من رای میدهم/ تو رای میدهی/ ما رای میدهیم...اوهوم!

 

مدتهاست كه حوصله نشستن و تلويزيون نگاه كردن ندارم. فيلم هم همينطور. فكرش را بكن بعد از مسافرت اسفندماهمان، حتي يك اپيزود لاست را هم در چند نشست نگاه مي‌كردم. يعني كمي مي‌ديدم، بعد مي‌رفتم چرخي مي زدم، كمي ديگر تا اپيزود تمام مي‌شد.

امشب هم همينطوري در حاليكه دلم محترممان را چسبيده بوديم، ولو شده بوديم روي مبل و يك برنامه بشدت جذاب را از شبكه 3 تماشا مي‌كرديم و منتظر بوديم شايد معده‌مان دست از اعتصاب بردارد و اندكي كار بنمايد. برنامه مورد نظر حاوي يك عدد دوربين مخفي بشدت جالب بود كه حتي توجه من را با 6 دنگ حواس به خودش جلب كرده بود. يك آقاي قلنبه‌اي با يك تريپ مثلا خيلي خفن، با يك جليقه زرد و قرمز و جينگول و پينگول، با يك عينك آفتابي خداااااااا رفته بود توي پارك، نشسته بود كنار يك پسر بچه و داشت مخش را مي‌زد كه نرود راي بدهد. بعد هي آقاي مثلا تريپ خفن به پسر ِ مي‌گفت: ما يك گروهيم كه راي نميديم. تو هم بيا و به من ملحق شو. بعد آقاي پسر مي‌گفت نه من راي مي‌دم. به ادامه گفتگو توجه فرماييد:

آقاي تريپ خفن: نه تو انگيزه‌ات از رأي دادن چيه؟

آقاي پسر: تو براي چي ميگي رأي ندم؟

آقاي تريپ خفن: يعني واقعا ميخواي رأي بدي؟ خوب جواب منو بده كه چرااا، واقعا چرااا ميخواي رأي بدي؟

آقاي پسر: تو بگو چرا نبايد رأي بدم؟

آقاي تريپ خفن: بيا به گروه ما ملحق شو ما بهت پول ميديم كه رأي ندي

آقاي پسر: نهههههههههههه....من حتما رأي ميدم.

آقاي تريپ خفن: يعني مطمئني راي ميدي؟

آقاي پسر: بله بله، من حتما راي ميدم. مشكلات من به مملكت چه ربطي داره؟

آقاي تريپ خفن: يعني اگه من بهت يك پول خيلي خوبي بدم، باز هم راي ميدي؟

آقاي پسر: بله، حتما

آقاي تريپ‌خفن: تو از چي مي‌ترسي كه ميگي قصد داري رأي بدي؟

آقاي پسر: از هيچي! چه ربطي داره! من رأي مي‌دم.

آقاي‌تريپ‌ خفن: يعني واقعا واقعا تو مي‌خواي راي بدي؟

آقاي پسر: بله من واقعا واقعا راي ميدم

.

.

.

10 دقيقه بعد:

آقاي تريپ خفن: يعني تو واقعا واقعا واقعا واقعا واقعا واقعا (به توان n) راي ميدي؟

آقاي پسر: بله من حتما حتما حتما حتما حتما حتما ( به توان n) رأي ميدم.

يعني هنوز بعد از 1 ساعت من همچنان با دهان باز و قيافه بهت‌زده و متعجب در كف اينهمه خلاقيت و ابتكار و ايده نو جهت درست كردن دوربين مخفي‌هاي به اين شدت هوشمندانه غوطه‌ورم جان شما.

 

پ.ن: در جهت دفاع از حيثيت و حميت خودمان مي فرماييم كه يعني شما ها، با اينهمه سوات و كمالات فرق رودل كردن و عق‌خشكه زدن زن باردار را نمي‌دانيد اي امت من؟ ننگ بر شما باد كه آخر با اين سخنان شومتان كودكي را در دامان ما خواهيد كاشت، حتي از راهي بس دور.

 

ماجراهای آرمیتا و صغری بانو- 2

 

جمعه صغري زنگ زد كه بيا با هم بريم خريد. گفتم حالم خوب نيست و اصلا حوصله ندارم. گفت پس ميام دنبالت يك دوري بزنيم و نهاري بخوريم. باز گفتم حال ندارم. پيله كرد و اومد. رفتيم و دوري زديم و نهاري خورديم و (حيف پولي كه براي نهار دادم.درسته برگشت توي دستشويي) و بعد هم گفت كه مي‌خواد برام دوست‌پسر پيدا كنه و اين چه وضعش ِ كه 7-8 ماه ِكه هيچ خري را وارد زندگيم نكردم و ال و بل و جيمبل.

