حال من دست خودم نیست، دیگه آروم نمیگیرم


هنوز هم نفهمیده‌ام چه مرگم بود. در راه کلاس بودم که یکهو عصبی و کافه شدم. رسیدم کلاس، رفتم توی حیاط، نشستم روی سکوهای توی حیاط و  تکیه دادم به لبه باغچه و پایم را دراز کردم روی سکو، بعد شروع کردم به نوشتن که خودم را تخلیه کنم و حال بدم برود. بعد دستهام شروع کرده بود به لرزیدن. هی همه روزم را زیر و رو کرده بودم که ببینم چه چیزی میتوانم پیدا کنم که معلومم کند اینحال خراب مربوط به آن اتفاق است. چیزی پیدا نکرده بودم و با چشمهای نمناک از اشک، همان گوشه کز کرده بودم برای خودم. کلاس که شروع شد هنوز چشمهام خیس بود. هی اشکها را توی همان کاسه چشمها نگه داشته بودم و نگذاشته بودم که بیایند پایین و سردرد شده بودم خفن. استاد نشسته بود جلویم و حرف میزد. من سرم را انداخته بودم پایین و نگاه نمیکردم به هیچکس. سوال پرسید. سرم را آوردم بالا، او چشمهای خیسم را دید، من برق تعجب را توی چشمهاش، که جهید بیرون و آمد تا توی صورتم. جواب دادم و باز نشستم و زل زدم به مانیتور. شروع کرد به درس دادن. من هی گوش میدادم اما انگار نه انگار. یکی پایش را گذاشته بود بیخ  گلویم و هی فشار میداد. هی فشار داد و هی فشار داد تا کنترل اشکهام از دستم خارج شد. تلپ و تلپ ریختند روی گونه ‌هام و از کلاس زدم بیرون.  بعد هی دلم میخواست بیاید بغلم کند، گمم کند میان ِ آغوش بزرگش. نیامد. نمیشد و نمیخواست و همه اینها کنار هم. توی دستشویی با چشمهای خون گرفته برای خودم کمی زرزر کردم. نمیدانستم هم برای چی دارم برای خودم گریه میکنم. بعد سیاهی‌های جشمم را پاک کردم. کمی آب به صورت و چشمم زدم. برگشتم سر کلاس. 40 دقیقه بعد توی حیاط  استاد را گذاشته بودم سر کار و هرهر میخندیدم.

.... و در آغاز کلمه بود


کلمات دو لبه دارند، بلکه هم بیشتر. یک لبه ابریشم‌وار ِ لطیف و ملایم و نوازش‌دهنده، یک لبه تیز و برنده و خنجرمآب. شاید حتی از خنجر بدتر، گاهی شبیه سرب ِ داغ میماند که میشکافد و فرو میرود در پوست و گوشت و استخوان و هر چیز دیگری که سر ِ راهش باشد، و میسوازند، بد میسوزاند. که وقتی شلیک کردی، پرتابش کردی سمت ِ کسی، زخم میکند، عمیق هم زخم میکند. میرود مینشیند در لایه‌های عمیق روح، جایی که نه تو میبینی و نه هیچ بنی‌بشر دیگری، و همانجا میگندد، چرک میکند، عفونت میکند و بعد روزی این عفونت سرریز میکند بیرون که دیگر دیر شده.



آیا بهم ریختن زندگی آدمی که زندگیت را بهم ریخته و به گه کشیده، کار درستیه؟

 

 

پ.ن: نظراتتون رو دریغ نکنید...شده با اسم مستعار بگید.

 

