فرق است بین خشم و غم

فرق است بین عصبانیت و ناراحتی

پ.ن: اقلیما در تمام این مدتی که آشنا شده ایم. اینبار از همیشه خوشحالترم برای آمدنت.

Hold Me For A While


دارم وسایلم را جمع می کنم تا یک سری را فرت کنم. خودم مانده ام که در کمتر از دو سال چطور این همه لباس و شال گردن و کلاه و کلی خرت و پرت دیگر دور خودم جمع کرده ام. یکی یکی همه شان را بیرون می آورم، بعضی ها را می اندازم کناری و از خیر بردنشان می گذرم. بعضی ها را سر هم بندی تا می کنم و می چپانم در کیسه... اما بعضی های دیگر را اول بو می کنم، هنوز بوی عطر مورد علاقه اش را می دهند، کمی در دستم نگه شان می دارم... نگاهشان می کنم... خوب و با دقت... اما نه خیلی طولانی... با یک مکث کوتاه خیلی مرتب تایشان می کنم و درون کیسه می گذارم. بدتر از همه کیف ها هستند. از وقتی یادم می اید کیف هایم را کاملا خالی نمی کردم. احتمالا از همان نوجوانی به سورپرایز کردن خودم علاقه مند بوده ام! خلاصه... بدتر از همه کیف ها هستند. همه جور چیزی داخلشان پیدا می شود... از چسب و دستمال کاغذی و دو هزار تومنی و سکه ده سنتی بگیر تا مداد و خودکار و بیشتر از همه بلیط  قطار و ترن و کارت رستوران و صد البته شکلات! بلیط ها را نگاه می کنم... اکثر مقصد ها و مبدا ها یکی است... بعضی هایشان را خیلی خوب به یاد دارم. مثلا آن روز آفتابی که قرار بود برویم کنار دریا اتش بازی و باز طبق معمول من دیر رسیدم. اما بعضی های دیگر هیچ چیزی را به یادم نمی آورند. جز یک حس ناآرامی... دل نگرانی... دلشوره... که در اکثر قریب به اتفاقشان مشترک است.

می دانی... الان و در این روزها تو را ندارم. خب درست... این هوا... این آفتاب... این باد... می توانند ساعت ها خاطره را برایم به تصویر بکشند... این هم درست. اما یک چیز را نمی دانی... نمی دانی این آرامش تازه بدست آمده چه لذتی دارد. نمی دانی من هنوز بعضی شب ها کابوس آن روزها را می بینم. آن روزهایی که دلم می خواست یا ما با هم برویم یک جایی که هیچ کس دیگری نباشد یا خانواده ام از مخالفت با تو دست بردارند. همه اون لحظه های طاقت فرسای جنگیدن بر سر تو با آنها و جنگیدن بر سر آنها با تو را واضح و روشن به خاطر دارم. آن روزهایی که از فرط خستگی دلم می خواست بمیرم. حالا اما آرامم... می دانم که تو هم آرامی... یعنی امیدوارم که باشی، واقعا امیدوارم.

کمد لباس هایم را خالی کرده ام. جز چند تا پالتو و کاپشن چیز دیگری داخلش نیست. دیگر برای امروز بس است. کتابخانه و بقیه خرت و پرت ها بمانند برای فردا.


You still can touch my heart


هوا بهاری است. همه جا سبز است. صدای پرنده ها را از پنجره اتاقم می شنوم. صبح که چشم باز می کنم یک مشت سبز خوش رنگ از پشت شیشه بهم چشمک می زند. با خواهرم ساعت ها حرف می زنیم... می خندیم... غیبت می کنیم... بحث می کنیم... خرید می رویم... عکس می اندازیم. دریک جمله ساده می شود گفت همه چیز نشان از آرامش و آسایش دارد. اما فارغ از تمام این ها، برای این برهه از زمان، خوشحالم که ایران را برای ماندن و زندگی کردن انتخاب کردم. با تمام خستگی هایش... محدودیت هایش... دغدغه ها و دل نگرانی های تحمیلی اش...

بعد از مدت ها احساس می کنم خیلی آرامم... احساس می کنم زندگی روی موجی حرکت می کند که اختیاردارش منم و از من می شنوید، این یعنی همه چیز.


شب از جایی شروع میشه که تو چشمات رو می بندی


یادم است همین موقع ها بود. من تازه برگشته بودم، خواهرم را گذاشتم فرودگاه و بعد با قطار آمدم که برویم بیرون. یک عصر بهاری و آفتابی بود. رفتیم کنار ساحل... باد شدیدی می وزید و شن ها را توی صورتمان می زد. اما ساحل به شدت شلوغ بود. همه جا بچه ها و زن ها و پسرها و دخترها دیده می شدند. بعضی ها آفتاب می گرفتند، بعضی ها با بچه هایشان بازی می کردند. تکلیف تینیجرها هم معلوم بود. ما اما کمی قدم زدیم، بعد یک جایی همان وسط جمعیت رو به دریا نشستیم. زانوهایمان را بغل کردیم و به هزاران ستاره ای که روی سطح آب می رقصیدند نگاه کردیم. راستش چیز زیادی از حرف هایمان یادم نیست. اینکه چه گفتی و چه شنیدم. بحثی هم بینمان در گرفت یا نه... هیچ کدام را به دیتیل یادم نیست. برعکس، فضا و هوا را خیلی خوب یادم است. اینکه چی پوشیده بودی حتی. یادم است همانطور که نشسته بودی بلند شدم، صندل هایم را در آوردم و قدم زنان رفتم به سمت دریا و آرام آرام پا به آب زدم . بعدش تو آمدی، کمرم را گرفتی و روی هوا چرخاندیم. چند دور... یادم نمی آید جیغ هم زدم یا نه. حتما زدم. آخر از همان روز سر هر چیزی که می شد می خندیدی و می گفتی دریا بمیری که اینقدر ترسویی...

