دعوا كرده
بوديم و بعد با دلخوري خوابيده بوديم. يادم نميآيد كي خوابم برد، اما زمان ِ
زيادي نخوابيده بودم كه از خواب پريدم. پشت به من خوابيده بود. از جا بلند شدم و
مثل روح ِ سرگردان، دوري توي ِ خانه زدم. آب خوردم، دستشويي رفتم و باز برگشتم توي
اتاق. جابجا شده بود و براي خودش ولنگ و باز خوابيده بود. تختمان يك نفره بود. به
پهلو دراز كشيدم و دستم را گذاشتم روي ِ بازويش. هنوز پشتش به من بود. خواب ِ خواب
بود. با همهِ دلخوري و ناراحتي كه وجودم را انباشته بود، ميل غريب نوازش كردنش
افتاده بود به جانم. نوک ِانگشتانم را روي
بازويش كشيدم. چسبيده بودم به بدنش و بو ميكشيدمش. بعد دستم لغزيد روي شكمش. آرام
سرانگشتانم را ميسراندم كه بيدار نشود. دلم نرمي پوستش را ميخواست. نرم و سبك دستم
غلطيد زير پيراهنش. هنوز خواب بود. هنوز صداي نفسهايش، آرام و منظم ميان ِ آنهمه
سكوت و تاريكي به گوشم ميرسيد. دستم به اختيارم نبود. بدنش را ميكاويدم. بعد
نفسهايش عميقتر و بلندتر شد. بيدار شده بود و هيچ تكان نميخورد. من همانطور خودم
را چسبانده بودم به بدنش و سينهاش، گردنش، بازويش و پشتش را لمس ميكردم، نوازش
ميكردم. از آن لحظاتي بود كه در قالب كلمات گنجاندنش فقط لوثش ميكند. بعد نميدانم
دستم چطور از روي ِ سينهاش رد شد كه تكان خورد. انگار كه برق وصل كرده باشند به
بدنش. برگشت سمتم.... و همه چيز خراب شد.
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 15:3 توسط آرمیتا
|
هدفون چپاندهام توی گوشم و هی به خودم
دلداری میدهم که نیم ساعت بیشتر به پایان ساعت کاری نمانده و به همین زودی
تمام
میشود و میروم توی ماشن و تمام ِ راه ِ مسیر ِ برگشت را میخوابم. سرسام
گرفتهام.
همهمه، صدای حرف زدنها، صدای دستگاهها و تسترها کلافهام کرده. همه اینها
را بگذار
کنار، خوابم میآید. لامصب چشمهایم دیگر به اختیارم نیستند. 10 کیلویی
اضافه وزن
پیدا کردهند و هی دلشان میخواهد ولو شوند و روی هم بیافتند.
بیناموسها...حالیشان
هم نمیشود که هرجیزی جایی دارد.
صدای رعد و برق میآید. تمام دیشب
نخوابیدم. تمام ِ تمامش را نه، از همان لحظه که باران شروع به باریدن کرد،
تند و
یکریز. پنجره اتاقم باز بود و صدای برخورد بیامان قطرات باران با
خردهریزهای توی
حیاط خلوت نگذاشت بخوابم. هی هوای پاک را نفس کشیدم و غلت زدم و باز صدای
باران در
لحظات چرت زدنم حضور داشت. بعد هم که آمدم بیرون، 6 صبح... و ایستادم منتظر
تا
ماشین بیاید دنبالم. از هولم زود آمده بودم. باران هم که مثل چی میبارید و
هی از
دور و بر چتر سرریز میکرد. خنده دار قضیه این بود که وقتی سوار ماشین شدم و
چتر را
بستم تازه فهمیدم سرم خیس شده. درست وسط سرم ...انگار که چترم سوراخی چیزی
بوده
باشد و آب شره کرده باشد پایین. مقنعهام خیس و سنگین شده بود و کف سرم هم
بخاطر
خیسی موهایم خارش گرفته بود. با وجود شب نخوابیدن و ایستادن زیر باران و
خیسی و از
همه مهتر رفتن به جایی که دوستش ندارم روزم را با اخلاق خوش شروع کردم.