خلاصه راه افتاد تو خيابون به دور دور بازي. در حاليكه وليعصر رو مي‌اومديم بالا، يك ماكسيمايي در حال پيچيدن از توي يكي از كوچه‌ها به وليعصر بود. هر دو ديديم و پسنديدم و صغري گير داد كه همين را بايد تور كني. يعني بايد بوديد و مي‌ديديد. صغري شروع كرد به عمليات ژانگولري با آقاي ماكسيما و هي هم من رو دعوا مي‌كرد كه چرا عين ننه پزرگها نشستي روبروتو نگاه مي كني؟ حداقل يك نيم‌نگاهي، لبخندي به يارو بزن داره خودش رو جر مي‌ده. اينجانب هم با اينكه آقاي راننده بنظرم خوشتيپ و قابل توجه اومده بود عينهو سگ نشسته بودم و فقط روبروم و نگاه مي‌كردم. خلاصه آقاي راننده با ايما و اشاره و بعد هم حرف فرمودند كه بايستيد كارتون دارم. صغري جان هم مثل يك دختر حرف‌گوش‌كن زد بغل و آقاي راننده پياده شد. يعني فك دوتاييمون كش آمد. تيپ يارو چيزي در مايه گه! بعد هم كه اومد كنار شيشه و عينك كوفتيش را برداشت يك قيافه ماست و يخ كرده‌، با چشمهاي زاغول ِ بي ته داشت. قيافه وا رفته و كج و معوج هردمون، بعد از اونهمه كرم ريختن ديدني بود.

 

پ.ن1: صغري اخلاق گند زياد دارد. با اينحال ريشه بعضي رابطه‌ها در گذشته آنقدر عميق شده‌اند كه به راحتي كنده نمي‌شوند. من از دست اين بشر ناراحتم، دلخورم، بي‌حوصله‌ام. اما لازم است بگويم كه مهرباني‌هايي دارد كه گاهي دهانت را بد مي بندد. (اين پ.ن بخاطر عمليات دوست‌پسريابي نوشته نشده است.)

پ.ن2: يعني بعضي‌ها بايد بروند از خجالت آب بشوند كه مانع وصال من و آقاي جت‌اسكي شدند.

پ.ن3: معده‌ام از پنج‌شنبه پاك قاطي كرده و اصلا يادش رفته كه بايد غذايي كه خورده مي‌شود را هضم كند. به همين دليل، از پنج‌شنبه شب مدام در حال بالا آوردنم. يعني غذا مي‌خورم، چند ساعتي كه مي‌گذرد، به سمت دستشويي حمله‌ور مي شوم و هرچيزي را كه خورده‌ام همانطور سالم و سرحال بالا مي‌آورم. از آنطرف هرچيزي كه از قبل تويش مانده را هم بيرون نمي‌دهد. يعني عملاً *س‌خل شده بچه‌ام.

 

 

ماجراهای آرمیتا و صغری بانو- 1

 

صغري يكي از دوستهاي آرميتاست. زماني صميمي‌ترين دوستش محسوب مي‌شد و مدتي را هم با يكديگر همخانه بودند. دوران همخانگيشان دوران خيلي خوب و خوشي بود. بخصوص كه آن روزها آرميتا آدم خيلي بي‌خيال و الكي خوشي بود و صغري را هم خيلي دوست داشت.

اما اين صغري موجود عجيبي ست براي خودش. عجيب البته واژه صحيح و كاملي نيست. بهتر است بگويم موجودي‌ست كه حسابي مي‌تواند روي مخ آدم اسكيت‌بازي كند.

مدت زيادي‌ست كه رابطه صغري و آرميتا سرد شده است. البته در ظاهر هيچ مشكلي نيست، با هم تلفني حرف مي‌زنند، هر و كر مي‌كنند و اكثر مواقع هم صغري براي آرميتا درد و دل مي‌كند. كاري كه مدتهاست آرميتا كنار گذاشته و هيچكدام از حرفهايش را، يا خيلي از اتفاقهايي كه برايش مي‌افتد را بهيچوجه به صغري نمي‌گويد. اين قضيه ربطي به Secret‌بازي يا پنهان‌كاري ندارد. خودش هم نمي‌داند چرا ديگر با صغري حرفش نمي‌آيد. يعني مي‌داندها، ولي خوب...اين دانستن يا نداستن تاثيري در كل قضيه ندارد.

يكي از اخلاقهاي بد صغري كه آرميتا را آزار مي‌دهد حرف الكي زدن صغري‌ست درباره قرار گذاشتن و بيرون رفتن و همديگر را ديدن. يعني هربار و بلااستثنا هرباري كه با هم حرف مي‌زنند، صغري بك برنامه‌اي و ايده‌اي براي بيرون رفتن و ديدن آرميتا دارد و دلش هم خيلي برايش تنگ شده و بهتر است همين فردا قراري بگذارند و حداقل حالا كه خانه‌هايشان اينهمه بهم نزديك شده همديگر را ببيند اما نشان به آن نشان كه الان دست‌كم 3-4 ماهي مي‌شود كه همديگر را نديده‌اند.