کمی آهسته تر زیبا

 

سیزده چهارده سالی هست که دنیا را با عینک و لنز می بینم. در تمام این سال ها دکترم یک پیرمرد جنتلمن بوده که مدرک پزشکی ناسیونال اش از فرانسه را قاب کرده و با کلی عکس از دختر و نوه هایش در کمدی بالای سرش به ردیف چیده است. یادم می آید آن اوایل که مادرم برایم وقت می گرفت و می بردم ویزیت، به نظرم می امد مطبش آن سر دنیاست. خیابان وبلا و سمیه و آن اطراف را یک شهر دیگر می دیدم با یک سری ماشین و آدم هایی که هر کدام انگار خیلی گرفتار بودند و عجله داشتند. همیشه پروسه دکتر رفتنمان یک نصف روز وقت می گرفت. چند ساعتیش را در ترافیک می ماندیم و بقیه اش را هم باید ساعت ها در مطب دکتر به انتظار می نشستیم. حالا خیلی سال از آن روزها می گذرد... پریروز که از دم شرکت تاکسی گرفتم و چند دقیقه بعد در اتاق انتظار همیشگی نشسته بودم و به آباژورها و نیم ست های نو شده نگاه می کردم، یک لحظه احساس کردم چقدر من با این اتاق و این قاب قران طلا کوب که زیر نورهای مخفی چشمک می زند احساس الفت می کنم. حتی منشی ارمنه راحت و ریلکس هم به نظرم دوستی دور اما قدیمی و خوب می آمد... همه چیز همان طور است، فقط من دیگر آن دخترک نوجوان آن سال ها که دیدن پانسمان چشم پیرمردی که اب مرواردیش را عمل کرده دل اش را ریش می کرد نیستم. حالا انگار هاله ای از بی تفاوتی احاطه ام کرده است. یخ و سردم... لنزم را می گیرم، بیرون می آیم و سلانه سلانه ویلا را پیاده رو به بالا می روم.

 

شب از جایی شروع میشه که تو چشمات و می بندی


نشسته ام اینجا و از فیس بوک به صفحه ایمیلم و از آنجا به وبلاگ شما که یا از خوشی تعطیلات یا از فراخی یک ناحیه ای هیچ کدام وبلاگ هایتان را اپ نمی کنید سر می زنم. در این بین از یک کاسه آلوچه ای که از فریزر بیرون آورده ام و شسته ام هم غافل نمی شوم.

بیرون هوا ابریست، باران به شدت به پنجره می خورد و بادی می وزد که سرت به تنت گره می خورد... شرایط جوی درست مثل فیلم های شرلوک هلمز شده! خدا را صد بار شکر که من در اتاق زیر شیروانی ام نشسته ام و می خواهم یک قسمت از سریال "زن بابا" ای را که دانلود کرده ام نگاه کنم!

ایران همه رفتند مهمانی و خرید و خیابان گردی و خیلی خوب است که در من هیچ حسی از افسوس نیست که ای کاش من هم بودم. حوصله این مهمانی های خاله خان باجی را ندارم. فقط یک بار دلم خواست کاش میشد در لحظه آنجا بودم. همان موقع که به موبایل تو زنگ زدم و شما دو تا داشتید می رفتید سینما. می دانید هم دلم سینما خواست... هم قدم زدن هایمان را... هم وراجی هایمان را... هم پیتزا ناپولی عزیزم را... هم سیب زمینی تنوری های راز را...

می بینید دنیا گاهی چه کوچک می شود...

پ.ن: الان دو ساعت بعد است و من دارم شیر و کورن فلکس می خورم!


wherever you go... whatever you do... I will be right here waiting for you

می دانید گاهی باید در موقعیت هایی خاص قرار بگیری تا قدر داشته های قبلیت دستت بیاید. می دانید در هر موقعیتی و لحظه ای حتما دست آویزی برای قدردانی و شاد بودن هست. فقط کافیست ما بخواهیمش و ببینیمش. می دانید زندگی ادامه دارد حتی اگر شما کاری که دوست دارید را نداشته باشید... زندگی ادامه دارد حتی اگر کنار کسی که دوستش دارید نباشید... زندگی ادامه دارد حتی اگر تنها و دور از خانواده تان باشید... زندگی ادامه دارد حتی اگر پولی برای خرید هر آنچه که دلتان می خواهد نداشته باشید... زندگی ادامه دارد حتی اگر از دوستانتان دور باشید... زندگی ادامه دارد حتی اگر دوستان زیادی نداشته باشید... زندگی ادامه دارد حتی اگر جایی زندگی کنید که ده روز در سال آفتابیست... زندگی ادامه دارد حتی اگر با کسی ازدواج کنید که دوستش ندارید... زندگی ادامه دارد حتی اگر پدر مادر خوبی نداشته باشید... زندگی ادامه دارد حتی اگر تنهای تنها باشید. می دانید دوستان دیده و ندیده من... من خیلی به زندگی امیدوارم. در همین لحظه ای که در این تنهایی خود انتخاب کرده ام نشسته ام و دلم برای خیلی ها تنگ شده و می دانم که قرار است لحظه تحویل سال را هم تنهایی سپری کنم اما باز هم خیلی امیدوارم. می دانم که روزهای خوبی در انتظار همه ماست. به شرط آنکه خودمان بخواهیمش. این را از دختری که تنها سه ماه پیش آرزویش بود جرات داشت خودش را جلوی قطار پرت کند بپذیرید. این را از دختری که شب های زیادی را تا صبح زار زده بپذیرید. این را از منی که دلتنگ و تنها و خسته اما امیدوارم بپذیرید. چون زندگی ثابت کرده روزهای بد تمام می شوند. چون روزها و اتفاق ها و آدم ها ثابت کرده اند هیچ چیز به آن بدی که ما فکر می کنیم نیست.



