هنوزم چشم دل، دنبال فرداست
این روزها حالم هیچ خوب نیست. حس می کنم بعد از 28 سال زندگی هنوز همه بعدهای زندگیم آشفته و پریشان و بی ثبات است. اینکه هنوز نه کاری دارم که ایده آلم باشد، نه پارتنری که راضیم کند، و نه حتی زندگی مطلوبی.
این روزها زیاد به رفتن از ایران فکر میکنم و این برای منی که مخالف سفت و سخت مهاجرت بودهام دلیلی جز فرار از شرایط موجود ندارد. میدانم فرار کردن راه حل مناسبی نیست اما واقعا حس میکنم که بریدهام. که خسته شدهام از همه چیز زندگیم، و همه این پرخاشگریها، سگ بودنها, ناآرامیها فقط برای این است که ته ِ دلم یک نارضایتی عمیق از همه چیز نشسته و عمدتاً هم تلاشهایم بینتیجه میمانند و باز منم در شرایط نامطلوبی که ذرهذره دارد روحم را به فنا میکشاند.
تا پیش از این خودم را، عقیدهام را، منش و نوع رفتارم را دوست داشتم و تایید میکردم. این روزها حتی این حس را هم به خودم ندارم. شدهام عین آدمهایی که به هرچیزی چنگ میاندازند تا از سقوطشان جلوگیری کنند و این چنگ انداختنها و باز یک پله پایین رفتنها بیشتر حالم را خراب میکند.