دیدی چه راحت گفت من تو دلش مردم؟


باز رفته‌ام کلاس، باز پله‌ها را رفته‌ام پایین و درست جلوی ِ آبسرد‌کن ایستاده‌ام که لیوانی پر از آب سرد بردارم و بروم توی ِ حیاط، اما برنگشته‌ام سمت ِ جایی که میدانم آنجاست و میدانم منتظر است. پشتم راکرده‌ام آنطرف و فقط گوش‌کرده‌ام به صدایش، بعد در را هل داده‌ام و رفته‌ام توی حیاط. لحظاتی بعد از من آمده، اما نگاهش نکرده‌ام. سرم را گردانده‌ام سمت دیوار و باغچه و انگار چیز مهم و هیجان‌انگیزی درونشان است، با دقت زل‌زده‌ام بهشان. از گوشه چشم دیده‌ام که هی دور حیاط راه رفته و هی با صدای بلند با موبایل حرف زده، یا با شاگردانش حرفهای بیربط و بی سر و ته رد و بدل کرده، اما سرم را برنگردانده‌ام که نگاهش کنم. هی ته ِ دلم ضعف رفته برایش، هی دلم خواسته‌اش، هی به زور لبخندی را که میرفته روی لبهایم نقش ببندد جمع کرده‌ام، اما باز همانطور عبوس و بی‌تفاوت نشسته‌ام همانجا و در و دیوار را نگاه کرده‌ام و او را نه.

صبح هم آمده‌ام، عکسهایش را نگاه کرده‌ام و هی لبخند زده‌ام و هی بخودم اجازه داده‌ام که بگویم :"خره، دلم برات تنگ شده" اما در نهایت تصمیمم را عملی کرده‌ام و دکمه Remove را فشار داده‌ام  که دیگر جلوی چشمم نباشد.

 

پ.ن1: بعضی‌ها حضورشان اگرچه کوتاه مدت است، اما انرژی ساطع شده ازشان آنقدر زیاد است که تاثیر عمیق و شگرفی رویت می‌گذارند. این چند روز ناخودآگاه غمگین بوده‌ام. اما همین است که هست.

پ.ن2: یعنی باور کن که "نفرین وبلاگی" واقعیت دارد.

ازاین تلنگرها هیچ دوست نمیدارم


یک وقتهایی تلنگر کوچکی لازم است. به خودت می‌آیی و میبینی دوستی که یک زمانی نقش مهم و پررنگی در زندگیت داشته و بعدها به هزار و یک دلیل تبدیل شده به دوست معمولی‌ای که باز هم در ته ِ ذهنت یک دوست ِ مهم و دست ِ اول محسوب میشود، دیگر جایی و نقشی در زندگیت ندارد. میبینی رابطه‌ای و آدمی که برایت مهم بوده، حالا به نقطه ای رسیده که نقطه صفر نیست، نقطه هیچ است. لب ِ پرتگاه بلندی منتظر سقوط لق‌لق میخوررد. تلنگر کوچکی لازم است.


وقتی رسیدیم و خواستم پیاده شوم، درست موقع خداحافظی، بدون آنکه دستی دراز کنم برای دست‌دادن و بابای کردن و تا بعد گفتن، با یک لبخند مسخره، رویم را گرداندم سمتش و گفتم که فکر نمیکنم دیگر همدیگر را ببینیم.  بعد در را باز کردم و پیاده شدم. هنوز کامل پیاده نشده بودم و در را نبسته بودم که با یک لحن طلبکار و کشدار پرسید: چرااااااااااا؟ خم شدم و از میان پنجره باز ماشین گفتم: "یکذره به رفتارهات فکر کن، میفهمی." و بعد بی‌که منتظر جوابی، یا حرفی باشم، پشتم را کردم بهش و راه افتادم سمت ِ خانه. این برای منی که هی توضیح میدهم که فلان رفتارت اشتباه بود، فلان کارت ناراحتم کرد، فلان موضوع اینجوری و آنجوری و هی به این توضیحات ادامه میدهم که طرف را قانع کنم که باید کات کنیم و نمیشود و آخر سر کار به دعوا و گیس‌ و گیس‌کشی میرسد و من تق گوشی را قطع میکنم یا میکوبم، یک پایان شگفت‌انگیز ِ بدون دعوا و خونریزی بود.

اما خودمانیم، آن دعواهه و تق گوشی قطع کردن یک لذت عجیبی دارد. حس سادیسمی درونم را خوب ارضا میکند.