من تمام بودنم، لحظه های ساده سرودنم درد می کند...



دارم فکر می کنم چند درصد از ما از لحظه ای که درش هستیم، از همین الانمان راضی هستیم. دارم فکر می کنم چرا همیشه انگار یک جای کار می لنگد. دارم فکر می کنم چرا اکثر اوقات ما چیزی را می خواهیم که قبلا داشتیم و دلمان نمی خواستش و چیزی را داریم که قبلا نداشتیم و دلمان می خواستش. دارم فکر می کنم اگر من فقط آدم یک سال پیش بودم الان چقدر از داشتنت راضی بودم. دارم فکر می کنم گاهی تجربه ها چقدر تلخند. دارم فکر می کنم من همه عمرم دنبال آدمی مثل تو بودم. پس حالا چه شده... چرا زندگی ِ آرام، لطیف و روی خط صافی که تو بهم می بخشی را نمی خواهم. دارم فکر می کنم چرا گاهی خدا اینقدر نامهربان می شود. چرا زندگی گاهی بی رحم می شود. می دانی خیلی دلم می خواهد بخواهمت... اما چه کنم که عوض شده ام. چه کنم که این دو سال اندازه پنج شش سال تجربه در دامن من ریخته. چه کنم که دیگر چون تویی راضی ام نمی کند.


ترک عادت موجب مرض است....

 

داریم با اسکایپ چت می کنیم…. روبروی هم نشسته ایم و همان طور که او تند تند چیپس می خورد و من آلوچه، از همه جا حرف می زنیم. دوست های دوران دبیرستانیم... حالا سال ها گذشته و او دارد در فرانسه پی اچ دی می گیرد و من هم اینجا به دنبال زندگی... همانطور که تعریف می کنیم نیم نگاهی هم به صفحه های فیس بوکمان داریم که گوشه ای برای خودش باز است. ناگهان می گوید: وای دریا... یک چیزی را که همین الان نوشته ام می خواهم در فیس بوک شر کنم، برو بخوان. می روم و می خوانم... اما هر چه جلوتر می روم کلمه ها و جمله ها بیشتر یاد کسی می اندازنم. زیاد سخت نیست... یکی از جمله های کلیدی متن را در گوگل سرچ می کنم... برای یک وبلاگ معروف است. می گویم: ببین جلوی قاضی و معلق بازی، من خودم این کاره ام! سریع جواب می دهد" برای وبلاگ ... است. من نویسنده اش هستم! اینجا دیگر مغزم کاملا هنگ می کند. آخر مگر می شود این آدمی که من مدت هاست وبلاگش را می خوانم او باشد... محض رضای خدا یک نقطه مشترک هم بینشان نیست... حتی اپسیلونی. انگار می فهمد که باور نکرده ام. سریع بحث را عوض می کند و شروع به تعریف جریانی از زندگی یکی از دوستانش می کند. اما من دیگر نمی شنوم... فکر می کنم کجای زندگی ادمی با این همه هوش و موفقیت و بورس سوربن و ... و ... کم است که به چنین دروغ های ماهرانه ای رو می آورد ؟

 

" الخیر فی ما وقع"

 

 

یعنی آدم ها تا چه حد و تا کی می توانند روی حماقت تو حساب باز کنند!

 

 

خدایا

شاید من بنده خیلی خوبی نباشم، اما تو خدای خیلی خیلی بدی هستی!

بله!

 

خواب عالم فراموشی هاست

 

دارم فکر می کنم، ما اگر به طور نرمال روزی هشت ساعت بخوابیم و اگر به طور متوسط شصت سال عمر کنیم، درنتیجه یک سوم عمرمان را در خواب گذرانده ایم.

حالا تکلیف من که دلم می خواهد حداقل روزی نه-ده ساعت بخوابم چیست آیا؟

یعنی من تقریبا بیست و پنج سال عمرم را خوابم.

پ.ن: حالا زیاد هم مهم نیست، مگر خواب و بیداری من چقدر با هم فرق دارند! والا!!

پ.ن: کتاب "دژ دیجیتالی" اثر "دن براون" را دانلود کرده ام، اما نامرد فقط شصت و سه صفحه اش را دارد. کسی هست که مرا یاری دهد که از کجا می توانم همه کتاب را دانلود کنم یا باید عین بدبخت ها صبر کنم تا بیایم ایران و کتاب را بخرم! آخر این همه شد زندگی!