تمام روز
را هم با حال خوش سپری کردهام. حالا هم خوش خلقم با وجود اینهمه
خوابآلودگی و
گرمازدگی. اوووف... حالا هنوز بیست دقیقه دیگر به پایان ساعت کار باقی
مانده و من
میخواهم باز هم به نوشتن ادامه دهم. فقطنمیدانم دیگر چه چیزی مانده که بخواهم برایت راجع بهش بگویم.
میدانی...انجایی که حالا هستم طبقه دوم است. از پارتیشن که بروم بیرون یک
راهرو نه
چندان پهنی هست که برای عبور و مرور است و یک لبه کوتاه که تا شکم من میرسد
وقتی
کنارش میایستم و تکیهام را میدهم بهش و آن پایین سالنی است که خط تولید
است.
گاهی میایستم آن لبه و به ردیف زن و مردهایی نگاه میکنم که کنار هم
نشستهاند و
به ترتیب و ردیف کارهایشان را انجام میدهند. که هیچ کار موازیای نیست و
باید از
اول شروع شود و به ترتیب کارها انجام شود و به آخر برسد. بعد فکر میکنم اگر
من به
جای اینکه این بالا ایستادهام قرار بود آن پایین بنشینم چه حسی داشتم؟ که
قرار
بود هر روز یک کار مداوم و تکراریای را انجام بدهم، بدون آنکه وسطش بتوانم
بلند
شوم، بنویسم، چیزی بخورم جه حسی داشتم؟ که اگر مجبور بودم فقط در یک
ساعتهای خاصی
از جایم بلند شوم، بروم توی آشپزخانه و چایی بخورم و بقیه روز را باید بدون
فنجان
چایی سر میکردم چه حالی پیدا میکردم؟
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام فروردین ۱۳۸۹ ساعت 8:49 توسط آرمیتا
|
از زندگی مشترکش راضی نیست، این را از خیلی وقت پیش میدانستم. با اینحال اینکه
چیزی را دورادور شنیده باشی فرق میکند با آنکه واقعا ببینی و بشنوی. مکالمهمان که
تمام میشود SMS
میزنم که: امیدوار بودم خوشبخت شده باشی.
جواب میدهد: پس نباید ترکم میکردی.
من ترکش کردم، بله... من بودم که روز آخر همه وسایلش را جمع کردم و بردم دم خانهاش
تحویلش دادم. یادم هست، خوب یادم هست. تازه موهایم را کوتاه ِ کوتاه کرده بودم،
پسرانه پسرانه. قیافهام شده بود شبیه این بچه تخسهایی که از دیوار راست بالا
میروند، سرحال و شاداب و زنده. از دیدنم جا خورد. رفت که لباسش را بپوشد و بیاید
برویم حرف بزنیم، منتظرش نماندم. سرم را انداختم پایین و رفتم... و دنبالم نیامد.
من ترکش کردم، اما با من کار را به جایی رساند که مجبور شوم اینکار را بکنم. خیلی
سعی کردم برش گردانم به رابطهای که حسابی شکل گرفته بود و نخواست. خیلی سعی کردم
بفهمم چطور شد که این آدم بیهوا اینطور سرد و بد شده...نفهمیدم. گذاشتم به حساب ِ
اینکه حالا که بجایی رسیده و به قولی تنبانش دو تا شده، دیگر نیازی به یک رابطه 4
ساله ندارد و دلش میخواهد آدمها و روابط جدید را تجربه کند. بار و بندیلم را جمع
کردم و ترکش کردم.
