" الخیر فی ما وقع"
هربار که جایی بیکار نشستهام و هیچ چیزی برای سرگرمی در دسترسم نیست به گوشیم ور میروم. گوشی فعلی که خدا را شکر هیچ چیز خاصی تویش ندارد. نه عکسی، نه فیلمی، نه SMSی...گوشی قبلی که حالا به عنوان گوشی یدک که نمیشود گفت، گوشی دفترتلفن ازش استفاده میکنم پر از کتاب و بازی بود.. حالا هم هست اما خدا را شکر همیشه خدا شارژ ندارد.
بعد از اینکه سیمکارتم سوخت، لطف کردم و شمارههایی که احتمال استفادهشان وجود داشت را کپی کردم روی سیمکارت و بعد هم روی تلفن، نتیجه این شد که خیلی از شمارههایی که مربوط به آدمهای قدیمی بودند، یا جایی، دکتری، چیزی جا ماندند در همان گوشی قبلی. از معدود شمارههای اینچنینی که برایم استثانا بوده و حالا در Contact listام هست شماره شیوا ارسطوییست که به گمانم یکسال پیش ویکی بهم داد برای رفتن به کلاسهای داستاننویسیش.
بعد وقتی که بیکار جایی نشستهام، الکی به گوشی ور میروم، کانتکتها را بالا و پایین میکنم و هربار میرسم به این اسم مکث میکنم و فکر میکنم که در اولین فرصت حتماً زنگ میزنم و حتما خواهم رفت و فقط کاش سرم کمی خلوتتر بشود و بعد یادم میرود و یا آن اولین فرصت هیچوقت پیش نمیآید و یا حتی سرم خلوتتر نمیشود و بعد یک روز به خودم میآیم میبینم 50 سالم شده و باز دارم کانتکتها را بالا و پایین میکنم و میبینم که هیچ اقدامی برای این یک قلم کاری که روزی مورد علاقهام بوده نکردهام.
امروز از صبح تا حالا که ساعت 4 است نسبتاً آرام سپری شده است. نه که کار و بالا و پایین رفتن نبوده باشد، اما قضیه مشکلداری پیش نیامده است. و البته عمده وقتم را به نشستن و خواندن و یا حرف زدن سپری کردهام. درست برعکس چهارشنبه که حتی یک لحظه هم آرام ننشستم و هی بدو بدو داشتم و آخر وقت هم سر و کله زدن با یک آدم زباننفهم و بعد هم دعوا و داد و بیداد و همه خستگی به تن آدم میماند انگار.
یک قضیه عجیب و غریبی وجود دارد. مخ نوشتنم تعطیل شده است. دستم هیچ به نوشتن نمیرود. و اگرهم چیزی مینویسم از روی علاقه نیست. هی میخواهم سر و ته قضیه را هم بیاورم و تمامش کنم. انگار محبورم کردهاند. نمیدانم چرا...اما حتی دیگر مثل سابق به نوشتن فکر هم نمیکنم. دیگر ماجراهایی که پیش میآیند برایم سوژه وبلاگی نیستند. بگمانم زیاد خودسانسوری کردهام اینجا که حسش از سرم پریده. وگرنه تا دلت بخواهد این مدت سوژههای خندهدار و گریهدار داشتهام که خوب پستهایی از آب درمیآمدهاند اما هی هر روز موکول شدهاند به بعد و آن بعد هم از راه نرسیده و ماجرا سپرده شده به صندوقخانه ذهنم.
مثلاً همین یکشنبهها و سهشنبهها که کلاس دارم. بلااستثنا این مسیر رفت ِ من از شرکت به کلاس یک اتفاقی در آستین دارد. یعنی کار به جایی رسیده که حس میکنم تا پایان این کلاس احتمالا دیگر سالم نخواهم بود و باید جنازهام را از بیابانهای اطراف جمع کنند.