 

لاک قرمز

 

الان دقیقا بعد از ظهر شنبه است و من اینجا نشسته ام و همانطور که تایپ می کنم لاک هایم را هم با آستون پاک می کنم. نه چون از آن دسته دخترهای های فشن گوگولی مگولی هستم، بلکه چون دو عدد لاک بورژوای خداااا خریده ام. آن هم چون حراج بود و دو تا ببر یکی بخر شده بود! (حالا اگر پس فردا یکیتون یکی از محصولات بورژوا از من سوغاتی گرفت مدیون است اگر فکر کند چون حراج بوده برایش خریده ام. بللله) داشتم می گفتم... می خواهم برای امشب لاک قرمز بزنم . آخر امشب از طرف شرکت یک کلاب شرقی دعوت شده ایم و من با اینکه حتی یک نقطه قرمز در لباس هایی که می خواهم بپوشم به چشم نمی خورد اما همچنان مصرم که ناخن هایم را گل گلی کنم. دل است دیگر... چکارش دارید... اصلا باید بیایید این اروپایی ها را ببینید که بعضا لباس هایشان از شنبه شروع می شود و اگر بشماری تا پنج شنبه لایه لایه لباس رنگ رنگی پوشیده اند. خوشحال هستند دیگر. من هم قرار است یک انسان خوشحال باشم از این به بعد... البته از پنج شنبه شروع به خوشحالی کرده ام... آخ اگر بدانید چه حالی دارد با تلفن شرکت مستقیم به ایران زنگ بزنی و چهل دقیقه به معنای واقعی کلمه فک بزنی! حتی به رو در رو شدن با رییس بزرگ هم می ارزد. حالا باز هم از این خوشحالی ها خواهیم داشت. راهش را یاد گرفته ایم و اگر خدا بخواهد تا به مرز اخراجی آن هم در این بحران اقتصادی نرسیم ول نمی کنیم.

 

پ.ن: پراگ فوق العاده بود. یعنی این شهر در شهر عشاق بودن زده است روی دست پاریس حتی. حالا بعدن ها که حال و حوصله اش بود چند تا عکس می گذارم حالش را ببرید.

 

پ.ن: پست بالا با خیلی تاخیر آپلود شده است، چون سر وقت خودش بلاگفا قاطی کرده بود!

 

 

- آنقدرها هم که نشان می دهم عصبانی نیستم. اما خیلی بیشتر از چیزی که نشان می دهم ناراحت هستم!

- حتی این یک قابلمه پلو و خورشت کرفسی هم که همین الان خوردم در تغییر حالم ذره ای تاثیر نداشته، جز آنکه دیگر گرسنه ام نیست!

- از پله قطار با جفت کف دستهایت بیایی روی زمین، یعنی خیلی ناراحتی یا خیلی عصبانی یا کور... یا هر سه؟!

- امروز چند تا سوغاتی کوچولوی دیگر خریدم. عاشق این کار شده ام این روزها.

- هفته دیگر دارم می روم پراگ... و نمی دانم چرا اینقدر برایش ذوق دارم.

- بروم لاستم را ببینم!

 

شب های روشن

 

دیشب در ساحل یکی از شهرهای اطراف مسابقه آتش بازی بود. شروع کننده مسابقه جامائیکا بود که ساعت ده شب از داخل کشتی در وسط دریا منورهایش را به آسمان پرتاب کرد. سیزده دقیقه بی وقفه. شرکت کننده بعدی آلمان بود که نیم ساعت بعد شروع کرد. آن هم سیزده دقیقه.

شب خوبی بود... انعکاس نورهای رنگی روی سطح آب، آسمان ستاره باران، صدای موج و بادی که لابه لای موهات را پر از شن می کرد... همه چیز برای یک شب فراموش نشدنی مهیا بود.

پ.ن: یک از دوستانم در فیسبوک صدای ربنای شجریان را شیر کرده. وقتی شنیدمش بی نهایت دلم هوس آن فضا را کرد، فضای ربنای دم افطار و حتی سریال های بعدش. یاد پارسال افتادم. از ظهر خواهرم بهم زنگ می زد که برای افطار چی هوس کردی، من هم دم افطار بعد از یک روز خوب کاری یکراست می رفتم سر سفره رنگ رنگی که برایم پهن شده بود. بدون اینکه حتی سر سوزنی فکر کنم سال دیگر ممکنه همه چیز چقدر فرق داشته باشد. حتی آرزوهایم.

پ.ن: هر چقدر تلاش می کنم اما آن فضا اینجا احیا نمی شود.

 

کاش دانه های دلمان پیدا بود...

 

۱-امروز از آن روزهای چرا آب تو تلمبه است چرا گوشت کوب قلنبه است، بود!

۲- من نمی دانم اگر از این جماعت ایرانی، فضولی، خود شیفتگی و دورویی شان را بگیری چه انگیزه دیگری برای زندگی پیدا می کنند!

۳- داری با صمیمی ترین دوستت حرف می زنی، فرض کن موضوع صحبت هم یکی از مسائل خصوصی زندگی توست. بعد همانطور که گرم صحبتید یک لحظه از آن طرف خط می شنوی که شوهر گرامشان یک کامنت در مورد حرف های شما از خودشان می تراوشند... در اینجا هنگ می کنی که درست شنیدی یا نه. می گویی هی فلانی، الان همسرت چی گفت احیانا؟ و اوج داستان اینجاست که دوست دلبندت می خندد و می گوید: هیچی گفت ... و درست عین کامنت را تکرار می کند. حالا تو می مانی با فهم این موضوع که دوست عزیزت از دغدغه های تو یک پرزنتیشن برای همسرشان داده اند چه کنی. خودت را آتش بزنی؟ دوستت را آتش بزنی؟ یا کلا گزینه جانگداز بی خیالی را انتخاب کنی.

