نوشته های آدم تکه هایی از آدمند...

من هیچوقت دلم نیامده نوشته‌هایم را دور بریزم. یا وبلاگم را پاک کنم بی‌که نوشته‌هایش را داشته باشم. همیشه دوست دارم هر نوشته کوچکی را حتی، نگه دارم. حتی هنوز نامه‌‌های سرکلاسی دوران دبیرستانم را نگه داشته‌ام. تنها یکبار در تمام این سالها یک وبلاگم را حذف کردم. یادم نیست چه چیزی وادارم کرد اینکار را بکنم اما احتمالا بشدت مایوس و سرخورده بوده‌ام که کلیک کرده‌ام و کل آن نوشته‌ها را فرستاده‌ام هوا. هنوز گاهی دلم میخواهد دستم به آن نوشته‌ها که زیادی صادقانه بودند میرسید که نمیرسد.

حالا تو فکر کن من خودم خواسته‌ام که یکسری نوشته‌هام را معدوم کنم، بفرستم جایی که عرب نی انداخت و حالا هی دلم هوایشان را میکند. اینکه تو چندین و چندسال نوشته‌هایت را الکی الکی از دست بدهی چی حسی دارد؟ که بی‌دلیل مدیریت یکجایی بردارد وبلاگت را حذف کند، بدون هیچ خبری و هشداری و آلارمی چه حالی دارد؟ که پست بنویسی و آپ کنی، نیم ساعت بعد اثری از هیچ چیزی نباشد. انگار که هیچ‌وقت وجود نداشته است.

من دلگیرم دخترک، تو که جای خود داری. که دلت سوختنت را برای نوشته‌هایی که از دست داده‌ای میفهمم. نمیگویم ایرادی ندارد چون دارد اما فقط امیدوارم در جای جدید از شادی‌هایت بنویسی، از لحظه‌های خوش عاشقی، از بکام بودن دنیا. که روز به روز شادیهایت را بخوانم فقط، سرخوشیت را، سرمستیت را.



 

يك دوستهايي توي زندگي آدم هستند، كه رفيق گرمابه و گلستان نيستند.  دوست ِ ديدنهاي هر روز و هر هفته نيستند. آدم گردشهاي گاه‌به‌گاه و هوسهاي بي‌دليل و بادليلت نيستند. پايه ثابت صحبتهاي تلفني و درددلهاي وقت و بي‌وقت نيستند. با اينحال شبي وقتي با حال نزار و خراب از مطب دكتر مي‌آيي بيرون، ميتواني با اطمينان خاطر و فراغت بال شماره‌شان را بگيري، تند تند و بي‌امان حرف بزني، بغض كني حتي و صدايت بلرزد و ته دلت قرص باشد كه آدم ِ آنطرف ِ خط هوايت را دارد، حواسش به تو هست.