حالا ساعت نزدیک 6 است و خطوط بالا را که باز خواندهام این فکر ذهنم را گرفته "که چی؟" که چی از این نوشتن و توصیف کردن این لحظه، آن لحظه...مثلا نوشتن ازاینکه من الان پشت میزم در حال نوشتنم و آقای همکار آنطرف نامجو گذاشته و صدایش را زیاد کرده و تمرکز من را برای نوشتن بهم میریزد چه تاثیری در دنیا و کائنات دارد؟ یا اینکه بگویم یک همکار خانمی دارم که از همان روزهای اولی که دیدمش، نه به لحاظ قیافه یا رفتار، خودم هم نمیدانم چرا اما حسی که به من منتقل کرد از خودش و زندگیش شبیه یکی از خانمهای همین بلاگستانمان بود و بعدتر فهمیدم که زندگیش هم شباهتهای عجیب و غریبی با آن آدم دارد. هان؟
هه...همچین گفتهام بلاگستانمان انگار سندش را زدهاند به نام 4 تا آدمی که ما باشیم و هیچکس دیگر حقی درش ندارد. اما کلا یک حس مالکیت عجیب و غریبی دارد آدم. بعد من الان فقط دلم میخواهد هی بیربط بنویسم. و هی هم با هرجمله با خودم فکر کنم که چی که مینویسی؟ که چی که اراجیف مینویسی؟ بعد به خودم بگویم همینی که هست و باز این پروسه مسخره را توی ذهنم تکرار کنم.
پ.ن:
1- یکی بیاید پنجشنبه برویم سینما آزادی فیلم تردید را ببینیم. من اصلا کشته – مرده آن لحن ِ خاص ترانه شدهام که توی تیزر فیلم نشان میدهد و میگوید "چرا اذیت میکنی".
2- یکی هم بیاید برویم سوپراستار و اسپایسی بخوریم.
3- دلم آن کافیشاپ کاخ نیاوران را هم میخواهد. با قهوه و سیگار.
4- چقدر بد است که آدمهای دوستداشتنی زندگیت اینهمه ازت دورند.
قضيه از 6 سال پيش شروع شد. از همان روزهايي كه من دنبال كارتن خالي ميگشتم و برايم چندتايي كنار گذاشت. ازش خوشم ميآمد و معلوم بود كه او هم خوشش آمده است. اما همه چيز پشت نگاه و لبخند و تكههاي مسخره باقي ماند تا 2-3 سال بعد.
اتفاقي همديگر را توي خيابان ديديم. آن روز روز خوبي براي من نبود. به گمانم اقي تو يادت باشد. آن روز اواخر عيد را كه تو داشتي ميرفتي و من زنگ زدم و زار زار پشت تلفن گريه كردم برايت. آمد و چشمهاي خيس و دماغ قرمزم را ديد. شروع كرد به حرف زدن و گير دادن به اينكه دوست باشيم با هم. بعد از آنهمه مدت و اتفاقهايي كه افتاده بود، نه كه ازش خوشم نيايد، اما انگار دندان طمعم ازش كنده شده بود، حوصله نداشتم. جوابم منفي بود.
در تمام اين سالها اتفاق نيافتاد كه من وارد داروخانهاشان شوم و گير ندهد كه چرا زنگ نميزني. هربار من خنديدم و به شوخي قضيه برگزار شد. بارها شمارهاش را پشت كاتالوگهاي مختلفي كه توي كيسه خريدم ميگذاشت دور انداختم. بار آخر، همين دو هفته پيش بود، قبل از مريضيم. گفت كه فقط يكبار زنگ بزنم تا حرفهايش را بزند. كه اينطوري دارد اذيت ميشود، كه حداقل تكليفش معلوم شود. آمدم بيرون و بر خلاف هميشه شمارهاش را دور نيانداختم. ماند تا 3 شب پيش كه باز از جلوي داروخانه رد شدم و يادم افتاد كه چنين حرفي زده. SMS زدم و SMS زد و در همين SMSها گفتم كه "فقط خواستهام تكليفت را روشن كنم و طلاق". اين عين جمله من بود و او هم SMS زد "پس من ميرم خودكشي ميكنم"....
من جواب ندادم...فكر ميكني چه اتفاقي افتاد؟
هيچ خبري نشد. بعد از آن نه يك SMS، نه يك زنگ...نه هيچ چيزي. بعد من همينطور ماندهام كه يعني ملت تا چه حد خلند؟ كه اينهمه سال، اينهمه بار، اينهمه اصرار پشت اصرار براي هيچي؟!
