غم با من زاده شده، منو رها نمیکنه


روزهایم شلوغ و خوب و شاد میگذرد. تفریحم بجاست. گپ و گفتم، گردشم، خرید کردنم پابرجاست. خندیدنم و قهقهه‌هایم بیش از تمام مدت این دو سال اخیر است.

ته ِ دلم اما غمگین است. ته ِ دلم یک اندوه خیلی خیلی بزرگی ته‌نشین شده. ته ِ دلم شاد نیست. غم دارم، گول خنده‌هایم را نخور.

خیالبافی که بد نیست، هست؟


دلم میخواهد بروم کیش، فقط برای اینکه بعد از نیمه شب خسته از کلی رکاب زدن و سرخوش و مست از دوچرخه‌سواری کردن، دراز بکشم روی شنهای کنار ساحل، کفشهایم را در بیاورم، بگذارم موجهای نرم پایم را قلقلک بدهند و زل بزنم به آسمان و برای خودم خیال‌بافی کنم.



نزديک‌تر بيا، می‌خواهم ببوسمت



زمانهایی توی زندگی هست که آدم باید بتواند بیخیال ِ حساب و کتاب‌های منطقی شود. بتواند دو دو تا، چهارتاها را ندید بگیرد. بتواند چشمش را و فکرش را به روی هر چه  "اگر این بشود بعدا فلان میشود" ببندد. باید بتواند ذهنش را رها کند، مرخصی بدهدش، بگذاردش برود برای خودش گردش کند. باید بلد باشد آن وقتی که سرش را تکیه داده به پشتی صندلی و چشمهاش بسته است و سرش درد دارد خیلی و دلش میخواهد یکی بیاید بگیردش میان ِ بازوهایش و ببوسدش، درست آن لحظه که نرمی و گرمی لبی را روی لبش حس میکند به ور منطقی ذهنش بگوید ساکت باش و خودش را رها کند میان ِ گرمی و سفتی آغوش گشوده شده. سرش را پس نکشد، فکر نکند حالا وقتش نیست، این آدم، آدمش نیست.



می‌خواهم از بغضِ اين همه راز  آوازی از نمازِ نور بخوانم و شب را تمام کنم!

به گمانم شروعش از همان بعد از ظهر تابستانی یک ماه و خورده‌ای پیش بود. رفته بودیم چیزی که داده بود برایش درست کنند را بگیریم. من پریود بودم. خوش و شنگول و خرم بودیم. وسیله‌ را که گرفته بودیم و برگشته بودیم توی ماشین، دلدرد امانم را بریده بود. او حواسش نبود. رانندگی میکرد و حرف میزد. بعد حرف رابطه کذایی قبلی من پیش آمده بود. گفته بود فکر میکند که من توی آن رابطه خیلی خوش و خرم بوده‌ام و خوش میگذشته‌ بهم شدید. حرف زده بودم با بغض. از آن بغض‌ها که میگذارمشان پای بالا و پایین شدن هورمون‌ها. بعد حرف زده بودم با دلیل که شاید خوش بوده‌ام هرازگاهی، اما همه مصیبت‌هایی که توی آن مدت سرم نازل شده متنفرم کرده از آن آدم، از آن رابطه، از هرچیزی شبیه آن رابطه.  من یکوری نشسته بودم روی صندلی، سرم را گذاشته بودم روی پشتی صندلی. برگشته بود سمتم و نگاهش افتاده بود به رنگ ِ پریده و بیروحی چشمهایم. جا خورده بود که چه‌ام شده؟ که چرا برق چشمهام رفته؟ اینطور بیجانم؟ بهانه آورده بودم که دلدرد و کمردرد شدید دارم. درونم اما گر گرفته بود. سرگیجه داشتم. حرف زدن راجع به آن آدم، آن رابطه روانم را ریخته بود بهم. آن روز گریه نکردم. چند قطره اشک موقع حرف زدن ریختم، اما در حد همان چند قطره اشک و نه بیشتر. بعدش یادم نیست که کی بود و چی شد و کجا بودیم. حرف رابطه قبلی که شد، اشکهام شره کرد پایین. همچین بی‌دلیل‌ها. بعد این شد حالت عادیم وقتی از آن آدم و از آن رابطه کذایی حرف میشد. تا همین دو هفته پیش که میان ِ گپ ِ تلفنی نیمه‌شبمان گفت که حس میکند یکی از آدمهای قبلی زندگیم بدجور آزارم داده. مظلومانه گفتم "اوهوم" بعد انگار بمب منفجر شد. هق‌هق گریه و اشک. بند هم نمی‌آمد که لامصب. هی فکر میکردم چه مرگت شده؟ حرفی زده نشد، چیزی گفته نشد. چرا اینطور میکنی با خودت؟ و باز اشکهام بند نمی‌آمد که نمی‌آمد. باز دیشب همین اتفاق افتاد. یعنی یکجوری میشود که اسم رابطه قبلی که می‌آید انگار فاجعه‌ای در همان لحظه رخ میدهد. اختیار اشکهام از دستم در می‌رود. قل‌قل میجوشند و سرریز میشوند. بعد همین دیشب با همان اشکهای کوفتی‌ای که بند نمی‌آمدند گفتم که نمیدانم چرا این مدلی شده‌ام؟ که نمیفهمم بعد از دو سال و اندی چرا حالا؟ که قابل درک نیست برایم که آن روزها و ماههای اولیه تمام شدن رابطه من گریه نکردم. زار نزدم. افسرده بودم اما گریه و زاری نمیکردم. یک خشم و عصیانی درونم بود که نمیگذاشت ناله و زاری کنم. بعدتر انگار کنار آمدم با همه چیز. بی‌تفاوت و راحت بودم. حالا بعد از اینهمه وقت چه مرگم شده؟ چی شده که اینطور به زاری می‌افتم؟

