اینجوریهاست زندگی...
هربار که جایی بیکار نشستهام و هیچ چیزی برای سرگرمی در دسترسم نیست به گوشیم ور میروم. گوشی فعلی که خدا را شکر هیچ چیز خاصی تویش ندارد. نه عکسی، نه فیلمی، نه SMSی...گوشی قبلی که حالا به عنوان گوشی یدک که نمیشود گفت، گوشی دفترتلفن ازش استفاده میکنم پر از کتاب و بازی بود.. حالا هم هست اما خدا را شکر همیشه خدا شارژ ندارد.
بعد از اینکه سیمکارتم سوخت، لطف کردم و شمارههایی که احتمال استفادهشان وجود داشت را کپی کردم روی سیمکارت و بعد هم روی تلفن، نتیجه این شد که خیلی از شمارههایی که مربوط به آدمهای قدیمی بودند، یا جایی، دکتری، چیزی جا ماندند در همان گوشی قبلی. از معدود شمارههای اینچنینی که برایم استثانا بوده و حالا در Contact listام هست شماره شیوا ارسطوییست که به گمانم یکسال پیش ویکی بهم داد برای رفتن به کلاسهای داستاننویسیش.
بعد وقتی که بیکار جایی نشستهام، الکی به گوشی ور میروم، کانتکتها را بالا و پایین میکنم و هربار میرسم به این اسم مکث میکنم و فکر میکنم که در اولین فرصت حتماً زنگ میزنم و حتما خواهم رفت و فقط کاش سرم کمی خلوتتر بشود و بعد یادم میرود و یا آن اولین فرصت هیچوقت پیش نمیآید و یا حتی سرم خلوتتر نمیشود و بعد یک روز به خودم میآیم میبینم 50 سالم شده و باز دارم کانتکتها را بالا و پایین میکنم و میبینم که هیچ اقدامی برای این یک قلم کاری که روزی مورد علاقهام بوده نکردهام.