۴- می گوید: وای دریا مادر شوهرم چند روز پیش پرسید اون روز که رفتید بیرون فلانی هم با شما بود یا نه؟ (این فلانی خودش موضوع شخصی زندگی یک بنده خدایی است) می گویم: خب تو چی گفتی؟ و در حالی این سوال را می پرسم که قبلش در ذهتم چراغی روشن شده که مادر شوهر تو از کجا فلانی را می شناسد؟ یا اصلا چرا باید بشناسد. جواب می دهد که گفتم بله که بود و کلی هم تعریفش را کردم... و تو باز هنگ می کنی که آخر یعنی ملت اینقدر بیکار شده اند که از آن طرف دنیا پول کارت تلفن یا اینترنت بدهند و وبکمشان را روشن کنند و بعد از کلی دنگ و فنگ از شما در مورد زندگی خصوصی دو نفر دیگر بپرسند!

۵- تو را به خدا بس کنید. این حرف ها را به خودم نمی گویم! نه چون هیچ وقت روی اعصاب کسی مسابقه دو نداده ام، که داده ام! خوب هم داده ام! اما همیشه و همیشه سعی کرده ام هیچ سوالی از کسی نپرسم، سرم را داخل زندگی خصوصی کسی نکنم و بخصوص از مسائل خصوصی و نیمه خصوصی آدم های اطرافم که یا از روی اعتماد شنوایشان بوده ام یا محض ارتباط فهمیدمشان پیش کسی، به خصوص اعضای خانواده ام روده درازی نکنم. نکنید آقاجان! نکنید این کارها را!

 

 

قلمبه

 

قلمبه یک شنبه می خواهد برود ایران... این یعنی اینکه من الان یک عدد کودک درون ِ غمگین ِ حسود دارم که پاهایش را دو زانو در بغلش جمع کرده و لب برچیده... یکی نیست بگوی حالا داری میروی برو... ایران رفتن به تنهایی هوس انگیز هست، دیگر نیازی به روغن داغ اضافه ندارد که از صبح سه بار زنگ بزنی و هر بار از آش رشته و دیدن دوستان و آب طالبی و شمال و ولیعصر و جمشیدیه و ... و ... برای من سخنرانی کنی. نه شما بگویید... این کودک درون من الان حق ندارد خودش را به در و دیوار بزند و از قلمبه متنفر بشود. نه حق ندارد. حق دارد دیگر. والا!

 

خانم یا آقای عنکبوت

 

دیشب، همین دیشب، ساعت یازده شب رفتم آشپزخانه آب خوردم و بعد هم خوابیدم. صبح ساعت هشت بیدار شدم، وقتی وارد آشپزخانه شدم فکر می کنید چه دیدم. یک عنکبوت خوشگل که از سقف به زمین آشپزخانه تار تنیده و خیلی ریلکس آن وسط برای خودش لمیده!

کاش میشد از قیافه ام عکس می گرفتم، کل هفته تان را مفرح می کرد!

 

 

دیروز آقای دراز ایمیل زده که یک سری نقشه را باید تا فردا تحویل کارفرما بدهیم و باید آماده باشند... تا اینجا مشکلی نیست، مشکل اینجاست که هیچ نشانی از اینکه فایل های اورجینال کجا هستند نداده است. مجبور می شوم تمام دایرکتوری پروژه را بگردم. از یازده تا نقشه، پنج تا را پیدا می کنم. وقتی میفهمد کلی ابراز تعجب می کند و بعد می گوید از آقای فلانی بپرس بقیه نقشه ها کجا هستند. فلانی هم با آرامش می گوید فعلا همین ها را کار کن تا بعد! و بعد می شود الان که ساعت پنج عصر است و آقای دراز خوشحال آمده کارش را تحویل بگیرد. وقتی می فهمد هنوز اندر خم همان پنج تا نقشه هستیم چشم هایش گیج می زنند. می گوید فردا صبح باید بفرستتشون و سعی کنم بقیه را هم پیدا کنم. من هم می گویم سعی می کنم اما از خودم نمی توانم نقشه در بیارم! نمی دانم وقتی فایل ریویژن صفر نیست توقع دارد از روی عمه ام ریویژن بعدی را تولید کنم احیانا آیا!

یعنی کار کردن در ایران شرف داشت به کار کردن با این جماعت. اینها دائم یک جایشان به یک جای دیگرشان پنالتی می زند! حاضرم سر این موضوع قسم بخورم. می ترسند کمی هم از مغزشان استفاده کنند مبادا روال تعریف شده کار بهم بخورد. تا رسما روانی ات نکنند دست بردار نیستند.

 

هوووم... دلمان گرفته است خب...

 

چرا نگران باشم... شاید هرگز پیش نیاید...

 

امروز همان طور که سرجایم نشسته بودم، احساس کردم چقدر وقتم را بیهوده و مفت و مجانی دارم تلف می کنم! اینقدر سرجایم وول خورده خورده بودم که یک لحظه احساس کردم بهتر است قبل از اینکه دیوانه شوم کامپیوتر را خاموش کنم، کیفم را بگذارم روی شانه ام و یکراست بروم خانه و بعد از آن هم یک لباس راحت و بعد مستقیم زیر لحاف، آن هم پشت به پنجره تا نور آفتاب که حتی از پرده ضخیم هم عبور می کند اذیتم نکند. اما خب هیچ کدام از این کارها را نکردم (یعنی هنوز نکرده ام!) به جایش سررسیدم را باز کردم و این ها را تند تند نوشتم.

۱- یک چیزی بگویم... احساس می کنم از بس ننوشته ام، خطم بد شده، اصلا خودکار درون دستم نمی چرخد.

۲- دو هفته ای ایران بودم... حالا انتظار داری برایت از چه تعریف کنم. دو هفته گشتن و تا حد انفجار خوردن و حــــــــــــــــرف زدن و خوش گذراندن که تعریف ندارد! فقط بدان که فوق العاده بود، چون من می خواستم فوق العاده باشد.