مثلا يكي از روزهاي همين عيد گذشته، درست همان روزي كه آرميتا سركار با مستر پيگ دعوايش شده بود و با اعصاب خراب و روحيه درب و داغان آمده بود خانه و خير سرش خوابيده بود كه كمي حالش بهتر شود صغري زنگ زد. آرميتا 7 پادشاه را خوابيده بود كه زنگ تلفن بصدا درآمد. اين تلفن موجود در اتاق آرميتا هم زنگي دارد كه اگر بالاي سر مرده توي قبر بنوازد، مرده از گور بلند مي‌شود، چه برسد آرميتاي بيچاره كه كلا به زنگ تلفن از هر نوعش آلرژي دارد. خلاصه آرميتا مست خواب پريد و گوشي را برداشت و ديد اِه! صغري‌ست. منتها آنچنان حالش خراب بود و آنقدر گيج مي‌زد كه هيچ‌چيز ار حرفهاي صغري نمي‌فهميد. به صغري گفت كه 5 دقيقه ديگر بهش زنگ مي‌زند و صحبت مي‌كنند. صغري هم گفت حرفي ندارد و فقط زنگ زده كه همين امروز با هم قراري بگذارند. آرميتا هم جواب داد كه خوب است و اتفاقا ميروند بيرون هوايي مي‌خورند و روحيه‌اش عوض مي‌شود. و قرار شد آرميتا چايي‌اي بخورد و دست و صورتش را بشورد و به صغري زنگ بزند. دقايقي بعد آرميتا تلفن خانه صغري را گرفت، اما هرچقدر زنگ خورد هيچكس جواب نداد، فكر كرد حتما پشت‌خطي است و باز چند دقيقه بعد زنگ زد. باز هم كسي جواب نداد. موبايل صغري را گرفت، جواب نداد. نيم ساعت بعد باز به تلفن خانه و موبايل صغري زنگ زد، كسي جواب نداد. آرميتا نگران شده بود كه يعني در اين چند دقيقه چه اتفاقي افتاده كه هيچ تلفني جواب داده نمي‌شود؟ اما هيچ فكري به ذهنش نرسيد. بعد هم قضايايي پيش آمد كه از اين مقال خارج است اما حواس آرميتا را از صغري كاملا پرت كرد. فرداي آن روز وقتي آرميتا به صغري زنگ زد كه ببيند آياي اين بشر زنده است يا بلايي سرش آمده فكر ميكنيد چه جوابي شنيد؟ خانم صغري وقتي فهميده‌اند آرميتا خواب بوده، يادشان افتاده كه خوابشان مي‌آيد و رفته‌اند و خوشحال و شادان براي خودشان خوابيده‌اند. شما جاي آرميتا بوديد با اين آدم چكار مي‌كرديد؟

از قضا ديروز بعد از ظهر هم كه آرميتا از سركار برگشت خسته بود و كمي دراز كشيد. از آنجا كه تلفن اتاق آرميتا سالي يكبار زنگ مي‌خورد و آن يكبار هم همان وقتي‌ست كه آرميتا خوابيده، تلفن زنگ خورد.  صغري بود كه مي‌خواست براي فردا (يعني امروز پنج‌شنبه) قراري با آرميتا بگذارد. آرميتا با يكي از همكارهايش براي امروز عصر برنامه گذاشته بودند كه سينمايي بروند و قدمي بزنند و اگر شد خريدكي بكنند. اما به صغري گفت كه تا ساعت 4 كاري ندارد و مي‌توانند همديگر را ببيند. صغري هم گفت كه فردا به آرميتا زنگ مي‌زند كه براي نهار قرار بگذارند. از بد روزگار همكار آرميتا چهارشنبه رفته بود دكتر پوست و دكتر پوستش را پيلينگ (نميدانم درستش پيلينگ است يا پيلينك يا هر كوفت ديگر) كرده بود و وقتي به آرميتا زنگ زد، به اين نتيجه رسيدند محض خراب تر نشدن پوست خانم همكار، قرار را كنسل كنند و بگذارند براي يك روز ديگر. صبح آرميتا به صغري زنگ زد كه بگويد برنامه عصرش خالي شده و هر ساعتي بخواهند مي‌توانند قرار بگذارند. اما هنوز سلام و احوالپرسي نكرده صغري گفت كه اصلا فكرش را هم نمي‌كند كه بتواند امروز قراري با آرميتا بگذارد و بايد برود فلان جا، فلان كار را انجام بدهد و اگر كارش زودتر تمام شد به آرميتا زنگ مي‌زند.

آرميتا هم عصباني شد و با خودش قرار گذاشت كه ديگر بهيچ وجه با صغري قراري نگذارد و هربار هم پيشنهاد قراري مطرح شد از همان اول يك كار ت.خ.م.ي اختراع كند و بگويد كه وقت ندارد صغري را ببيند و خيال خودش را راحت كند.

راستش را بخواهي، آرميتا احساس مي‌كند كه به تعدادي دوست جديد احتياج دارد. اما با اين اوضاع نمي‌داند از كجا مي‌تواند چندتايي دوست جديد كه متناسب با حال و احوالاتش باشند پيدا كند.

 

ديدم صداي هلهله‌هايي كه آشنا، مي‌خواندم به جاده‌ي پيكار زندگي

 

فكر مي‌كنم كه تمام شده و شرش از روزهاي زندگيم كم شده است اما هربار بهانه‌اي بايد باشد كه دل و روح و روانم را بهم بريزد، از هم بپاشد. بهانه‌اي بايد باشد كه كز كنم گوشه تختم، يا پاي همين ميز كامپيوتر كوفتي و گوله‌گوله اشكهايم بريزد پايين و هي حس كنم چقدر بدبختم و چقدر ناراحتم و چقدر درمانده‌ام. هي حس كنم كه چرا هيچكس نيست كه توي اين شرايط بحراني و حاد كمكم باشد ، كه چرا هيچكس نيست كه بتوانم برايش حرف بزنم و همدردم باشد و دردم را سبكتر كند.

اين سوختن و ساختن و دم‌نزدن كه مي‌‌گويند، حال اين روزهاي من است.

 ***

به هق‌هق مي‌افتم. ميروم حمام تا زير دوش راحت عررر بزنم و ترس اين را نداشته باشم كه يكهو در اتاق باز شود و كسي بيايد و دماغ ورم كرده و چشمهاي قرمزم را ببيند. بعد از يك فصل حسابي عرر زدن زير دوش و بعدتر ايستادن زير فشار بي‌امان آب، سبك بيرون مي‌آيم. لباس كه مي‌پوشم يك راه حل پيدا مي‌كنم، كمي بعد راه بهتري به ذهنم مي‌رسد.