آه ای پاییز برگ ریز...

 

پاییز سر به هوایم میکند. آشفته و بی‌قرار میشوم. تمام روز سر کار ماندن را تاب نمی‌آورم. یا حتی عصرهای کوتاهی که بیرون میرویم، جایی مینشینیم به گپ و گفت ، وقت خانه رفتن که میرسد، تازه دلم میخواهد توی هوای ملس و خنک و ملایم قدم بزنم. خانه رفتن را نمیخواهم.

بعد باید یکی باشد، در یک روزهایی مثل امروز، زنگ بزند، یا زنگ بزنم که حوصله ندارم. که دلم هیچ نمیخواهد تا عصر این گوشه دنج بماند. که هوس بیرون دارم، هوس گشتیدن، هوس غذای خوشمزه خوردن، دود کردن سیگار یا قلیان، سرکشیدن فنجانهای قهوه تلخ، یا مزه مزه کردن اسکوپ‌های بستنی.

بعد هی پشت تلفن یاد فلان جا و بهمان جایی بیافتیم که میتوانیم برویم، که دلمان میخواهد برویم. بعدتر بگوید می آیم دنبالت، یا بگویم می‌آیم آنجا که نزدیکت است. بدوم بالا پیش آقای مدیر و یک بهانه آبدوغ‌خیاری جور کنم برایش که نگوید نرو، که نگوید همین دو روز پیش مرخصی بودی‌ها. که فقط سر تکان بدهد به موافقت و با لبخند بگوید برو. بدوم پایین. بار و بندیلم را جمع کنم و بزنم بیرون. برویم به گشتیدن. برویم به خوش‌گذرانی. به قدم‌زدن. به با هم بودن. به همه چیزهایی که اینجا ته ِ ذهنم جاخوش کرده و دلم میخواهدشان.


زنگ زدنت خوشحالم نکرد، ارضایم کرد.



چیزی نشده که.....

عروسی دوستم است. یک باغ حوالی کرج. قبل از رفتن هی دلم خواسته بود که لباسهای کوتاه بپوشم که تقریبا همه شان مشکیند. نپوشیده‌ام. یک پیراهن سفید ماکسی پوشیده‌ام و راه افتاده‌ام. بعد از کلی منتظر ماندن و توی ترافیک الاف شدن  رسیده‌ایم. از راه نرسیده رفته‌ام دستشویی تا فشار چند ساعته مثانه را خالی کنم. نگاهم به لباس زیرم که می‌افتد شوکه میشوم. پریود شده‌ام. همینطور مات و مبهوت و مست و ملنگ مانده‌ام که یعنی من الان پریود شده‌ام؟ الان؟ بعد بدون هیچ دردی و بدون هیچ نشانه‌ای و بدون اینکه دو هفته پدرم دربیاید و رح و روانم بهم بریزد؟ بعد یعنی حالا؟ وسط عروسی؟ با لباس سفید؟ بیرون شهر؟  هاج و واج از دستشویی می‌آیم بیرون. هیچکس هیچ چیزی که بدرد حل مشکل من بخورد ندارد. سگ درونم دارد هی آماده غرش میشود. می نشینیم یکجا و من هی خون خونم را میخورد که یا پریود نمیشوم و دهنم صاف میشود تا اتفاقی بیافتد، یا برای اولین بار توی عمرم اینطور بی‌هوا پریود شده‌ام و جلو انداخته‌ام اصلا و این مدلی حال‌گیری داشته‌ام. شوهردوستم می رود دنبال ن.و.ا.ر . بعد زنگ میزند که بیا دم دستشویی بگیرش. کلی خجالت کشیده‌ام. هی فکر کرده‌ام که ما زنها چقدر دردسر داریم. که چقدر باید هرجا حواسمان به خیلی چیزها باشد. که به فرض اصلا دوستی و شوهر دوستی درکار نبودند. تکلیف من وسط این بلبشو و شلوغی چی بود؟ یا اصلا این آقای شوهر از آن آدمهای گنددماغ و خشک بود که با یک همچین اتفاقی دیگر نمیتوانستی تو صورتش نگاه کنی. حرصهایم را خورده‌ام. بعد به خودم دلداری داده‌ام که همه زنها همینطورند و تو که اینهمه توی وبلاگت داد و فغان این موضوع را میکنی چرا خجالت کشیده‌ای. خودم را زده‌ام .کوچه علی‌چپ، رفته‌ام برای خودم رقصیده‌ام و هر و کر کرده‌ام.