۳- مثلا بهار و تابستان و این حرف هاست. اما اینجا از روزی که من برگشتن باد و باران و سوز و سرما است. ای گندشان بزنند با این اب و هوای مزخرفشان.

۴- اینجانب یک تصمیم مهم گرفته ام... آن هم اینکه ماه عسل بروم پاریس!

 

قلب خاکِ خوبی دارد، هر دانه که در آن بکاری، از هر جنس، از همان جنس صدها دانه بر می داری

 

شرکت قبلی که بودم معاونمان با یکی از دخترهای بخش که تازه وارد هم بود شدیدا تیک و تاک می کرد! این که میگویم تیک و تاک، یعنی به معنای واقعی کلمه ها! یعنی دختر ساعت یازده صبح با آرایش و تیپی در حد عروسی می آمد شرکت و یکراست در اتاق ایشون بود تا موقع ناهار که باید صدایش می زدیم... از بعد از ناهار هم یا آقای معاون کنار دست ایشون نشسته بود یا برعکس. از قضا یونیتی هم که کار می کردند مشترک بود و به قول معروف عذر شرعی هم مهیا برای تا هشت شب سر کار بودن و تعطیل کاری های پنج شنبه، جمعه. آن زمان من تازه رفته بودم سر کار و خیلی در این وادی ها نبودم، به خصوص که دختر اطلاعات تکنیکالیش هم خوب بود و به من هم کمک می کرد و در کل ارتباطمان خوب بود. این داستان موش و گربه بازی ادامه داشت تا اینکه آقای معاون یک پیشنهاد کاری از شرکتی خارج از ایران گرفت و رفت. یکی دو ماه بعد دختر هم استعفا داد و رفت یک شرکت دیگر. چند ماه بعد هم خبر رسید که او هم از ایران رفته و به یکی از دوستان مشترک گفته با آقای معاون ازدواج کرده. حالا می گذرم از اینکه گروه جاسوسان هم شدیدا اکتیو شده بودند... یکی می گفت اینها نامزدند، یکی میگفت نه عقد کردند و یکی دیگر می گفت نه پارتنرند!

از این خبرها چند روزی نگذشته بود که دختری که تو تلفنخانه کار می کرد با چشم گریان آمد که از همان روزهای اولی که مشغول به کار شده در پی اصرارهای آقای معاون با هم دوست شده اند و برو و بیا و قرار ازدواج و الی آخر... و این داستان چیزی حدود چهار پنج سال هست که ادامه دارد و همیشه آقای معاون اصرار داشته که همه چیز در محیط کار مخفی بماند! وقتی هم داشته می رفته قول داده که او را هم با خودش می برد و بدون او نمی تواند زندگی کند و دخترهای امروزی که از راه نرسیده آویزان آدم میشوند اصلا قابل اعتماد نیستند و از این دست حرف ها...

حالا حساب کنید این خبرها و اتفاق ها چه بلایی بر سر یک محیط کاری میاورد. تقریبا یک هفته ای همه جا میزگرد تحلیل این داستان برقرار بود. اول که کسی باورش نمیشد... دیگر کار به جایی رسید که پای عکس ها و طلاهای هدیه داده شده و خاطراتی که حالا همه مثل پازل سر جایشان قرار می گرفتند رسید. واضح که خبر این آبروریزی به گوش آقای معاون هم رسید و او هم دیگر نه جواب دوست ها و همکارهای چند ساله اش را داد و نه وقتی آمد ایران به کسی خبر داد.

الان تقریبا هشت نه ماهی از آن داستان ها گذشته و دیگر نقل همه جا نیست... اما چرا من اینها را گفتم. برای اینکه چند شب پیش که با دوستان رفته بودیم کنسرن ا-ن-د-ی و ش-ه-ر-ا-م (!) آقای معاون و دختر خانم مذکور را دیدیم که دست در دست هم میرقصند!
حقیقتش من با دختری که در تلفنخانه بود هم رابطه دوستانه ای نداشتم... بطور وحشتناکی فضول بود، طوری که به خودت هم شک می کردی! بعد از یک سری جریان هایی هم که مجبور شده بود از من عذرخواهی کند دیگر ارتباطمان در حد احوالپرسی بود.
اما همه اینها دلیل نمی شود که در این جریان باهاش همدردی نکنم. اصلا از آن شب هر وقت یاد صحنه ای که دختر میرقصید و آقای معاون از پشت بغلش کرده بود و می بوسیدش می افتم حس بدی پیدا می کنم. مدام فکر می کنم خدایا اگر فلانی آنجا بود و آن صحنه را می دید چه حالی میشد... شاید من چون آن روزها بودم و پرپر زدنش را دیده ام الان این حس را دارم و با او همدردی می کنم. اما هر طور حساب می کنم می بینم اینکه کسی چهار پنج سال تو را به خودش وابسته کند و هزاران خاطره با هم بسازید و بعد اینطور تو را پس بزند و به قول خودش دختری را که مهندس باشد و بدون کمک بتواند از ایران برود و در آمد داشته باشد و... و... را به تو ترجیح دهد خیلی بی انصافیست.

 

شمارش معکوس

 

حالا که به شمارش معکوس رسیده ام انگار آن شور و شوق اولیه را ندارم! نمی دانم... شاید هم به خاطر این است که  فکر می کنم این دو هفته هم به چشم بر هم زدنی می گذرد، همانطور که آن سه ماه گذشت و حالا فقط چند شب دیگر مانده است.