حالا هم نه كه درد نداشته باشم، نه كه ناراحت نباشم، درمانده اما نيستم.  

 

چهارشنبه

 

اخلاقم جوريست كه بدي‌هاي يك نفر را تحمل ميكنم، تحمل مي‌كنم، تحمل مي‌‌كنم بعد يكهو ظرف طرف لبريز مي‌شود. اينجا كه برسد ديگر هيچ بني‌بشري جلودارم نيست. آن رابطه هرچه كه باشد فاتحه‌اش خوانده مي‌شود. حالا اينكه مي‌گويم بدي، لزوما اين نيست كه طرف بهم خيانت كند، يا فحش بدهد مثلا، يا چميدانم، چيزهايي از اين دست. همينقدر كه كم‌محلي كند، حرف بزند و پاي حرفش نايستد، قول بدهد و عمل نكند، براي دوستي و رابطه‌مان وقت نگذارد و وقتهايي هم كه هست و حضور دارد مدام بخواهد كه همه چيز به ميل و سليقه خودش باشد و..... كافي‌ست. شايد ارتباطم با اينطور دوستانم كاملا قطع نشود، اما وقتي ظرف طرف پر بشود ديگر به چشم يك دوست نگاهش نمي‌‌كنم. اهميتي نمي‌دهم به ناراحتيش، خوشحاليش، خودش را تكه و پاره هم كه بكند ديگر برايم بي‌اهميت است. (لزوماً دوستهاي پسر منظورم نيست. اتفاقا تاكيدم بيشتر روي روابط دوستانه دخترانه است. پسرها كات مي‌شوند، رها شده به امان خدا). حالا اين را مي‌تواني تعميم بدهي به همه روابط ديگرم و يا حتي محيط!

حالا هم كاسه صبرم لبريز شده. اينبار ناراحتي‌ام زياد طول نكشيد. چيزي كه تمام شده، خوب تمام شده ديگر. قدم اول را ديروز برداشتم، اگرچه سختم بود...خيلي سختم بود. قدم امروز هموار و راحت پيش آمد. خوشحالم و هي خودم را تشويق مي‌كنم كه در جواب چهارشنبه* گفتن خانم همكار، حالا نه، يكي – دو هفته ديگر مي‌توانم يك چهارشنبه اساسي تحويلش بدهم.

 

*از انگشت كوچك دستت روزهاي هفته را بشمار.

 

خوب میشی ایشالا..

 

مي‌‌گويد با اين حرفها كه از خودت مي‌زني ترس از محيط داري و همينطور يك درونگراي اجتماعي هستي. من لبخند مي‌زنم و با خودم فكر ميكنم تنها چيزي كه لازم داشتم همين بود كه يكي هم تاييد كند كه نرمال نيستم.

صبح آمده دنبالم و رفته‌ايم پارك. بدمينتون بازي كرده‌ايم و قدم زده‌ايم و حرف زده‌ايم. بعد آمده‌ام خانه و باز فكر كرده‌ام كه چقدر احساس پوچي مي‌كنم و چقدر انگار نياز دارم كه يك بولدوزر باشد كه از جايم تكانم بدهد. كه اين تفكر "منجي" چرا دست از سر من برنمي‌دارد؟ يعني من كه مي‌دانم هيچكس غير از خودم نمي‌تواند كمكم كند و هركسي هم كه باشد بدون كمك من به خودم نمي‌تواند كاري از پيش ببرد و باز هي منتظرم يكي از آسمان بيافتد توي دامنم، ببردم گردش، ببردم كلاس شبكه ثبت‌نام كند، كلاس زبان ثبت‌نام كند، كلاس كوفت و درد و زهرمار ثبت‌نام كند و هربار هم هلم بدهد كه بروم.

 

باید یاد بگیریم، بی اعتنا به هرچه که هست، با خواب عیش و بوی دوست و دوای آینه یکی شویم

 

من حالم خوب بود. چه چند روز گذشته، چه همين امروز صبج كه سرحال بودم و شنگول بودم و سازم كوك بود. پايم را كه گذاشتم سر كار، طوفاني شد و همه چيز را بهم ريخت. هربار كه مستر پيگ به پر و پايم مي‌پيچد، بعد از تمام شدن دعوا، آرام كه مي‌شوم به خودم مي‌گويم كه بايد سكوت كردن را ياد بگيري. حرف زدن و دعوا كردن حين عصبانيت هيچ چيز را حل نمي‌‌كند، مشكلات را بيشتر هم مي‌كند. خيلي‌ها هستند كه موقع ناراحتي و عصبانيت مي‌توانم در مقابلشان سكوت كنم. گاهي حتي اصلا سق دهان و زبانم به هم مي‌چسند كه حتي اگر حرفي هم بخواهم بزنم نمي‌توانم. درباره اين آدم اينطور نيست. به محضي كه پايش را مي‌گذارد روي دمم، تمام آن عهد و پيمانها با خودم مبني بر شوخي برگزار كردن قضيه و زدن به مسخره بازي، يا سكوت كردن و ترك كردن محيط يادم مي‌رود. آمپر مي‌چسبانم. بعد هي يكي او مي‌گويد، يكي من. يكي او داد مي‌زند يكي من. بدي قضيه هم ميداني كجاست؟ همينكه كسي صدايش را برايم بلند كند بغض مي‌‌كنم و چشمهايم پر از اشك مي‌شود. يعني ناخودآگاه اتفاق مي‌افتدها، هركار هم كه مي‌كنم نمي‌توانم كنترلش كنم. نهايت كنترلم اين مي‌شود كه جلوي ريزش بي‌امان اشكم را بگيرم و خلاصه شود به اشكي كه حلقه مي‌زند توي چشمهايم اما صدايم لرزي مي‌گيرد كه نگو. حتي وقتي كه بغض نكنم هم، مواقعي كه خيلي ناراحت و عصبانيم صدايم مي‌لرزد. و اين اعصابم را بيشتر بهم مي‌ريزد كه طرف حس كند كه هي! جانمي جان، اشكش را درآوردم.

