از دیشب تا حالا، مدام
با خودم فکر میکنم که پشیمانم؟ هر بار میبینم که نه، نیستم. شاید هنوز درک عمیقی از کاری که کردهام ندارم.
شاید هم به آنچنان درکی از خودم و شرایطم رسیدهام که میدانم تصمیمی که گرفتهام
خیلی خیلی درست بوده و نباید پشیمان باشم.
هرچه که هست چیزی که
میخواهم برای خودم اینجا بنویسم این است که بالاخره بعد از دو سال و اندی توانستم
یک رابطه بدون شک و تردید را شروع کنم و به پایان برسانم. بالاخره بعد از اینهمه
وقت توانستم با فکر آسوده و راحت، درست مثل چند سال پیش، در کنار آدمی باشم که شاید
شرایط و موقعیت خیلی بیشتری برای شیطنت
داشت اما من در کنارش خیالی آسوده داشتم. چرایش را نمیدانم. میدانم چرا از یک آدم
مطمئن و پراعتماد تبدیل شدم به آدم شکاک و بدبینی که گاهی به خودش هم شک میکرد.
اما اینکه چرا بیدلیل و ناگهانی در رابطه با یک آدم اینطور بی شک و تردید بودم و
ماندم را نمیدانم. هر دلیلی که داشت برای من یک نتیجه خوب داشت. به خودم امیدوار
شدم که میتوانم ذهنم را کنترل کنم. میتوانم باز به طرف مقابلم فضایی برای نفس
کشیدن بدهم. میتوانم حتی فکر کنم که درست در لحظهای که من ولو شدهام روی ِ تختم و سرخوش و بیخیال
کتاب میخوانم، او میتواند فلان جا مشغول انجام هرکاری باشد و من عین خیالم هم
نباشد. که فکر کنم کارش هرچه که هست یک ساعت دیگر تمام میشود و باز صدای قهقهه
خندههایم است که فضای خانه را پر میکند.
فکر میکنم کاش میشد شنبه صبح که می دیدمت، فارغ از همه
آنچه که بینمان گذشته و حالا دیگر تمام شده، میآمدم کنارت، بغلت میکردم،
میبوسیدمت، به پاس این حس ِ خوبی که در رگ و ریشهام جاری کردی. میبوسیدمت به پاس
همه لحظههایی که شادم کردی، با صدای بلند به خنده انداختیم، روح زندگی را درونم
جاری کردی. فکر میکنم این دین من به تو
باشد که یکبار ببوسمت. که یکبار سفت و سخت و عمیق، خیلی عمیق ببوسمت.