چقدر خوب است که ما هم ياد گرفته‌ايم گاه برای ناآشناترين اهلِ هر کجا حتی، خوابِ نور و سلام و بوسه می

از دیشب تا حالا، مدام با خودم فکر میکنم که پشیمانم؟ هر بار میبینم که نه، نیستم.  شاید هنوز درک عمیقی از کاری که کرده‌ام ندارم. شاید هم به آنچنان درکی از خودم و شرایطم رسیده‌ام که میدانم تصمیمی که گرفته‌ام خیلی خیلی درست بوده و نباید پشیمان باشم.

هرچه که هست چیزی که میخواهم برای خودم اینجا بنویسم این است که بالاخره بعد از دو سال و اندی توانستم یک رابطه بدون شک و تردید را شروع کنم و به پایان برسانم. بالاخره بعد از اینهمه وقت توانستم با فکر آسوده و راحت، درست مثل چند سال پیش، در کنار آدمی باشم که شاید شرایط  و موقعیت‌ خیلی بیشتری برای شیطنت داشت اما من در کنارش خیالی آسوده داشتم. چرایش را نمیدانم. میدانم چرا از یک آدم مطمئن و پراعتماد تبدیل شدم به آدم شکاک و بدبینی که گاهی به خودش هم شک میکرد. اما اینکه چرا بی‌دلیل و ناگهانی در رابطه با یک آدم اینطور بی شک و تردید بودم و ماندم را نمیدانم. هر دلیلی که داشت برای من یک نتیجه خوب داشت. به خودم امیدوار شدم که میتوانم ذهنم را کنترل کنم. میتوانم باز به طرف مقابلم فضایی برای نفس کشیدن بدهم. میتوانم حتی فکر کنم که درست در لحظه‌ای  که من ولو شده‌ام روی ِ تختم و سرخوش و بیخیال کتاب میخوانم، او میتواند فلان جا مشغول انجام هرکاری باشد و من عین خیالم هم نباشد. که فکر کنم کارش هرچه که هست یک ساعت دیگر تمام میشود و باز صدای قهقهه خنده‌هایم است که فضای خانه را پر میکند.

فکر میکنم  کاش میشد شنبه صبح که می دیدمت، فارغ از همه آنچه که بینمان گذشته و حالا دیگر تمام شده، می‌آمدم کنارت، بغلت می‌کردم، میبوسیدمت، به پاس این حس ِ خوبی که در رگ و ریشه‌ام جاری کردی. میبوسیدمت به پاس همه لحظه‌هایی که شادم کردی، با صدای بلند به خنده انداختیم، روح زندگی را درونم جاری کردی.  فکر میکنم این دین من به تو باشد که یکبار ببوسمت. که یکبار سفت و سخت و عمیق، خیلی عمیق ببوسمت.

روابط


رابطه‌هایی که سیل‌آسا شروع میشوند نه که خوب نباشند، خوبند اما من را میترسانند. گرچه این ترس باعث نمیشود از لحظه‌لحظه‌های خوب اولیه لذت نبرم، اما مدام پس ِ ذهنم این را میدانم که هرچه که هست، هر چه که حالا شروع شده و با این شدت پیش رفته و می‌رود، یکهو زورش تمام میشود. یکهو میخورد به سربالایی خفنی و می‌ایستد. گاهی نمی‌ایستد حتی، با همان سرعتی که بالا آمده برمیگردد و قل میخورد پایین و پق! می‌ترکد و نابود میشود.



تکلیف اتاق تاریک را
کلید برق روشن می کند
و تکلیف سیگار زر را
کبریت بی خطر!
تکلیف دهلیزهای درون را
نه کلید برق...
نه کبریت بی خطر،
تنها اندکی خدا می بایست
خدایی که سخت نایاب است

حسن حسینی



فرق است بین خشم و غم

فرق است بین عصبانیت و ناراحتی

پ.ن: اقلیما در تمام این مدتی که آشنا شده ایم. اینبار از همیشه خوشحالترم برای آمدنت.

دارم...؟ ندارم...؟


میگم  "نمیدونم دوستش دارم یا نه"

میگه " از من بپرس"

می‌پرسم "دوستش دارم یا نه؟"

جواب میده "آره".... با قطعیت هم میگه آره.

 


سه روز تمام لبهام گزگز می‌کرد، خوبشان کردی.



 

ازم نپرس "دلت برام تنگ شده يا نه؟" اگر مي‌پرسي طاقت شنيدن "نه" را داشته باش.