این تن بمیره بیخیال شو و برگرد لس آنجلس!
بازی حذفی: به ناچار و به خاطر بیماری فوق الذکر، سعی می کنم زیاد دور و بر اخبار جدید نگردم و کلا از خبرهای جدید فاصله بگیرم. اشتباه نشه، منظورم اخبار صدا و سیما نیست که اصلا و ابدا اهلش نیستم، اما نه به این دلیل. بلکه منظورم اخبار و احوالات مردمه. برعکس من، اکثر آدما می میرن واسه فضولی و سر از کار بقیه درآوردن . . . کی چی کار میکنه، چقدر درمیاره، چه مرضی داره، زنش خوب بهش میرسه، شوهرش کاربلده یا نه و . . . اینها نمونه هایی از همین اخباری هستند که بقیه کشته مردشن! و من بیزار و فراری. حالا فکر نکنی با چه آدم فاضلی طرفی ها، نه. دلیلش همان بیماری کذایی است. آقا جان! من نمیتونم سر راحت روی بالش بزارم وقتی میدونم کسی مشکل داره. باز باید تأکید کنم توهم نزنی که با چه موجود نازنینی دمخور شدی ها، نه. من واسه گربه ی حامله ی محله مون و کفتر چلاق پشت بوم همسایه مون هم گاهی از اوقات دل نگران میشم و بیخواب!
نیمه نهایی: نمیدونم فصل پنج «لاست» رو دیدی یا نه. یا اگر دیدی یادته یا نه . . . بعد از اتفاقات بسیار و کش و قوس های فراوان، جناب ساویر و سرکار خانم ژولیت، به مدت سه سال در دهه ی هفتاد میلادی و در کمپ دارمایی ها، با هم دوست شدند و دل دادند و قلوه گرفتند. هم ساویر خوشحال بود هم ژولیت. نه ساویر به فکر عشق های قدیمی و عتیقه ش، مخصوصا خانم کیت آستن میفتاد نه ژولیت احساس خطر می کرد که اگر از ساویر سر نبود، ازش چیزی کم نداشت. تا اینکه جناب جک شپرد و خانم کیت آستن و چند تا هله هوله ی دیگه به سرشون زد برگردن جزیره و رابین هود قصه بشن و . . .
باور کنین غم نگاه ژولیت، وقتی فهمید کیت برگشته جزیره، چند روزه که شیر هویج و شیر عسل و آب ماهیچه و غیره و ذلکی که این روزا باید کوفتم کنم رو برام زهر مار کرده!
فینال: حالا میخوام یه دعا کنم، اگه دوست داشتی از ته دل، نه از سر دل آمین بگو. نخواستی هم امیدوارم سرت بیاد.
«خدایا رقیب قدر (به فتح قاف و دال) سر راه ما قرار نده!»