اما در کل خوب است. وقتی به ژانویه و آن روزهای بعد از سفر اولم به ایران فکر می کنم خیلی خوشحال می شوم که آن روزها تمام شده اند. احساس می کنم برای اولین بار در زندگیم است که وقتی به گذشته نگاه می کنم حتی یک لحظه هم از دلم نمی گذرد که کاش زمان به عقب بر می گشت... بعد فکر می کنم آن من بودم... چقدر صبور شده بودم... چقدر افسرده بودم... فکر می کنم وای تو همه این ها را پشت سر گذاشتی، تمام آن روزها و شب ها که هر لحظه اش یک سال بود. بعدترش تصمیم می گیرم خودم را دوست داشته باشم. خیلی بیشتر و خیلی آگاهانه تر! احساس می کنم دخترک درونم از این همه انقباض و سرخوردگی خسته شده و لایق توجه بیشتری است. احساس می کنم نیاز دارد کمی خودش را رها کند... کمی به خودش ایمان داشته باشد... کمی به خودش اعتماد داشته باشد. احساس می کنم آن همه فشار و سرخوردگی تازه دارد خودش را نشان می دهد... تاره فهمیده ام چه بر سر جسم و روحم آمده است... حالا که حتی نمی توانم راجع به یک جمله هم اظهار نظر کنم... حالا که اینقدر ساکت شده ام... حالا که انگار با هیچ کس هیچ حرفی برای گفتن ندارم...

اما گفتم که خوب است... می گویند دانستن درد خودش نصف درمان است (حس کردم یکی این را گفته، حالا شاید هم هیچ کسی نگفته باشد!) پس من امیدی به درمانم هست!

 پ.ن: الان یادم آمد سال نو را تبریک نگفته ام! پس برای همه سالی پر از سلامتی و اتفاق های خوب و تصمیم های درست آرزو می کنم.

:)

 

روزمره گی

 

- یکی از علایقم را کشف کرده ام. فکر که می کنم می بینم جرقه اش را یکی از دوستانم زد. یادم است وقتی بهم یک لوسیون بدن، که در یک حریر صورتی رنگ بسته بندی شده بود، هدیه داد کلی تعجب کردم که این دیگر چه جور هدیه ایست. اما گویا جرقه اش از همان موقع زده شد. حالا محال است یک روز از خرید برگردم و لوسیونی، hair care ای، کرمی چیزی نخریده باشم. کم کم دارم به یک کلکسیونر واقعی از لوازم بهداشتی اینچنینی تبدیل می شوم.

- اینجا مغازه ها پنج شنبه ها تا ساعت نه باز هستند. امروز قرار بود بعد از شرکت من و دوستم برویم خرید. اما یکهو دلم خواست نروم. یعنی حساب کردم یک ساعت گشت و گذار ارزش کسر کار و بعد هم تا خانه آنها رفتن و شب خسته و کوفته به خانه برگشتن را ندارد. نتیجه اش این شد که الان تنها پشت میزم نشسته ام و دارم با مشقت با کیبردی که لیبل فارسی ندارد اینها را تایپ می کنم. خانه هم نمی توانم بروم، چون کلید ندارم و کسی هم فعلا خانه نیست. خرید هم نمی تواتم بروم چون شارژ سیم کارتم تمام شده و من دوست ندارم دویاره شارژش کنم. اصلا نمی خواهم موبایل داشته باشم. از موبایلی که فقط برای قرار گذاشتن و جلوگیری از گم شدن است بدم می آید، که نه زنگش برای دوستی به صدا در می آید و نه برای قرار پیاده روی و نه هیچ چیز دیگری.

چی می گفتم... آهان همین که الان من تنها اینجا نشسته ام و تقریبا همه رفته اند. رفته اند سهل است، فکر کنم الان نصف این شهر شامشان را هم خورده اند و دارند جلوی تلویزیون کانال بالا و پایین می کنند.

- چرا من صفحه وبلاگ را نمی توانم باز کنم؟

 

یالا یالا بیا پیشم... اگه نباشی دیوونه میشم

 

- داریم اسباب ها را جمع می کنیم. قرار بریم خونه جدید. اما من وسط اتاق و جلو چمدونم نشستم، لپ تاپمم گذاشتم روی پام و دارم پست می نویسم. همینجور هم فکر می کنم کاش الان می خواستم این چمدون را برای رفتن و همیشه رفتن به ایران پر کنم! دیوونه گی که شاخ و دم نداره دیگه. بالاخره این دنیا به آدم های خل و چل هم احتیاج داره!... بگذریم... اتاق جدیدم زیر شیرونیه، با یک پنجره رو به پارک... خوبه... امید دارم که دوستش بدارم.

- جمعه تولد شوهر دوستم بود. از یک هفته قبل ما در تکاپوی مهمون دعوت کردن و خرید کردن و غذا پختن بودیم. اون هم همه یواشکی! قرار بود سورپرایز بشه مثلا. جمعه کله صبح بلند شدم موهام را خوابالو خوابالو صاف کردم تا مثلا شیک و شکیل برم مهمونی. اما چه فایده که تا پام را از در بیرون گذاشتم دیدم هوا آنچنان اشباع از رطوبت شده که انگار داری تو حجمی از بخار آب راه میری. در نتیجه تا برسم شرکت موهای صافم در سه سوت ویزی تاب خوردن و رفتن هوا! جالبتر از همه خود مهمونی بود. همه مهمون ها اومدن و همه آماده منتظر صاحب تولد بودیم. او هم اومد اما بادکنک ها را پشت پنجره دید و به جای اینکه او سورپرایز بشه همگی ما سورپرایز شدیم!