امروز هم در وهله اول سعي كردم با آرامش قضيه را تمام كنم، اما تو خودت را بگذار جاي من، هنوز از راه نرسيده، حتي كيفت را از روي شانه‌ات نگذاشته‌اي روي ميز و فقط يك كلمه گفته‌اي سلام كه يك خوك چاق و گنده و وحشي حمله كند سمتت و هي بگويد و با بي‌انصافي تمام هم بگويد تا قاطي كني و تو هم دهانت را باز كني به داد و بيداد.

به هرحال نتيجه اين شد كه من از آنطرف سالن داد زدم كه "من از اين واحد ميرم" و او هم همانطور كه هيكل 150 كيلوييش را انداخته بودي روي صندلي هوار كشيد "به جهنم كه ميري! نامه فدايت شوم كه نفرستادم برايت".

 

 O هرچند كه پنهان و سر به زير

بريده و خاموش

خاموش و بي‌سوال

مي‌خواهي به خانه برگردي،

باز مي بيني نمي شود.

مي‌بيني باز نمي‌شود،

اين در و اين قفل كهنه...!

 

 

قلب خاکِ خوبی دارد، هر دانه که در آن بکاری، از هر جنس، از همان جنس صدها دانه بر می داری

 

شرکت قبلی که بودم معاونمان با یکی از دخترهای بخش که تازه وارد هم بود شدیدا تیک و تاک می کرد! این که میگویم تیک و تاک، یعنی به معنای واقعی کلمه ها! یعنی دختر ساعت یازده صبح با آرایش و تیپی در حد عروسی می آمد شرکت و یکراست در اتاق ایشون بود تا موقع ناهار که باید صدایش می زدیم... از بعد از ناهار هم یا آقای معاون کنار دست ایشون نشسته بود یا برعکس. از قضا یونیتی هم که کار می کردند مشترک بود و به قول معروف عذر شرعی هم مهیا برای تا هشت شب سر کار بودن و تعطیل کاری های پنج شنبه، جمعه. آن زمان من تازه رفته بودم سر کار و خیلی در این وادی ها نبودم، به خصوص که دختر اطلاعات تکنیکالیش هم خوب بود و به من هم کمک می کرد و در کل ارتباطمان خوب بود. این داستان موش و گربه بازی ادامه داشت تا اینکه آقای معاون یک پیشنهاد کاری از شرکتی خارج از ایران گرفت و رفت. یکی دو ماه بعد دختر هم استعفا داد و رفت یک شرکت دیگر. چند ماه بعد هم خبر رسید که او هم از ایران رفته و به یکی از دوستان مشترک گفته با آقای معاون ازدواج کرده. حالا می گذرم از اینکه گروه جاسوسان هم شدیدا اکتیو شده بودند... یکی می گفت اینها نامزدند، یکی میگفت نه عقد کردند و یکی دیگر می گفت نه پارتنرند!

از این خبرها چند روزی نگذشته بود که دختری که تو تلفنخانه کار می کرد با چشم گریان آمد که از همان روزهای اولی که مشغول به کار شده در پی اصرارهای آقای معاون با هم دوست شده اند و برو و بیا و قرار ازدواج و الی آخر... و این داستان چیزی حدود چهار پنج سال هست که ادامه دارد و همیشه آقای معاون اصرار داشته که همه چیز در محیط کار مخفی بماند! وقتی هم داشته می رفته قول داده که او را هم با خودش می برد و بدون او نمی تواند زندگی کند و دخترهای امروزی که از راه نرسیده آویزان آدم میشوند اصلا قابل اعتماد نیستند و از این دست حرف ها...

حالا حساب کنید این خبرها و اتفاق ها چه بلایی بر سر یک محیط کاری میاورد. تقریبا یک هفته ای همه جا میزگرد تحلیل این داستان برقرار بود. اول که کسی باورش نمیشد... دیگر کار به جایی رسید که پای عکس ها و طلاهای هدیه داده شده و خاطراتی که حالا همه مثل پازل سر جایشان قرار می گرفتند رسید. واضح که خبر این آبروریزی به گوش آقای معاون هم رسید و او هم دیگر نه جواب دوست ها و همکارهای چند ساله اش را داد و نه وقتی آمد ایران به کسی خبر داد.

