این یک خداحافظی نیست
مدتیست دارم به رفتن از اینجا فکر میکنم. منظور از اینجا همین وبلاگ است و نه مملکت. وبلاگ گروهیای که هیچکدام از نویسندههاش، هیچوقت خدا دستشان به نوشتن نمیرود، وبلاگ نیست. یعنی تو، نه حس میکنی اینجا مختص توست و هرکاری دلت بخواهد میتوانی بکنی، نه حس میکنی داری با چند نفر دیگر طور مسالمت آمیز زندگی میکنی. یکجور حس پادرهوایی و معلقی دارد که از آن حسهاییست که من عقم میگیرد ازش. همین هم شد که نوشتنم نیامد. هی فکر کردم بگذار یک صفحه جدید باز کنم و بعد بنویسم، صفحه جدید باز شد و من باز نوشتنم نیامد. یعنی دودل بودم بین رفتن و ماندن. خوب مگر آدم چند بار میتواند همه چیز را ول کند و برود؟ آدمهای دیگر را نمیدانم اما منکه انگار تخصص پیدا کردهام در این ول کردنها و رفتنها. میخواهد وبلاگ باشد، میخواهد آدمهای زندگیم باشند. انگار این رفتن یک فانکشنی در من است که هی مدام اجرا میشود و خروجیش میشود رها کردن و رفتن.
حالا هم تصمیم گرفتم بروم. بروم یکجایی که مال من باشد و این حس مالکیت کوفتی ارضا شود. اینهمه حرف زدم که بگویم دیگر اینجا نمینویسم. تشریف بیاورید جای جدید.