يك هفته تمام فرصت سر خاراندن نداشتم. همهاش كار و كار و كار. آنهم كار بدني و سنگين. رسما اين يك هفته را حمالي كردهام. همه دست و بالم زخمي و درب و داغان شده. اما انقدر خوووب بود كه نميداني. اصلا فرصت فكر كردن به هيچ چيزي را نداشتم. شبها هم زورزوركي يكي – دو اپيزود از لاست را ميديدم و بعد هلاك ميافتادم روي تخت تا خود صبح. بعد تنها چيزي كه اين يك هفته هي بهش فكر كردم اين بود كه چقدر اين مني كه هستم را دوست دارم. چقدر از خودم با همه اين مشخصاتي كه دارم خوشم ميآيد. چقدر خودم را قبول دارم. هي فكر كردم كه چه آدم محكميم من.... كه چطور از پس هركاري و يا مشكلي برميآيم. بعد هي خودم را بيشتر دوستم آمد. بيشتر دلم خواست قربان صدقه خودم بروم و هواي خودم را داشته باشم. حتي دلم خواست بيايم اين چند خط را براي دل خودم ثبت كنم كه وقتي – روزي- روزگاري كه باز برميگردم عقب به خواندن همه آن چيزهايي كه نوشتهام، هي با خودم فكر نكنم كه چه هميشه، اينهمه شاكي بودهام از خودم، كه چرا هچبار خوبيهايم را ننوشتهام پس؟ من خوبم.... خيلي خيلي خوب.
پ.ن: مديونيد اگه چشمم بزنيد. ![]()