الان تقریبا هشت نه ماهی از آن داستان ها گذشته و دیگر نقل همه جا نیست... اما چرا من اینها را گفتم. برای اینکه چند شب پیش که با دوستان رفته بودیم کنسرن ا-ن-د-ی و ش-ه-ر-ا-م (!) آقای معاون و دختر خانم مذکور را دیدیم که دست در دست هم میرقصند!
حقیقتش من با دختری که در تلفنخانه بود هم رابطه دوستانه ای نداشتم... بطور وحشتناکی فضول بود، طوری که به خودت هم شک می کردی! بعد از یک سری جریان هایی هم که مجبور شده بود از من عذرخواهی کند دیگر ارتباطمان در حد احوالپرسی بود.
اما همه اینها دلیل نمی شود که در این جریان باهاش همدردی نکنم. اصلا از آن شب هر وقت یاد صحنه ای که دختر میرقصید و آقای معاون از پشت بغلش کرده بود و می بوسیدش می افتم حس بدی پیدا می کنم. مدام فکر می کنم خدایا اگر فلانی آنجا بود و آن صحنه را می دید چه حالی میشد... شاید من چون آن روزها بودم و پرپر زدنش را دیده ام الان این حس را دارم و با او همدردی می کنم. اما هر طور حساب می کنم می بینم اینکه کسی چهار پنج سال تو را به خودش وابسته کند و هزاران خاطره با هم بسازید و بعد اینطور تو را پس بزند و به قول خودش دختری را که مهندس باشد و بدون کمک بتواند از ایران برود و در آمد داشته باشد و... و... را به تو ترجیح دهد خیلی بی انصافیست.

 

درد من با دل من خانه نشین قفس است

 

از راه مي‌رسم و لباس عوض مي‌‌كنم. اين اولين روز كاري بعد از عيد هيچ شبيه چيزي كه همه برايم پيش‌بيني كرده بودند، نبود. همه چيز آرام و خوب و مسالمت‌آميز برگزار شد. با اينحال يكجور غريبي خسته‌ام. مي‌روم كه درازي بكشم. چشمم مي‌افتد به چيپس و پفكي كه ديروز، قبل از آمدن مهمانها، در يك اقدام ضربتي خريداري شدند. چيپس را برمي‌دارم و باز مي‌‌كنم و همراه يك كتاب مي‌خزم توي ِ تخت. كتاب مي‌خوانم و چيپس مي‌خورم. نه خوردن تفنني و عادي. مثل يك آدم قحطي زده. بعد مي‌بينم دلم چيپس و پفك قاطي مي‌خواهد واينجوري حال نميدهد. چي‌‌توز موتوري را هم باز مي‌كنم و مي‌افتم به خوردن. يعني آنچنان تند تند و با ولع مي‌خورم كه يكهو به خودم مي‌آيم و ميبينم كه تقريبا هردو بسته تمام شده‌اند و تهوع گرفته‌ام.

تازگي‌ها بطرز غريبي ولع خوردن گرفته‌ام. به ازاي هر دو ساعت هم احساس گرسنگي و دل‌ضعفه دارم. يا دست‌‌كم خيال مي‌‌كنم كه دل‌ضعفه دارم و چيزي به اسم كرم ِ خوردن افتاده به جانم اساسي.

موضوع بعدي شباهت عجيب و غريبي‌ست كه مدتي‌ست به كش تنبان پيدا كرده‌ام. كه چي؟ اينكه هرجا كه مي روم، براي هركاري كه مي‌روم بطرز غريبي دلم مي‌خواهد همه چيز زودتر تمام شود و برگردم خانه. يعني تا كارم تمام مي‌شود با سرعت هرچه تمام‌تر و تقريباً با كله به خانه برمي‌گردم. قبل‌ترها زياد پيش مي‌آمد كه وسط راه  پياده شوم و براي خودم دِلِي دِلِي‌كنان بيايم سمت خانه، يا وقتي خانه‌ام لباس بپوشم و بروم قدمي بزنم، راهي بروم، خريدكي بكنم. اين روزها اما هيچ دوست ندارم از خانه جايي بروم. نه كه دوست نداشته باشم، يا اصلا پايم را از خانه بيرون نگذارم. اما تنها كه مطلقا بيرون نمي‌روم. قدم زدن بين راه كه اصلا، حتي تا همين شهركتاب نزديك خانه هم حوصله‌ام نميكشد سركي بزنم. و اين از نظر من هيچ علامت خوبي نيست و نشان مي‌دهد كه يك جاي كار لنگ مي‌زند.

 

 

شمارش معکوس

 

حالا که به شمارش معکوس رسیده ام انگار آن شور و شوق اولیه را ندارم! نمی دانم... شاید هم به خاطر این است که  فکر می کنم این دو هفته هم به چشم بر هم زدنی می گذرد، همانطور که آن سه ماه گذشت و حالا فقط چند شب دیگر مانده است.

اما در کل خوب است. وقتی به ژانویه و آن روزهای بعد از سفر اولم به ایران فکر می کنم خیلی خوشحال می شوم که آن روزها تمام شده اند. احساس می کنم برای اولین بار در زندگیم است که وقتی به گذشته نگاه می کنم حتی یک لحظه هم از دلم نمی گذرد که کاش زمان به عقب بر می گشت... بعد فکر می کنم آن من بودم... چقدر صبور شده بودم... چقدر افسرده بودم... فکر می کنم وای تو همه این ها را پشت سر گذاشتی، تمام آن روزها و شب ها که هر لحظه اش یک سال بود. بعدترش تصمیم می گیرم خودم را دوست داشته باشم. خیلی بیشتر و خیلی آگاهانه تر! احساس می کنم دخترک درونم از این همه انقباض و سرخوردگی خسته شده و لایق توجه بیشتری است. احساس می کنم نیاز دارد کمی خودش را رها کند... کمی به خودش ایمان داشته باشد... کمی به خودش اعتماد داشته باشد. احساس می کنم آن همه فشار و سرخوردگی تازه دارد خودش را نشان می دهد... تاره فهمیده ام چه بر سر جسم و روحم آمده است... حالا که حتی نمی توانم راجع به یک جمله هم اظهار نظر کنم... حالا که اینقدر ساکت شده ام... حالا که انگار با هیچ کس هیچ حرفی برای گفتن ندارم...

