از صبح هی توی ذهنم نوشتن از خودم بود و نوع رفتارم. که این بیست و اندی روز خیلی سعی کرده ام اخلاقهای به زعم دیگران مزخرفم را بگذارم کنار و با همه بجوشم. بخصوص حالا که به واسطه کار مجبورم با همه آدمهای شرکت در ارتباط باشم و اگر قرار میبود همان سیستم سگ ‌عنقی‌ام را که فقط با آدمهای خیلی خیلی معدودی میجوشد را ادامه بدهم دردسرهای بیشتری می‌داشتم .

چیزی که بیشتر وادارم می‌کرد هی به خودم فکر کنم و هی باز فکر کنم که خوب تلاش کرده‌ام و خوبتر موفق شده‌ام حضور امروزه دخترک آنیکی دفتر اینجا بود.

می‌دانی...از آن دسته آدمهایی‌ست که برای من نچسب‌ترین و مزخرف‌ترین آدمهای روی زمین محسوب می‌شوند. بخصوص که خردادی هم هست و همین قضیه دید منفی من را نسبت بهش چندین برابر می‌کند. (لطفا برایم روضه نخوانید). امروز که آمد اینجا تصمیم گرفتم این تجدید رفتار را با همه سختی‌ای که برایم دارد رویش پیاده کنم. می‌دانی...وقتی از کسی خوشم نمی‌آید قالب رفتارم نسبت بهش بشدت بی‌تفاوت و سرد می‌شود. یعنی در حقیقت آنقدر بی‌تفاوت و بی‌اهمیت برخورد می‌کنم که طرف حتی احساس توهین‌زدگی می‌کند از رفتارم. امروز که آمد  هی سعی کردم گرم بگیرم باهاش و هی در مقابل حس آزاردهنده و منفی‌ای که از همه وجودش می‌گرفتم مقاومت کردم و با بگو و بخند‌های الکی و محبت‌هایی که اعتراف می‌کنم هیچ از ته ِ دل نبود رابطه‌مان را بهبود ببخشم.

حالا که چی که اینهمه فک زدم؟ همین چند دقیقه پیش آقای مدیر صدایمان کرد توی ِ اتاقش و گفت که فعلا همین دخترک  سرپرست ما هستند تا حکم ریاستشان زده شود. رسما دلم می خواست خودم را حلق آویز کنم. اما باز دارم سعی میکنم که قضاوت الکی نکنم، دید منفی به خودم ندهم، به عنوان یک آدمی که می‌توانم دوستش داشته باشم بپذیرمش و....الخ