عنوانم نمی آید....
صفحه word را باز ميكنم كه بنويسم. چه چيز را؟ احساساتم را.
چند شب پيش ازم پرسيدي كه واقعا ديگر دوستش ندارم و برايم بياهميت است يا از عصبانيت و ناراحتيست كه اينطور دربارهاش حرف ميزنم.
در لحظه بهت گفتم كه نه! دوستش ندارم. حالا هم كه چند روز گذشته و من اصلا يادم نبود به ماجرايي كه پيش آمده (درست تا لحظاتي پيش) باز هم ميگويم كه دوستش ندارم.
لحظاتي پيش باز يادم افتاد به اينكه اين آدم قصد اذيت كردنم را دارد يا چي؟ واقعا رفتارهايش آگاهانه انتخاب ميشوند يا آنقدر نفهم است كه خودش هم نميداند چكار ميكند؟ نميدانم چرا يادم آمد كه آن شب نه ناراحت شدهام از زنگ زدنش به ستاره و نه ناراحت شدهام از زنگ نزدنش به خودم. فقط تاسف خوردهام كه هي دختر! چرا اينهمه وقتت را و احساست را حرام آدمي، رابطهاي كردي كه اصلاحناشدني بوده و هست. همين و بس.
آمدم همينها را بنويسم كه موبايلم زنگ خورد. سرك كشيدم روي صفحه موبايلم كه افتاده بود روي تخت. ديدم شمارهايست و نه اسمي save شده. بلند شدم. اول كه نگاهم خورد به شماره نشناختم. فكر كردم "اين ديگه كيه" و بعد يكهو يادم آمد (شمارهاش را مدتهاست كه از توي گوشيم حذف كردهام. از ذهنم اما نرفته هنوز). ميخواستم جواب ندهم...كرمي كه ميداني هميشه هست نگذاشت.
به گمانم هيچوقت فكرش را هم نميكرد كه اينطور سرد و بي روح جوابش را بدهم. كه دستش بياندازم. مسخرهاش كنم. بياهميت باشد برايم كه تهران است. بياهميت باشد كه ناراحت ميشود. دعوتش را رد كنم. بهش بفهمانم كه هي...دورهات سرآمده. ديگر توي تلهات نميافتم. ديگر اين بازي موش و گربه را ادامه نميدهم. فهميد....خوب فهميد كه گفت: "انگار چند ماه پيش ميخواستي با هم يك صحبت اساسي داشته باشيم." جواب دادم "اصلا يادم نيست". گفت: "حتما فهميدي بيفايده است و من اصلاحناشدنيام" گفتم "نااميد نباش، شايد يك روز تو هم خوب شدي!"
گفت...گفتم. گفت...گفتم. شمشيرم را از رو بسته بودم. اساسي از رو بسته بودم. اول لحنش دوستانه بود و صميمانه. رفتار خصمانهام را كه ديد به دست و پا افتاد. خواست لابد باز هم آن غرور كذايي و احمقانهاش را حفظ كند. خواست حس حسادتم را تحريك كند. ميداني....هيچكدامشان جواب نداد.
پ.ن1: ميداني عزيز حقير من! بهتر است بروي ادعاهايت را براي همان كشتهمردههايت خرج كني. تحمل و ظرفيت هركس حدي دارد. براي من تمام شدهاي. يك تفاله كه فقط بايد دورش انداخت.
پ.ن2: از ديشب به كشت و كشتار افتادهام. سگ ِ هار درونم فعال شده اساسي. ديشب يكي، امشب يكي، خدا فردا شب را بخير بگذارند.
پ.ن3: اساسي تصميم گرفتهام ريشه اين حس ِ دلسوزي و مهربانانه درونم را قطع كنم. اينهمه كه به فكر شخصيت و دل و روح و روان بقيه بودم چه اتفاقي افتاد؟ اينهمه كه مراعاتشان را كردم كسي هم بود كه مراعات من را بكند يا فقط جريتر شدند؟