این یک خداحافظی نیست


مدتیست دارم به رفتن از اینجا فکر میکنم. منظور از اینجا همین وبلاگ است و نه مملکت. وبلاگ گروهی‌ای که هیچکدام از نویسنده‌هاش، هیچوقت خدا دستشان به نوشتن نمیرود، وبلاگ نیست. یعنی تو، نه حس میکنی اینجا مختص توست و هرکاری دلت بخواهد میتوانی بکنی، نه حس میکنی داری با چند نفر دیگر طور مسالمت آمیز زندگی میکنی. یکجور حس پادرهوایی و معلقی دارد که از آن حسهایی‌ست که من عقم میگیرد ازش. همین هم شد که نوشتنم نیامد. هی فکر کردم بگذار یک صفحه جدید باز کنم و بعد بنویسم، صفحه جدید باز شد و من باز نوشتنم نیامد. یعنی دودل بودم بین رفتن و ماندن. خوب مگر آدم چند بار میتواند همه چیز را ول کند و برود؟ آدمهای دیگر را نمیدانم اما منکه انگار تخصص پیدا کرده‌ام در این ول کردنها و رفتنها. میخواهد وبلاگ باشد، میخواهد آدمهای زندگیم باشند. انگار این رفتن یک فانکشنی در من است که هی مدام اجرا میشود و خروجیش میشود رها کردن و رفتن.

حالا هم تصمیم گرفتم بروم. بروم یکجایی که مال من باشد و این حس مالکیت کوفتی ارضا شود. اینهمه حرف زدم که بگویم دیگر اینجا نمینویسم. تشریف بیاورید جای جدید.




 

از صبح نشسته‌ام پای یک برنامه کوفتی. کوفتی از این بابت که دیشب قبل رفتن قسمتهای تکمیل شده‌اش را تست کردم و کار میکرد، امروز صبح که آمده‌ام کار نمیکند و درست هم نمیشود که کار کند و نمیفهمم یعنی چه مرگیش شده. بعد کوفتی‌تر اینکه شیر دماغم از صبح شل شده. مدام یک دستمال توی دستم بوده که هی باهاش بینیم را چلانده‌ام و حالا بینی بیچاره‌ام زخم شده. بعد نیم ساعت پیش حس کردم همین حالاهاست که از هوش بروم انقدر که کولد استاپ و آنتی‌هیستامین خورده‌ام بلکه این آبریزش بند بیاید که نیامده بود. سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمهایم را بستم. در یک حالت مسخره‌ای بین خواب و بیداری بودم. مسخره از آن بابت که همه صحبتهای همکارها را میشنیدم و حتی میفهمیدم کی دارد راه میرود، کی رفت، کی آمد اما در حین همین فهمیدنها و شنیدنها خواب هم میدیدم. همزمان دو تا دنیایم قاطی شده بود و یک وضع مضحکی بود که نگو. نه میتوانستم چشمهام را باز کنم و صاف مثل آدم بنشینم سر جایم و کار کنم، نه میتوانستم بخوابم. بعد یکهو  عین ترقه از جایم پریدم. یادم هم نیست چه نیرویی بهم وارد شد که پریدم و یکراست رفتم صورتم را شستم و بعد هم آمدم پرتقال خوردم و بعد هم اینها را نوشتم و حالا بیدارم و میخواهم بروم آن قسمت اذیت‌کن این برنامه کوفتی را تمام کنم..اگر لطف کند و دست از اذیت بردارد لطفا.

 

 

 

ده دقیقه مانده بود به پایان ساعت کاری. حوصله نداشتم بمانم. حوصله نداشتم بروم. دلم میخواست بروم یک جایی بنشینم و سیگاری بگیرانم. یاد آن کافی‌شاپی افتادم که توی زیرزمین پاساژ نزدیک خانه‌مان است. فکر کردم بروم آنجا، از قفسه‌اش کتابی بردارم، قهوه‌ای بنوشم، سیگاری دود کنم. خوشم نیامد. بنظرم آمد خیلی فلاکت‌بار است که تنهایی بروی گوشه یک کافه بنشینی و سیگار دود کنی. حالا قبلا‌ها بنظرم فلاکت‌بار نبود اینکار، امروز فلاکت‌بار است چون خودم حال فلاکت‌زده‌ای دارم و غمگینم. بعد فکر کردم بیشتر سرکار میمانم. کارم را میکنم. چیزکی میخوانم. دیرتر میروم خانه که خسته‌تر باشم. توی خانه نق‌نق نکنم. تلفن زنگ خورد. یعنی 5 دقیقه مانده به پایان کار تلفن زنگ خورد. یکی بود که اینترنتش قطع شده بود و ایمیل واجب داشت و ال و بل و جیمبل. حوصله‌ نداشتم بروم درستش کنم. حدسم این بود از آن کارهای گیردار است. الکی گفتم ریست کند. میدانستم با ریست درست نمیشود اما پست‌فطرتانه گفتم ریست کن. باز که زنگ زد جواب ندادم. دلم میخواست توی شرکت یک گوشه دنجی بود میرفتم قایم میشدم، وقت میگذراندم. مثل بالکن آشپزخانه خوابگاه که هیچ بنی بشری بهش سر نمیزد و هر موقع دلگیر بودم و بی‌حوصله و دلم تنهایی و سکوت میخواست میرفتم ته ِ تهش مینشستم، زل میزدم به کویر روبرویم و خالی میکردم خودم را. هیچ جای دنجی نبود. رفتم توی دستشویی. الکی زل زدم به چهره رنگ پریده‌ام توی آیینه. خودم را با مقنعه مشکی که مدتها بود نپوشیده بودمش برانداز کردم و دوستم نیامد خودم را. رژ زدم الکی. پاک کردم. دوباره زدم. یکی در زد. به روی خودم نیاوردم. تکیه دادم به در و فکر کردم آیا حالا که برگردم توی اتاق، آن یک نفر نیامده بست نشسته باشد که یقه‌ام را بگیرد و ببرد مشکلش را جل کنم؟ برگشتم. بست ننشسته بود. همه رفته بودند. اتاق باز ساکت و خلوت و دنج بود.

 

 

 

یکی بیاید این را  خوب به من بفهماند که وقتی کنار یک نفر خوبی، لحظات خوشی را میگذرانی انقدر به جزئیات دقیق نشو، گیر نده، از کوره در نرو.