بود که احساس خفگی بهم دست داد.  حالا هم که نشسته‌ام و دارم این چیزها را تایپ میکنم همه چربی‌های غذا انگار چسبیده بیخ گلویم و دارد خفه‌ام میکند و هی زور میزند که من را وادار کند تا بدوم و بروم دستشویی و عق‌زنان نهار کوفتی را بالا بیاورم.

گذشته از این حال بدم، خودم هم هیچ خوب نیستم. یعنی تمام لحظاتی که سر کارم هستم خوب نیستم. نمیدانم چه مرگم شده. اینجا نه کسی به سر و ریخت و  ظاهرم گیر میدهد، نه از آن مردهای چشم‌چران و پررو دارد که هر حرفی دلشان میخواهد بار آدم بکنند. کارم در اغلب روزها معقول است. محیط دوستانه است. اما من هیچ خوب نیستم و هیچ دلم نمیخواهد بیایم اینجا. بعد هی فکر میکنم که همه این ناراحتی‌ای که دارم از بی‌پنجرگیست یعنی؟ مال این است که نور نمیبینم؟ هوای بیرون را نمیفهمم؟ خودم که هیچ سر در نمیاورم که چه‌ام میشود. از آن مدلهاییم که دیگران وقتی ببینند میگویند خوشی زیر دلش زده. بعد دیروز داشتم فکر میکردم من تا حالا 3 بار محیط کار عوض کرده‌ام. اولین محیط کارم در یک منطقه فوق‌العاده خوش آب و هوای تهران بود. با یک محیط خوب، با فضای سبز و درختهای بید مجنون و پنجره‌ای که رو به همه اینها باز میشد و تازه میتوانستی اگر کاری نداشتی بروی برای خودت توی محوطه چرخی بزنی. یا حتی به بهانه اینکه با فلانی کار داری که آن یکی ساختمان است بروی و میان چمنها و گلها و آن  بوته‌های  برگ برگی که نمیدانم اسمشان چیست بگردی و صفا کنی برای خودت. محل کار دوم محوطه‌اش به آن خوبی نبود اما کلی پنجره بزرگ داشت که رو به باغچه‌های کوچولویی باز میشدند. محوطه هم داشت اما میبایست حتما برای چرخیدن توی محوطه دلیل میداشتی. بخصوص آنطرف محوطه که سمت ِ انبارها بود فضای سبز خیلی خوبی داشت که عملا عبور و مرور توی آن منطقه برای خانمها ممنوع بود. بعدترش آمدم اینجا. که حیاط خلوتش را سقف گذاشته‌اند و شده همین واحدی که من الان تویش نشسته‌ام و دارم غرغر میکنم. 80 درصد واحدها پنجره ندارند از بسکه پارتیشن در پارتیشن اسنت اینجا و برای دیدن آب و هوا و نور هم باید بروی دم در کوچه ...فکر  کن.

 

يك هفته تمام فرصت سر خاراندن نداشتم. همه‌اش كار و كار و كار. آنهم كار بدني و سنگين. رسما اين يك هفته را حمالي كرده‌ام. همه دست و بالم زخمي و درب و داغان شده. اما انقدر خوووب بود كه نميداني. اصلا فرصت فكر كردن به هيچ چيزي را نداشتم. شبها هم زورزوركي يكي – دو اپيزود از لاست را ميديدم و بعد هلاك مي‌افتادم روي تخت تا خود صبح. بعد تنها چيزي كه اين يك هفته هي بهش فكر كردم اين بود كه چقدر اين مني كه هستم را دوست دارم. چقدر از خودم با همه اين مشخصاتي كه دارم خوشم مي‌آيد. چقدر خودم را قبول دارم. هي فكر كردم كه چه آدم محكميم من.... كه چطور از پس هركاري و يا مشكلي برمي‌آيم. بعد هي خودم را بيشتر دوستم آمد. بيشتر دلم خواست قربان صدقه خودم بروم و هواي خودم را داشته باشم. حتي دلم خواست بيايم اين چند خط را براي دل خودم ثبت كنم كه وقتي – روزي- روزگاري كه باز برميگردم عقب به خواندن همه آن چيزهايي كه نوشته‌ام، هي با خودم فكر نكنم كه چه هميشه، اينهمه شاكي بوده‌ام از خودم، كه چرا هچ‌بار خوبي‌هايم را ننوشته‌ام پس؟ من خوبم.... خيلي خيلي خوب.

پ.ن: مديونيد اگه چشمم بزنيد.