 

عادت بدي پيدا كرده‌ام. آدمها را زود از زندگيم بيرون ميكنم. آدمهاي قديمي را مدارا بلدم. دوست دارم، حوصله به خرج ميدهم. آدمهاي جديدتر را نه. انگار از همان لحظات اوليه، ذهنم تند و تند ميگردد دنبال دلايلي تا طرف را شوت كند بيرون از محدوده زندگي و تفكراتم و بعد با خيال راحت بنشيند و فكر كند "چرا هيچكس را ندارم؟" دلايلم احمقانه نيست، مسخره نيست، اما مدارا بلد نيستم. يعني فكر ميكنم طرف يك چنين ايراد گنده‌اي دارد، مدارا كنم چي ميشود مثلا؟ اين مشكل آزاردهنده‌اي كه مثل خار توي چشم من است حل ميشود؟ نميشود كه. بعد فكر ميكنم نبايد وقت بگذارم و انرژي و هزينه، تا چند وقت ديگر به نتيجه‌اي برسم كه حالا رسيده‌ام. همان روزها و هفته‌هاي اول، ميگويم "خداحافظ" و خلاص.

 

 

یک بوسه برای قلبم...

 

سر ظهر جمعه است. هدفون توي گوشم است و آهنگ‌گوش‌كنان، ميروم كلاس. يك آقايي توي ِ خيابان، آنطرف جدول ترمز ميكند و سرش را از پنجره بيرون مي‌آورد. توجهم جلب ميشود. نگاهش ميكنم. از حركت لبش فقط "كجاست؟ را ميفهمم. هدفون را از گوشم بيرون ميكشم و مي‌پرسم "بله؟" ميگويد: "خيابان عمادي كجاست؟" نميدانم. سر تكان ميدهم و شانه‌اي بالا مي‌آندازم و ميخواهم راه بيافم كه با لحن يك آشناي قديمي و چندين و چند ساله ميپرسد: "منو نشناختي؟" باز نگاهش ميكنم و ذهنم جستجوي سريعي را شروع ميكند: همدانشگاهي،  همكلاسي؟ دوست‌پسر دوستانم بوده؟  نكند توي اين موسسه‌اي كه ميروم من را ديده، استاد است؟ قبلا ازش شماره گرفته‌ام و زنگ نزده‌ام؟ (اگر جويي بودم بايد فكر ميكردم قبلا باهاش خوابيده‌ام و ديگر زنگ نزده‌ام؟) چيزي پيدا نميكنم. سر تكان ميدهم كه نه و ميگويم: "بايد بشناسم؟" همانطور خوشحال و خودماني ميگويد "تلويزيون نگاه نميكني مگه؟ منو نديدي؟" جوابم نه است. خنده‌ام هم گرفته. توضيح ميدهد كه بايد توي چه برنامه‌اي ميديدمش. نميفهمم. دوباره تكرار ميكند. باز حتي نميشنوم چي ميگويد. آنيكي هدفون را هم از توي گوشم درمي‌آورم و باز مي‌پرسم "چي؟" وضعيت مضحك خنده‌داري‌ست. ذوق ِ طرف را كور كرده‌ام با اين حركتم. اشاره ميكند كه بيا سوار شو برسانمت تا وسط راه هم حرف بزنيم. راه مي‌افتم كه مسيرم را بروم و كله‌اي هم بالا مي‌اندازم و "نه مرسي"‌اي هم تحويل طرف ميدهم. باز سرش را از ماشين مي‌آورد بيرون ، داد ميزند كه "ميخوام دوست هنري باشيم." من هم از آنطرف داد ميزنم كه "اصلا علاقه‌اي ندارم" و مي روم آنطرف خيابان.

 

پ.ن: امروز وقتي آمدم و ديدم هنوز آنجا منتظرم نشسته‌اي، دلم خواست كه ببوسمت.  

 


اصلا بیا معامله را تمام کن!

چقدر باید ببوسمت

 تا کتاب این همه گریه بسته شود؟

 تا هق هق این همه آدمی … تمام !؟

مستی و راستی

 

غصه‌دار برگشته بودم خانه. يادم نيست چرا غصه داشتم اصلا. اما خوشحال نبودم. از گردش و هرهر و كركر برگشته بودم، اما ته ِ دلم شاد نبود. راضي نبود. غم بود، عميق هم بود. بعد نشسته بودم پشت كامپيوتر و رفته بودم سراغ ميل‌باكسم. از فرسنگها فاصله برايم ايميل زده بود كه "قول داده بودم اولين پيك رو اينجا به سلامتي تو بخورم. من سر قولم بودم." لبخند زده بودم كه من هيچ ياد چنين حرفي نبودم. فقط آن لحظه شنيده بودم و گذاشته بودم در كتگوري حرفهايي كه زده ميشوند كه چيزي گفته شده باشد، توجهي جلب شده باشد و بعد بايد بسپاريشان به باد. جمله بعد نوشته بود "حالا مست ِ مستم... فقط خواستم بدوني... مستي و راستي: من دوستت دارم" . من با همان لبخندي كه روي لبم نشسته بود، گريه كرده بودم و هيچ نفهميده بودم چرا.