من ترکش کردم اما او هم هیچوقت دنبالم نیامد. در همه تماسهایی که به دلایل
مختلف داشتیم، حرفی نزد، حتی یکبار ابراز ناراحتی یا تاسف نکرد. حالا که به بنبست
خورده یادش افتاده که من نباید ترکش میکردم. نباید ترکش میکردم؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 17:40 توسط آرمیتا
|
آرمیتا: میخواستم بپرسم شما کلاس فلان ندارید؟
استاد: چرا توی کارنامه دارم.
آرمیتا: نه! منظورم اینه که الان هیچ دورهای برگزار نمیکنید؟
استاد: گفتم که، توی موسسه کارنامه!!!!!!
آرمیتا: آهاااااااان...از اون لحاظ
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 16:35 توسط آرمیتا
|
وقتی پارسال زنگ زدی و آنطور پرخاشگرانه و بد حرف زدم فقط یک قصد داشتم: اینکه
پایت را از زندگیم ببرم. دیده بودم در تمام این مدت، با همه اتفاقات ناگواری که
بینمان افتاده و با همه رفتارهای بدی که با من داشتهای، باز هم وقتی زنگ میزنی یا
خبری ازت میرسد حال و روزم بهم میریزد. از بعد از آن شب کذایی هم که یک خط قرمز و یا شاید هم سیاه بود به همه خوشخیالیهای
من، مطمئن بودم که دیگرچیزی، آنگونه که
من دلم میخواست بین ما شکل نخواهد گرفت. پس فقط یک راه میماند برایم که آرامش روحم
را حفط کنم: اینکه تو دیگر هیچ رقمه در مسیر زندگیم قرار نگیری. همین شد که پارسال
انقدر تحقیرت کردم. هم دقدلیم را خالی کردم، هم سرپوشی گذاشتم روی ِ آن حسی که مدام
سرزنشم میکرد که آن شب کذایی جرات نداشتهام که سرت داد بکشم، هلت بدهم کنار و از
آن خانه لعنتی خاطرات بزنم بیرون. همان حس ِ ترسی که نگذاشت آنطور که شایسته و در
خور رفتار متجاوزگرانهات بودد، با تو رفتار کنم. همان حس ِ ترس از دست دادن مطلقت
برای بار دوم، که باعث شد صبح وقتی دم ِ هتل پیادهام کردی و رفتی آنقدر فشار بیاوردو لهم کند که از همان 8 صبح تا 1 بامداد که
رسیدم تهران یکریز و بیوقفه، گریه کنم و زار بزنم.
با شناحتی که از تو و آن غرور مسخرهات داشتم، مطمئن بودم که برنمیگردی دیگر.
که تا آخر عمرم هم خبری از تو نخواهم شنید. اما اشتباه کردم. حالا از پریشب که SMSو بعد زنگ زدهای، فقط دلم میخواهد ازت بپرسم"دلت برام تنگ شده؟"
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 8:42 توسط آرمیتا
|
من آدم ضعیفی نیستم. خیلیها شاید من را در کتگوری آدمهای قوی قرار بدهند. از پس
مشکلاتم برمیآیم، به تنهایی حتی. گریهام را میکنم، نالهام را میکنم اما مغزم هم
دیوانهوار کار میکند و فکر میکند و راه ِ حل پیدا میکند. همین شماهایی که اینجا
را میخوانید چه میدانید من چه بدبختیهایی کشیدهام در حل و فصل ماجراهای عجیب و
غریب. یکسری دردها هستند که تو راحع بهشان با هیچکس حرف نمیزنی. گاهی حتی ممکن است
با خودت هم واگویهشان نکنی. من از این دردها و مشکلات داشتهام و به تنهایی ازشان
رد شدهام.
اما همین من، گاهی در حد یک گنجشک فسقلی شکننده میشوم. بعضی حرفها، بعضی شوخیها
، مخصوصا در شرایطی که حال نرمالی نداشته باشم تاثیر عمیق و خیلی بدی رویم
میگذراند.
