دریچه
همه ايستاده بوديم به معارفه، توي ِ آن اتاقك كاهگلي ِ قديمي، من هنوز دم ِ در ِ كوتاه اتاقك بودم و تو با فاصله ايستاده بودي آنطرفتر، صاف، شق و رق. سينههاي ِ برجسته جلو، بازوهاي ستبر و پهنت معلوم، خيلي معلوم. نگاهت كردم، به تو، بدنت، به عضلههايي كه از زير آن تيشرت چسبان طوسي رنگ بيرون زده بود و وسوسهانگيز بود. زيادي وسوسهانگيز بود. ته ِ دلم زمزمه كردم كه حتي براي ِ يكبار، باز هم دلم ميخواهد كه اين بدن را حس كنم.
شب وقتي محكم و سفت در آغوشم گرفته بودي، وقتي لبهايت گونههايم، لبم و گردنم را با حرص و ولع ميكاويد، من با همه وجود تقلا ميكردم كه رهايم كني، كه بروي، نباشي. كه اينطور جنونزده و حريص در من نپيچي.
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 21:28 توسط آرمیتا
|