اما در کل خوش گذشت. چند ساعتی خوردیم و خندیدیم و رقصیدیم. و همه این ها برای این جماعتی که مدت ها بود با آهنگ ساسی مانکن نرقصیده بودن فضای خوبی برای تجدید خاطره و صد البته در کار هم زدن بود! آخر شب هم نشستیم به پانتومیم بازی کردن. اینجا دیگه اوجش بود. دایره لغات از برره و صدام شروع شد تا ک-ا-ن-د-و-م خار دار با طعم تمشک! تصور کن پسره با قد یک و نود وایساده اون وسط می خواد دوستانش را برای حدس کلمه پماد و-ا-ژ-ی-ن-ا-ل راهنمایی کنه!

  

 

حرف را باید زد

درد را باید گفت

سخن از مهر من و جور تو نیست

سخن از متلاشی شدن دوستی است

 

خیلی دروغ گویی که گفتی: بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را!

 

خب الان عصر شنبه دلگیری ِ و منم به قول دوستان همینطور هوای دلی هوس نوشتن کردم. امروز همینطور ناخودآگاه و باز هوای دلی (از این کلمه خوشم اومده خیلی!) فهمیدم چقدر دلم می خواست الان پرنده بودم!

برای چی اش را ولش کن... فقط کاش من الان پرنده بودم.

 

Slumdog Millionaire

 

- یعنی وقتی یک غیر ایرانی هم "بچه های آسمان" یا " خانه دوست کجاست" را می بیند همین حس تاسفی که فیلم Slumdog Millionaire در تو ایجاد می کند را پیدا می کند؟

- یعنی واقعا هند اینقدر بیغوله است و هندی ها اینقدر فقیر؟

- یعنی این هندی ها اگر رقص و آواز را به فیلم هایشان نچسبانند دلشان آرام نمی شود؟

- از دیدین این فیلم و به خصوص فیلم برداری زیبایش لذت می برید. به شرطی که یادتان باشد این فیلم را بالیوود ساخته نه هالیوود!

 

 

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

 

و این منم...

 

چند وقت پیش، سر دریای نور، یک پسر بچه گل فروش با دندان های کج و معوج گیر داده بود که گل نرگس هایش را بخرم...چند قدمی به دنبالم آمد... گفت خانم یک دسته بخر... گفتم نمی خرم... گفت یک دسته فقط... گفتم نمی خرم... گفت چقدر خسیسی خانوم... ایستادم... از توقف ناگهانی ام او هم سکندری خورد و ایستاد... در چشمهایش خیره شدم و گفتم خسیس نیستم اما هیچ خری نیست که دلم بخواهد برایش گل بخرم... هنگ کرد... همانطور با گردن کج نگاهم کرد و گفت... هیچ خری نیست؟؟!!                                                                              

 

Ron

 

امروز جایم را عوض کرده اند.حالا کنار یک پیرمرد آمریکایی که لهجه شدید آتلانتایی دارد می نشینم... گل بود به سبزه هم آراسته شد. برای هر جمله اش باید حواس پنجگانه که سهل است حواس پنجاه گانه ام را جمع کنم تا بفهمم چه می گوید. بدتر از این قوه تشخیص اش من را کشته... با تلفن که حرف می زنم بر می گردد زل می زند به صورتم... وقتی هم که متعجب نگاهش می کنم می گوید برگشتم ببینم می خندی یا گریه می کنی!!

فکر کن... یعنی صدای گریه و خنده من شبیه هم است! تا حالا چنین جمله نا امید کننده ای در مورد خودم نشنیده بودم! البته تقصیری ندارد... جیغ خنده های من را نشنیده است و صد البته گریه کردن آرام و بی صدایم را هم ندیده است.

 

این روزها...

 

روزهای پر ایمیلی هستند این روزها و اینکه ایمیلت را باز کنی و ببینی آدم ها فراموشت نکرده اند حس خوبی است... اینکه برایشان از روزهایت بنویسی حس خوبی است... اینکه تو و روزهایت و احساس هایت همه مهم هستید حس خوبی است... کلا همه اینها خوب هستند... فقط یک مشکل کوچکی این وسط ها یکهو پیدا می شود. آن هم اینکه یادت می رود برای کی چی نوشتی! بگذار اینجوری بگویم... مثلا یک دسته آدم ها هستند که فقط می شود از آب و هوا برایشان گفت... از اینکه اینجا خیلی سرد است و همه جا یخ بسته و از این دست حرف های بی خطر... نهایت آخرش یک دلم برایت تنگ شده و مراقب خودت باش هم میگذاری و تمام. اما یک دسته آدم های دیگر هستند که از همه این حرف ها برایشان می گویی اما اضافه تر از آن در روزهایت هم شریکشان می کنی... در اتفاق هایی که افتاده... در جاهایی که رفته ای... آدم هایی که دیده ای... حرف هایی که زده ای. و اما تر یکی دو نفری هم در این بین هستند که دلت می خواهد نه در شرایط جوی یا اتفاق های روزانه که در احساس هایت... افکارت و حتی خشم و ناراحتی ات هم شریکشان کنی...

حالا مشکل چیست... اینکه آن تکه حرف های مشترک را فراموش می کنی! و اینجوری می شود که در پنج ایمیل پشت هم می شوی یک آقا و خانم پر فشار و مدام از آب و هوا می گویی... از اینکه اخبار می گوید هوا ۱۰- است اما تو می گویی ۵۰۰- است!