من آدم ضعیفی نیستم، اما آدم حساسیم. به من برمیخورد، خیلی زیاد برمیخورد وقتی
از دوستی، کسی که رفیق خطابش میکنم شوخی طعنهآمیز بشنوم... یا اصلا تو فرض کن که
در آن شوخی هیچ قصدی برای طعنه نباشد حتی، انتظار دارم وقتی مخاطبم، دوستم، میبیند
که حال خوشی ندارم، که یکی-دوبار قبلترش شوخیهای بیاهمیتتری دلخورم کرده حتی،
که روی فرم نیستم، غمگینم مسخرهام نکند بابت قضیهای که من مقصرش نیستم. که اصلا
شوخیهایش را بگذارد برای روزهایی که سرحالم، که حالا ازم بپرسد هی دختر، چه مرگت
است اصلا باز؟
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 17:29 توسط آرمیتا
|
یک تصمیم سختی که مدتیست گرفتهام و البته هر از گاهی هم ازش تخطی میکنم و باز
برمیگردم و سفت و سخت به تصمیمم میچسبم این است که دیگر وارد رابطههای الکی و
هردمبیل و بیسرانجام نشوم. منظورم از رابطه بیسرانجام، رابطهای که به ازدواج
ختم میشود نیست، بلکه رابطهایست که میدانم به فلان دلیل و بهمان دلیل رابطه
طولانیای نخواهد بودو اگر هم حالا وجود
دارد صرفا برای خالی نبودن عریضه است.
بعد نمیدانی چقدر توی این مدت آدمهای گذشته برگشتهاند وخواستهاند با هم
باشیم و من سفت و سخت ایستادهام که نه. یکی-دو تا آدم جدید هم بوده اند که محکشان
زدهام و دیدهام که نه، آدم من نیستند و درباره یکیشان مقادیری تعلل کردم و باز
برگشتم سر تصمیمم و رابطه را بهم زدهام.
اما چیزی که نمیفهمم و نفهمیدهام تا حالا این است که این پروسه آدمهای اشتباه
تا کی قرار است که ادامه داشته باشد؟ یعنی این حق ِ من نیست که بعد از اینهمه مدت
و اینهمه آدم، وارد یک رابطه درست با یک آدم درست بشوم؟
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:59 توسط آرمیتا
|
نمیدانم شما
جزو کدام دستهاید؟ از آنهایی که وقتی پیپی میکنند باسن محترم را فقط با فشار آب
میشورند یا آنها که با سرانگشت نازنین و آب عملیات شستشو را انجام میدهند. بهرحال
من جزو دسته دومم.
دیروز رفته
بودیم درکه به صرف قلیان وچای و باقالی و چاقاله و از اینجور خنزرپنزرجات. بعد
نرسیده بخاطر اینکه من، هم کمی سردم بود و هم در طول روز مایعات زیاد خورده بودم
جیشم گرفت. رفتم دستشویی و پیپی محترم هم بیاجازه تشریف فرما شدند. بعد موقع
شستشو هی دستم به یک چیز ی میخورد که بی هیچ دلیلی فکر میکردم مو است. بعد همان
موقع فکر کردم که من یعنی کی مو قورت دادهام که نفهمیدهام و اصولا آیا مو هم جزو
چیزهای هضم نشدنی ست. شیء مورد نظر را کشیدم بیرون... یعنی دقیقا بیرون کشیدن بود.
دیدم پلاستیک دراز و لوله شدهایست که احتمالا چسبیده به لواشک، شب ِ قبل خوردهام.
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 9:0 توسط آرمیتا
|
بعضیها دوست دارند اصلا،
که لقمه را دور سرشان بچرخانند. یعنی انگار خدا راه ساده و مستقیم را ازشان گرفته
است. بعدتر بعضیهایی هستند که نه تنها خودشان به فکرشان نمیرسد که برای یک مشکل
راههای خیلی ساده و مطمئنی وجود دارد، اطرافیانشان هم همینقدر خنگول میباشند.
