کاری به کارت ندارم...قصه من گلایه نیست...طعنه به تو نمیزنم...طعنه به ماجرا زدم
از زندگی مشترکش راضی نیست، این را از خیلی وقت پیش میدانستم. با اینحال اینکه چیزی را دورادور شنیده باشی فرق میکند با آنکه واقعا ببینی و بشنوی. مکالمهمان که تمام میشود SMS میزنم که: امیدوار بودم خوشبخت شده باشی.
جواب میدهد: پس نباید ترکم میکردی.
من ترکش کردم، بله... من بودم که روز آخر همه وسایلش را جمع کردم و بردم دم خانهاش تحویلش دادم. یادم هست، خوب یادم هست. تازه موهایم را کوتاه ِ کوتاه کرده بودم، پسرانه پسرانه. قیافهام شده بود شبیه این بچه تخسهایی که از دیوار راست بالا میروند، سرحال و شاداب و زنده. از دیدنم جا خورد. رفت که لباسش را بپوشد و بیاید برویم حرف بزنیم، منتظرش نماندم. سرم را انداختم پایین و رفتم... و دنبالم نیامد.
من ترکش کردم، اما با من کار را به جایی رساند که مجبور شوم اینکار را بکنم. خیلی سعی کردم برش گردانم به رابطهای که حسابی شکل گرفته بود و نخواست. خیلی سعی کردم بفهمم چطور شد که این آدم بیهوا اینطور سرد و بد شده...نفهمیدم. گذاشتم به حساب ِ اینکه حالا که بجایی رسیده و به قولی تنبانش دو تا شده، دیگر نیازی به یک رابطه 4 ساله ندارد و دلش میخواهد آدمها و روابط جدید را تجربه کند. بار و بندیلم را جمع کردم و ترکش کردم.
من ترکش کردم اما او هم هیچوقت دنبالم نیامد. در همه تماسهایی که به دلایل مختلف داشتیم، حرفی نزد، حتی یکبار ابراز ناراحتی یا تاسف نکرد. حالا که به بنبست خورده یادش افتاده که من نباید ترکش میکردم. نباید ترکش میکردم؟