اما گفتم که خوب است... می گویند دانستن درد خودش نصف درمان است (حس کردم یکی این را گفته، حالا شاید هم هیچ کسی نگفته باشد!) پس من امیدی به درمانم هست!

 پ.ن: الان یادم آمد سال نو را تبریک نگفته ام! پس برای همه سالی پر از سلامتی و اتفاق های خوب و تصمیم های درست آرزو می کنم.

:)

 

هنوز هم میتوان کمی خیره به خواب کبوتر و دریا، سپیده دم دور آسمان را بیاد آورد

 

دنبال فتوكپي شناسنامه مي‌‌گردم. كمد دفترچه‌ها و كاغذها و خنزر پنزرهايم را ريخته‌‌ام بيرون و همه پاكت‌ها را زير و رو مي‌‌كنم. هر از گاهي يك كاغذ تا شده، گاهي خيلي تا شده پيدا مي‌‌كنم. نوشته‌هايم هستند. وقتي وبلاگم را تعطيل كرده بودم اين عادت به نوشتن بر روي هركاغذي بدجور به جانم افتاده بود. و يا اينكه سركار مي‌نشستم به تايپ كردن هرچيزي كه ميخواستم و بعد پرينت مي‌گرفتم مي‌‌گذاشتم توي كيفم. همين حالا هم توي كشوي لباسهايم را حتي اگر بگردي كاغذهايي از اين دست زياد پيدا مي‌‌كني. گاهي نوشته‌هايي را مي‌خوانم كه حتي باور نمي‌شود من نوشته‌ام. يعني حسي كه موقع نوشتن آن متن داشته‌ام، يا حتي ماجرايي كه روايت كرده‌ام برايم چقدر غريب و دور مي‌آيد. درحاليكه معمولا پستهايي كه توي وبلاگ مي‌گذارم را خيلي بيشتر و خوبتر به ياد دارم.  شايد دليلش اين باشد كه اين متنها نوشته مي‌شدند يكبار، خوانده مي‌شدند يكبار ديگر  و بعد به دست فراموشي سپرده مي‌شدند.

ديشب كه اين كاغذهاي تكه و پاره و نوشته‌هاي فراموش شده را مي‌‌خواندم هي دلم مي‌خواست بعضي‌هايشان را بياورم و بگذارم توي وبلاگ. با اينحال بعدش فكر كردم از همه آن داستانها و ماجراها مدتهاست كه گذشته. و فكر كردم بهتر است اينها همانجا توي كمد، ميان ِ انبوه كاغذهايم و يكسري دست‌نوشته‌هاي قديمي‌تر - دوران پيش از وبلاگ‌نويسي- باقي بمانند.

مي‌داني! خوبي ِ روزمره نويسي، نوشتن خاطرات اين است كه تو گاهي كه نقب مي‌زني به گذشته مي‌بيني كه اوووووووه...بعضي حس‌ها را كه حالا فكر مي‌كني بار اول است تجربه مي‌كني قبلا هم تجربه كرده‌اي و حتي راجع بهش كلي هم داستانسرايي كرده‌اي. يا حتي مشكلاتي را پشت سر گذاشته‌اي كه روزهاي قديم فكر مي‌‌كردي پاي اين مساله جان خواهي داد. با اينحال اين روزها دستم هيچ به روزمره‌نويسي نمي‌رود. نه كه مثلا بيايي مثل آن سررسيد‌هاي دوران نوجواني روايت مسخره و يكنواختي از روزت بدهي: صبح ساعت 6 بيدار شدم. رفتم دستشويي. جيش كردم. مسواك زدم. براي صبحانه لقمه‌ نان و پنيري آماده كردم و حاضر شدم تا سرويس بيايد دنبالم و الخ. نه. منظورم اين نيست. اتفاقهايي مي‌افتد كه تو بهشان مي‌خندي، يا حتي اخم مي‌كني، عصباني مي‌شوي، تعجب مي‌كني بابتشان. اينها منظورم است. با اينحال اينكه زورم مي‌آيد اين چيزها را بنويسم برمي‌گردد به اينكه بيشتر اتفاقات روزمره من سركار شكل مي‌گيرد و روايت كردن اين اتفاقات خطر شناخته شدن و لو رفتن را بالا مي‌برد. همين مي‌شود كه مثلا من هي حرص مي‌خورم و نمي‌آيم بنويسم كه فلان روز با مستر پيگ (مستر پيگ رئيس من است) دعوايم شده و سر هم داد زده‌ايم حتي و من حين دعوايمان بارها آمده توي دهانم كه بگويم "شما مريضي مستر پيگ. شما مشكل داري اساسي" و هربار لبم راگزيده‌ام كه اين حرف كه هيچ، حرفهاي بي‌ربط‌تر از دهانم بيرون نريزد.