 

 

 


پست قبل قرار بود یک پست ادامه‌دار باشد. با اینکه زمان پابلیش کردنش حوصله‌ام نرسیده بود به تایتلی فکر کنم، عصر موقع برگشت به نام مضحک "همه متاهل‌های من" رسیده بودم که چندین شماره ادامه پیدا میکرد و به معرفی آدمهای مختلف، از طبقات اجتماعی مختلف با سن و سال و تحصیلات و شکل و شمایل های گوناگون می‌پرداخت که یک خصیصه مشترک داشتند "متاهل بودند و به من گیر داده بودند." بعد وقتی خواستم قسمت دوم را بنویسم، یکهو فکر کردم که چی؟ گیریم آمدم و همه اینها را نوشتم؟ چه نتیجه‌ای قرار است بگیرم؟ غیر از این است که میخواهم بپرسم چرا من؟ چرا اینهمه آدم متضاد و جورواجور که به پستم میخورند اینطور از آب درمی‌آیند؟ که هرکدامشان سرشان به یک آخوری از زندگیشان گرم است و لابد در من چیز مشترکی میبینند که با این شدت و حدت و اصرار فراوان سعی در متقاعد کردنم دارند. واقعا میخواهم بدانم چی در من هست که آدمهای اینچنینی را جذب میکند؟






دور و برم پر شده از مردهای متاهل. مردهای متاهلی که دوستهای معمولیند و مردهای متاهلی که در قالب مجردها، به قصد و نیت دوستی نزدیک میشوند و بعد میفهمم متاهلند. دسته اول خوبند. دوستیم. حرف میزنیم. درد و دل میکنیم. حرف و حدیثی بینمان نیست. نیت پنهانی اگر در دل هر کدام هست، مجال بروز پیدا نمیکند، چه من نه آدمیم که بتوانم به مردی که تعلق خاطری به زندگی و زن و بچه‌اش دارد علاقه‌مند شوم، نه آدمیم که علاقه‌های اینچنینی را پاسخگو باشم.

دسته دوم آزاردهنده‌اند. خیلی آزاردهنده‌اند. می‌آیند، وارد زندگیت میشوند، حرف میزنی، بیرون میروی، طرفت را سبک و سنگین میکنی که خصوصیات مورد نظر تو را دارد یا نه، بعد یکهو میبینی ای دل غافل، این آدم متاهل بوده و نمیدانستی.

میدانی.... نزدیک 1 ماه پیش من با یک به زعم خودم پسری آشنا شدم. همسن و سال خودم. از این تایپهایی که موهایشان را سیخ سیخ میکنند و لباس اسپرت میپوشند. با هم بیرون رفتیم و حرف زدیم و من از رفتار و استایلش خوشم آمد. یک هفته‌ای بودیم. بعد من هی میدیدم شبها ساعت 10-10:30 که میرود خانه، دیگر ازش خبری نمیشود. خیلی هم مهم نبودها، به حد کافی در طول روز حرف میزدیم و شبها آنقدری کار داشتم که ناراحت نیم ساعت تلفنی حرف زدن نباشم. با اینحال یک روز گفتم که رفتارت مثل مردهای متاهل میماند. خانه که میروی گم میشوی. مثال آورد دو شب پیشش را که 10 دقیقه‌ای ساعت 1 بامداد حرف زده بودیم. بعد خندیدیم که اصلا به این آدم می‌آید زن داشته باشد؟ بعدتر یک روز بعد از ظهر زنگ زد به من، سر کار بودم. جواب ندادم. نیم ساعت بعد که زنگ زدم جواب نداد. ساعت 6 بعد از ظهر چهارشنبه بود. چند دقیقه بعد دوباره زنگ زدم. جواب نداد و زنگ هم نزد تا فردا ساعت 10 صبح که میدانستم ساعتی ست که از خانه آمده بیرون و میرود سرکار. زنگ که زد، جوابش را ندادم. حوصله شروع دوباره یک رابطه مریض را نداشتم. تحمل آدمی را که زیرآبی میرود را هم. من زنگ نزدم، او هم نزد. همه این اتفاقات ظرف یک هفته افتاد و تمام.