حکایت، حکایت مسعود کیمیاییست و فیلم محاکمه در خیابانش. که یعنی بین اینهمه
آدم، از فیلمنامهنویس و تهیهکننده و کارگردان و بازیگرهای نقش اول بگیر تا
کوچکترین عضو این مجموعه، هیچکدام به فکرشان نمیرسید که برای رسیدن به این یقین که
آیا همسر آقای نقش اول فیلم قبل ازدواج با
کسی بوده یا نه، لازم نیست آقای نقش اول دور
شهر راه بیافتد و ملت را کتک بزند و فحش بدهد و چاقوکشی کند. یک معاینه ساده کفایت
میکند.
پ.ن: برای آنهایی که فیلم را ندیدهاند: شب عروسی پولاد کیمیایی یک خانمی میآید
و تعریف میکند که مرجان خانم، عروس آن شب، با همسر ایشان رابطه عشقولانه داشتهاند
و از ایشان باردار شدهاند حتی و بچه سقط کردهاند. بعد آقای پولاد خان راه میافتد
تا آقای راننده تاکسی را که معشوقه همسرش بوده پیدا کند و از زبان خودش بشنود که
این ماجرا حقیقت داشته یا نه. مضحکتر اینکه عروس خانم تنها تشریف میبرند تالار و
تمام مدت زر زر گریه میکنند و در تمام مدت این چند ساعت همه فک و فامیل خوشحال و
خندان مشغول بزن و برقص و بخور بخور هستند و محض رضای خدا یک نفر، یا حتی یک نصفهنفر
نمیآید از عروس بپرسد پس داماد کو؟ یا تو چرا گریه میکنی؟ آخرش هم داماد با
گوشهای دراز و خوشحال برمیگردد ور دل عروس خانم و مفهوم غیرت و ناموسپرستی را
کاملا به ما حالی میکند.
بعدنوشت: این تعطیلات را سردرد نشده بودم....اممممم؟!!! الان که این جمله
را نوشتم بنظرم میآید که یکی- دو روزی سردرد داشتهام اما راستش را بخواهی دقیق
یادم نمیآید. لابد زیاد نبوده و سردرد هم چیز حادی نبوده که یادم نیست. اما باز
امروز که آمدهام سر کار سردرد شدهام. مال بیپنجرگی محیط کارم است. اینکه هوای
آزاد به کلهام نمیخورد و همه نورهای اطرافم مصنوعیست و پنجرهای- روزنهای نیست
که به بیرون سرکی بکشم حالم را بد میکند. و قبول کن سخت است که بعد از 16 روز
تعطیلی و یللی تللی و خوشگذرانی بخواهی بیایی سر کار. از بعد از نهار هی وسوسه
شدهام که زنگ بزنم به تو و بگویم یکجا قرار بگذاریم و برویم برای خودمان بچرخیم
که امسال از آن گردشهای دو نفری و ولنگارانه نداشتهایم اگرچه ساعتهای زیادی را به
وراجیهای دو نفره گذراندهایم. بعد باز سعی کردهام افسار خودم را بدست بگیرم و
کنترل کنم خودم را...
میدانی تا پیش از این فکر میکردم که محیط کارم خشک و کارم تکراری و آدمهای
محیط کارم ت.خمی هستند که اینهمه دچار یاس از کار کردن شدهام. حالا که کارم چیزهای
جدیدی دارد، محیط گیر و خشکی ندارد، آدمهای نسبتا خوبی دارد، یا دست ِ کم تعداد
انگشتشماری دارد که تاثیر خیلی مثبتی روی ِ من دارند و من باز حوصله محیط کار را
ندارم فهمیدهام که اصولا از این مدل کار کردن که مسنلزم تحمل کردن ساعات طولانی در یک جای ثابت است اذیتم میکند.