با اينحال اين را مي‌توانم بگويم كه روزهاي تعطيلي خوبي را گذراندم و برعكس هرسال كه دلم مي‌خواست تعطيلات زودتر تمام شود امسال اصلا و ابدا تمايلي به تمام شدن تعطيلات ندارم.

 

عنوانم نمی آید....

 

صفحه word را باز مي‌كنم كه بنويسم. چه چيز را؟ احساساتم را.

چند شب پيش ازم پرسيدي كه واقعا ديگر دوستش ندارم و برايم بي‌اهميت است يا از عصبانيت و ناراحتي‌ست كه اينطور درباره‌اش حرف مي‌زنم.

در لحظه بهت گفتم كه نه! دوستش ندارم. حالا هم كه چند روز گذشته و من اصلا يادم نبود به ماجرايي كه پيش آمده (درست تا لحظاتي پيش) باز هم مي‌گويم كه دوستش ندارم.

لحظاتي پيش باز يادم افتاد به اينكه اين آدم قصد اذيت كردنم را دارد يا چي؟ واقعا رفتارهايش آگاهانه انتخاب مي‌شوند يا آنقدر نفهم است كه خودش هم نمي‌داند چكار مي‌‌كند؟ نميدانم چرا يادم آمد كه آن شب نه ناراحت شده‌ام از زنگ زدنش به ستاره و نه ناراحت شده‌ام از زنگ نزدنش به خودم. فقط تاسف خورده‌‌ام كه هي دختر! چرا اينهمه وقتت را و احساست را حرام آدمي، رابطه‌اي كردي كه اصلاح‌ناشدني بوده و هست. همين و بس.

آمدم همين‌ها را بنويسم كه موبايلم زنگ خورد. سرك كشيدم روي صفحه موبايلم كه افتاده بود روي تخت. ديدم شماره‌اي‌ست و نه اسمي save شده. بلند شدم. اول كه نگاهم خورد به شماره نشناختم. فكر كردم "اين ديگه كيه" و بعد يكهو يادم آمد (شماره‌اش را مدتهاست كه از توي گوشيم حذف كرده‌ام. از ذهنم اما نرفته هنوز). مي‌خواستم جواب ندهم...كرمي كه ميداني هميشه هست نگذاشت.

به گمانم هيچوقت فكرش را هم نمي‌كرد كه اينطور سرد و بي روح جوابش را بدهم. كه دستش بياندازم. مسخره‌اش كنم. بي‌اهميت باشد برايم كه تهران است. بي‌اهميت باشد كه ناراحت مي‌شود. دعوتش را رد كنم. بهش بفهمانم كه هي...دوره‌ات سرآمده. ديگر توي تله‌ات نمي‌افتم. ديگر اين بازي موش و گربه را ادامه نمي‌دهم. فهميد....خوب فهميد كه گفت: "انگار چند ماه پيش مي‌خواستي با هم يك صحبت اساسي داشته باشيم." جواب دادم "اصلا يادم نيست". گفت: "حتما فهميدي بي‌فايده است و من اصلاح‌ناشدني‌ام" گفتم "نااميد نباش، شايد يك روز تو هم خوب شدي!"

گفت...گفتم. گفت...گفتم. شمشيرم را از رو بسته بودم. اساسي از رو بسته بودم. اول لحنش دوستانه بود و صميمانه. رفتار خصمانه‌ام را كه ديد به دست و پا افتاد. خواست لابد باز هم آن غرور كذايي و احمقانه‌اش را حفظ كند. خواست حس حسادتم را تحريك كند. مي‌‌داني....هيچ‌كدامشان جواب نداد.

 

پ.ن1: مي‌داني عزيز حقير من! بهتر است بروي ادعاهايت را براي همان كشته‌مرده‌هايت خرج كني. تحمل و ظرفيت هركس حدي دارد. براي من تمام شده‌اي. يك تفاله كه فقط بايد دورش انداخت.

پ.ن2: از ديشب به كشت و كشتار افتاده‌ام. سگ ِ هار درونم فعال شده اساسي. ديشب يكي، امشب يكي، خدا فردا شب را بخير بگذارند.

پ.ن3: اساسي تصميم گرفته‌ام ريشه اين حس ِ دلسوزي و مهربانانه درونم را قطع كنم. اينهمه كه به فكر شخصيت و دل و روح و روان بقيه بودم چه اتفاقي افتاد؟ اينهمه كه مراعاتشان را كردم كسي هم بود كه مراعات من را بكند يا فقط جري‌تر شدند؟

 

 

چه عشقی دارم اونروز، که گردونه نگرده!

 

چيزي كه عصبانيم مي‌كند اين است كه طرف هيچ چيز تو را نه كه نبيند، ميبيند. "قد بلندت، چشمهاي خمارت، اندام خوبت، بگو و بخند كردنت و خوش‌اخلاق بودنت"*...اما هيچكدام اينها نيست كه برايش مهم است. مهم فقط آن سوراخ لعنتي وسط پايت است.

همان سوراخي كه شده مركز جهان، كه وقتي دريغش كردي، وقتي حتي فقط گفته‌اي كه دريغش مي‌كني، كه نمي‌‌خواهي، يكهو همه چيز زير و رو مي شود. تمام مي‌شود.

 

* افاضات يارو وقتي هنوز مطمئن نشده جدي هستي كه نمي‌‌خواهي.

  

پ.ن: خوب! حكايت سالي كه با پريود شروع شود، واضح و مبرهن است و هيچ نياز به توضيح ندارد.