بعدنوشت: خیلی دوست دارم بدانم که کی، دیروز توی گوگل اسم وبلاگ را سرچ کرده و آمده اینجا و آرشیوخوانی هم کرده حتی؟ که انقدر دقیق میدانسته انگار که باید دنبال چی بگردد؟ میشود نشانی از خودت بگذاری اینجا؟
یعنی آدم ها تا چه حد و تا کی می توانند روی حماقت تو حساب باز کنند!
يك چيزي توي گلويم گير كرده و دارد خفهام ميكند. بغض نيست...نه! خودم هم نميدانم چيست. يك حس بد و منفيست. و به جهنم كه باز هم دارم از حسهاي بدم مينويسم.
دو شب ِ پشت ِ سر ِهم كاري كردهام و در شرايطي بودهام كه تمام عمر ازش بيزار بودهام و گريختهام و حالا حس يك تكه گه را نسبت به خودم دارم كه تن دادهام به كاري كه مغايرت 100% درصد با اصولم دارد. بعد انقدر اوضاع درونيم ناآرام و بهم ريخته است كه حتي نميتوانم از حسم حرف بزنم. و يا هيچ كار ديگري حتي. كه اگر به من بود همين حالا با همين موهاي ِ خيس و آبچكان شلواري پايم ميكشيدم و مانتويي و راه ميافتادم توي ِ خيابان و هي راه ميرفتم و راه ميرفتم و راه ميرفتم تا اين حس سياه و بد از همه وجودم سرريز كند بيرون.
كه اين روزها چيزي كه مدام توي ِ ذهنم وول ميخورد اين است كه هي خدا! تو اصلا وجود داري؟ زندهاي؟
ميداني كي از چشمم افتادي؟
حالم بد بود. نه به يك دليل، كه مجموعهاي از دلايل و اتفاقات رديف شده بودند پشت هم و خوب نبودم...هيچ خوب نبودم. ننشسته توي ماشين دعوايمان شد باز، يك آهنگ ِ خيلي خيلي غمگين گذاشته بودي كه به عنوان تير خلاص براي ِ من ِ خراب كافي بود. رويم را گرداندم سمت ِ خيابان و اشكهايم سرريز شد. فهميدي كه گريه ميكنم. دستت حلقه شد دور شانهام و كشيديم سمت خودت. سرم را گذاشتي روي گودي گردنت و در حاليكه با يك دست رانندگي ميكردي شروع كردي به نوازش كردنم...درست مثل همنامت در آن سالهاي دور ِ سرخوشي و مستي.
اول نوازش آرامت بود روي بازويم و پشتم و بعد در حين نوازش كردن سعي ميكردي آرام و مورچهوار، جوري كه انگار خودت هم نفهميدهاي حتي، نوك انگشتانت را از زير بازويم برساني به برجستگي سينههايم و لمسشان كني گذرا.
این روزها حالم هیچ خوب نیست. حس می کنم بعد از 28 سال زندگی هنوز همه بعدهای زندگیم آشفته و پریشان و بی ثبات است. اینکه هنوز نه کاری دارم که ایده آلم باشد، نه پارتنری که راضیم کند، و نه حتی زندگی مطلوبی.
این روزها زیاد به رفتن از ایران فکر میکنم و این برای منی که مخالف سفت و سخت مهاجرت بودهام دلیلی جز فرار از شرایط موجود ندارد. میدانم فرار کردن راه حل مناسبی نیست اما واقعا حس میکنم که بریدهام. که خسته شدهام از همه چیز زندگیم، و همه این پرخاشگریها، سگ بودنها, ناآرامیها فقط برای این است که ته ِ دلم یک نارضایتی عمیق از همه چیز نشسته و عمدتاً هم تلاشهایم بینتیجه میمانند و باز منم در شرایط نامطلوبی که ذرهذره دارد روحم را به فنا میکشاند.
تا پیش از این خودم را، عقیدهام را، منش و نوع رفتارم را دوست داشتم و تایید میکردم. این روزها حتی این حس را هم به خودم ندارم. شدهام عین آدمهایی که به هرچیزی چنگ میاندازند تا از سقوطشان جلوگیری کنند و این چنگ انداختنها و باز یک پله پایین رفتنها بیشتر حالم را خراب میکند.