یعنی دلم میخواهد که کارم جوری بود که گاهی مجبور میشدم به جایی بروم و برگردم..یا
ماموریت بین شهریای چیزی داشته باشد و با اینکه آشنایی با آدمهای جدید زیاد باب
میل و خوشآیندم نیست و در مجموع آدم گرم و معاشرتیای محسوب نمیشوم نمیدانم چرا
این روزها مدام دلم میخواهد که کاری داشتم که هی با آدمهای جدیدی سر و کار داشته
باشم. مثل آرایشگری... یا چیزهایی از این دست که به زیایی آدمها ربط دارد. که هی
آدمهای جور واجو و عجیب و غریب میآیند، با تو حرف میزنند، خوشحال و شاد و خندان
میروند. یا مثلا کتاب فروشی.... و یا کافیشاپ داری.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 10:6 توسط آرمیتا
|
نشسته ام اینجا و از فیس بوک به صفحه ایمیلم و از آنجا به وبلاگ شما که یا از خوشی تعطیلات یا از فراخی یک ناحیه ای هیچ کدام وبلاگ هایتان را اپ نمی کنید سر می زنم. در این بین از یک کاسه آلوچه ای که از فریزر بیرون آورده ام و شسته ام هم غافل نمی شوم.
بیرون هوا ابریست، باران به شدت به پنجره می خورد و بادی می وزد که سرت به تنت گره می خورد... شرایط جوی درست مثل فیلم های شرلوک هلمز شده! خدا را صد بار شکر که من در اتاق زیر شیروانی ام نشسته ام و می خواهم یک قسمت از سریال "زن بابا" ای را که دانلود کرده ام نگاه کنم!
ایران همه رفتند مهمانی و خرید و خیابان گردی و خیلی خوب است که در من هیچ حسی از افسوس نیست که ای کاش من هم بودم. حوصله این مهمانی های خاله خان باجی را ندارم. فقط یک بار دلم خواست کاش میشد در لحظه آنجا بودم. همان موقع که به موبایل تو زنگ زدم و شما دو تا داشتید می رفتید سینما. می دانید هم دلم سینما خواست... هم قدم زدن هایمان را... هم وراجی هایمان را... هم پیتزا ناپولی عزیزم را... هم سیب زمینی تنوری های راز را...
می بینید دنیا گاهی چه کوچک می شود...
پ.ن: الان دو ساعت بعد است و من دارم شیر و کورن فلکس می خورم!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 0:43 توسط دریا
|
۱. بعضی از جذابیت ها رو میشه دید و ساعتها نشست و تماشاشون کرد. بعضی ها رو میشه شنید، دل بدی و کلی وقت بهشون گوش بدی. بعضی ها رو میشه بو کرد و مست شد. بعضی دیگر رو هم میشه لمس کرد و مثلا گرفت تو دست و ...! اما یه سری از جذابیت ها نه دیدنی ان، نه شنیدنی، نه بو کردنی و نه لمس کردنی. اونا رو فقط میشه درک کرد، شعور کرد، وجدان کرد.
۲. گاهی وقتا میتونی یه شکم سیر کباب بره بخوری و حظ کنی. گاهی وقتا هم همون حظ رو با تخم مرغ و سیب زمینی می بری. هر دو بار سیر میشی. اما بی شک وقتی از تخم مرغ و سیب زمینی حظ می بری، گذشته از شکمت، روحت هم راضیه و خشنود. وگرنه هیچ خری کباب آنچنانی رو با سیب زمینی پخته سر یه سفره عوض نمیکنه. مگر اینکه جور دیگه هم ارضا بشه.
۳. بعضی از آدما از جذابیت های دیدنی و شنیدنی و بو کردنی و لمس کردنی خوششون میاد و با اونها سیر و ارضا میشن، بعضی هم با جذابیت های غیر لمسی حال میکنن. با جذابیتهایی ارضا میشن که به روحشون تلنگر بزنه، شعورشون رو قلقلک بده و ذهن و فکرشون رو دستمالی کنه.
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 0:48 توسط رضا
|