تا خیالت به سرم میزنه گریه ام میگیره...
ميداني كي از چشمم افتادي؟
حالم بد بود. نه به يك دليل، كه مجموعهاي از دلايل و اتفاقات رديف شده بودند پشت هم و خوب نبودم...هيچ خوب نبودم. ننشسته توي ماشين دعوايمان شد باز، يك آهنگ ِ خيلي خيلي غمگين گذاشته بودي كه به عنوان تير خلاص براي ِ من ِ خراب كافي بود. رويم را گرداندم سمت ِ خيابان و اشكهايم سرريز شد. فهميدي كه گريه ميكنم. دستت حلقه شد دور شانهام و كشيديم سمت خودت. سرم را گذاشتي روي گودي گردنت و در حاليكه با يك دست رانندگي ميكردي شروع كردي به نوازش كردنم...درست مثل همنامت در آن سالهاي دور ِ سرخوشي و مستي.
اول نوازش آرامت بود روي بازويم و پشتم و بعد در حين نوازش كردن سعي ميكردي آرام و مورچهوار، جوري كه انگار خودت هم نفهميدهاي حتي، نوك انگشتانت را از زير بازويم برساني به برجستگي سينههايم و لمسشان كني گذرا.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۸۸ ساعت 17:50 توسط آرمیتا
|