تا کی؟!

 

دروغ، دروغ، دروغ!

سرم دارد مي‌تركد از اينهمه دروغ مهوع.

 

 

بلد نيستي آرامم كني.

 

 

مثل اسمت روي قلبم....

 

مدتي پيش، معمولا قبل از خواب، تصويرسازي‌هاي ذهنيم محدود شده بود به دو چيز: 1- محيط كاري كه دوست دارم داشته باشم. 2- آدمي كه ايده‌آلم است.

براي اين آدم ايده‌آل در تمام آن شبها اسمهاي زيادي گذاشتم. اسمهايي كه دوست داشتم را امتحان كردم و بعد هي ميان ماجراهايي كه مي‌ساختم، با لحن‌ها و حالت‌هاي مختلف صدايش كردم تا بالاخره يك اسم را پسنديدم كه شد اسم ثابت آدم ايده‌آلم و بعد هم كه اين بازي از سرم افتاد.

آن شب وقتي ميان اسكله ايستاد روبرويم، ميان همه مسخره بازي‌ها و خنديدن‌ها و قصه‌پردازي‌اي كه من شروع كردم و تو دنباله‌اش را خوب ساختي هيچ يادم نبود كه اين اسم، همان اسم است.

 

 

 

يك وقتهايي آدم واقعا نوشتنش نمي‌آيد. آنچنان غرق واقعيتهاي دنيا ميشوي كه اين دنياي مجازي و چهار خط و نصفي نوشتن خوب از يادت مي‌رود. با اينحال بگمانم وبلاگ براي مني كه سالهاي سال است مثل يك اعتياد مي‌ماند، چه خواندنش و چه نوشتنش، حتي اگر چند روزي از ياد برود تاثيري آنچنان عميق دارد كه گاهي بي‌كه بفهمي، بي‌كه حواست باشد حتي، ميبيني داري يكسري اتفاقات را، آدمها را، روايتهايشان را مي‌گنجاني در قالب وبلاگ.

ميداني چه مي‌گويم؟ اينكه من خيلي وقتها، آدمهايي را كه مي‌بينم، در موقعيتهاي خاص بخصوص، هي فكر ميكنم بفرض اگر اين آدم وبلاگي داشته باشد، از اين ماجرا چه روايتي مي‌كند. آنچه در پس ذهن اين آدم مي‌گذرد، وراي حرفي كه مي زند، عملي كه در اين لحظه دارد انجام مي‌دهد، چيست، چه مي‌تواند باشد؟

 

پ.ن1: هي دلم مي‌خواهد بدانم تمام آن لحظاتي كه من زير دوش بودم و او بيرون، بظاهر سرگرم حرف و صحبت و شوخي، چه در ذهنش گذشته، در دلش؟ چطور با آن خيسي مو، بوي تميزي و شامپوي زني كه جلوي رويش تازه از حمام آمده بيرون، كنار آمده؟

پ.ن2: رسماً جزغاله شده‌ام. از سرتا پايم بصورت يكپارچه سوخته و قرمز و ملتهب است.

پ.ن3: روزهاي شلوغي بودند، هستند. روزهاي خوبي...خيلي خوبي.

پ.ن4: هي دخترك سفيد و كمي برشته شده من! دلتنگ مي‌شوم خيلي و راستش را بخواهي هي خوشم مي‌آيد كه مشتركاً آدمهايي را شناخته‌ايم وراي اين دنيا، وراي زندگي‌هاي خصوصيمان، كه فقط آدم مشترك زندگي من و تو هستند، خاطرات مشترك من و تو هستند.

 

ندانم چون کنم با بخت کوتاه

 

يعني حكمت اينكه آدمي كه  بعد از اينهمه وقت من ازش خوشم آمده و دلم خواسته كه دوست باشيم، مشكل به اين بزرگي دارد چي ميتواند باشد...هان؟

 

پ.ن: درست يك ساعت مانده به اينكه از خانه بروم بيرون، وقتي دارم آخرين وسايل را توي چمدان مي‌چپانم بايد پريود بشوم؟ نه اين انصافه؟

 

اوووهوووم

 

آقايان محترم! لطفا همان روزهاي اول آشنايي و دفعه‌هاي اول همصحبتي هي به آدم نگوييد: قرررررررررربوووووونت برم، فدات شم، خوششششگل من! خانومي ِ خودم و ....

خوب آدم خر كه نيست. تابلوئه كه دروغ ميگيد.