بعد از دو هفته، همین چند روز پیش زنگ زد و حرف زدیم. بحثمان رسید به اینکه تو زیرآبی میروی و مشکوکی و اصلا اگر با آدم دیگه‌ای هستی، برای چی آمدی بک رابطه جدید را شروع کنی. یعنی همه فکر من این بود که این آدم یک دوست دختری دارد. بعد برگشت گفت آخه من زن دارم. بعد من همینطور که روی تختم نشسته بودم و تکیه‌ام را داده بودم به دیوار، وا رفتم. شوک شدم اصلا. بعدتر خندیدم. فکر کردم دارد چرت میگوید و میخواهد اذیت کند. تا یک ربع بعد هی من میگفتم نهههههه، باورم نمیشه، تو واقعا زن داری؟ بچه هم داری؟ چند ساله که ازدواج کردی مگه؟ چند تا بچه داری اصلا؟



از سر یک قرار معمولی برمیگشتم خانه. بعد از یک عصبانیت توفنده و وحشتناک،  کمی خندیده بودم، حرف زده بودم و گوش کرده بودم، بعد کنار هم توی یک مرکز خرید گشت زده بودیم و من هرچقدر سعی کرده بودم سرما و دیوار بینمان را در خودم از بین ببرم نتوانسته بودم. نتوانسته بودم با این آدم، در همان اولین دیدار ارتباط خوبی برقرار کنم. بعد قدم زنان راه‌ افتاده بودم سمت خانه.  سر یک کوچه، همزمان با من یک پرشیا رسید. ایستادم که از جلویم رد شود. او هم ایستاد که من رد شوم. یعنی من اینطور فکر کردم. سرم را گرداندم سمت ِ ماشین، پرسیدم نمیخواین رد شین؟ یکجورهایی راهم را بسته بود. یک چیزی گفت که نفهمیدم. کوچه تاریک بود و توی ماشین تاریک‌تر. حرفش را دوباره تکرار کرد "جووووووووووووووون" با صدای نفس‌های تند شهوت‌آمیز. تازه نگاهم افتاد به شلوار روشنی که از وسط زپیش چیزی را بیرون کشیده بود و تند تند میمالید. بعد خنده‌ام گرفت. خنده‌ام را ول کردم توی صورت مرد که پشت فرمان نشسته بود، آلتش را گرفته بود دستش و با نگاه کردن به اندام پوشیده در مانتو و شلوار و شال یک زن کنار یک کوچه تاریک ج.ل.ق میزد.  راه افتادم و خنده از روی لبهام جمع نمیشد. رفت و دور زد و آرام آرام آمد سمتم. وسط یکی از این میدان‌های نزدیک خانه بودم. ایستاد آنطرف میدان. قدمهایم را آهسته‌تر کردم که نرسم بهش. توی ذهنم یک جمله هی وول میزد، که بهش بگویم "بدبخت! جای این کار، برو 50 تومن بده، یکی را بردار ببر حالش را ببر. " بعد میدانستم هم که نباید چیزی بگویم، نباید حرفی بزنم، نباید فحشش بدهم حتی.  داشتم میرسیدم بهش که یک دختر دیگر جلوتر از من، از جلو ماشینش رد شد. راه افتاد دنبالش و رفت. بعد هی فکر کردم چقدر بدبخت است آدمی که یک شب تعطیل توی خیابانها میچرخد که چند ثانیه‌ای یکی را نگاه کند و ج.ل.ق بزند تا ارضا شود.




این دل، دل دیوونه

 

 

بی‌آنکه نقطه ضعفم  به از پشت بغل شدن را بداند، هربار که میگوید "دلم تنگ شده، اگه بودی بغلت میکردم" بلافاصله پشتش اضافه میکند "از پشت". بعد من دلم غنج میرود. بعدتر، در کسری از ثانیه یادم می‌افتد که دلم حق ندارد غنج برود. دلم شستش را حواله‌ام میکند و به غنج رفتنش ادامه میدهد.