هدفون چپاندهام توی گوشم و هی به خودم دلداری میدهم که نیم ساعت بیشتر به پایان ساعت کاری نمانده و به همین زودی تمام میشود و میروم توی ماشن و تمام ِ راه ِ مسیر ِ برگشت را میخوابم. سرسام گرفتهام. همهمه، صدای حرف زدنها، صدای دستگاهها و تسترها کلافهام کرده. همه اینها را بگذار کنار، خوابم میآید. لامصب چشمهایم دیگر به اختیارم نیستند. 10 کیلویی اضافه وزن پیدا کردهند و هی دلشان میخواهد ولو شوند و روی هم بیافتند. بیناموسها...حالیشان هم نمیشود که هرجیزی جایی دارد.
صدای رعد و برق میآید. تمام دیشب نخوابیدم. تمام ِ تمامش را نه، از همان لحظه که باران شروع به باریدن کرد، تند و یکریز. پنجره اتاقم باز بود و صدای برخورد بیامان قطرات باران با خردهریزهای توی حیاط خلوت نگذاشت بخوابم. هی هوای پاک را نفس کشیدم و غلت زدم و باز صدای باران در لحظات چرت زدنم حضور داشت. بعد هم که آمدم بیرون، 6 صبح... و ایستادم منتظر تا ماشین بیاید دنبالم. از هولم زود آمده بودم. باران هم که مثل چی میبارید و هی از دور و بر چتر سرریز میکرد. خنده دار قضیه این بود که وقتی سوار ماشین شدم و چتر را بستم تازه فهمیدم سرم خیس شده. درست وسط سرم ...انگار که چترم سوراخی چیزی بوده باشد و آب شره کرده باشد پایین. مقنعهام خیس و سنگین شده بود و کف سرم هم بخاطر خیسی موهایم خارش گرفته بود. با وجود شب نخوابیدن و ایستادن زیر باران و خیسی و از همه مهتر رفتن به جایی که دوستش ندارم روزم را با اخلاق خوش شروع کردم. تمام روز را هم با حال خوش سپری کردهام. حالا هم خوش خلقم با وجود اینهمه خوابآلودگی و گرمازدگی. اوووف... حالا هنوز بیست دقیقه دیگر به پایان ساعت کار باقی مانده و من میخواهم باز هم به نوشتن ادامه دهم. فقط نمیدانم دیگر چه چیزی مانده که بخواهم برایت راجع بهش بگویم. میدانی...انجایی که حالا هستم طبقه دوم است. از پارتیشن که بروم بیرون یک راهرو نه چندان پهنی هست که برای عبور و مرور است و یک لبه کوتاه که تا شکم من میرسد وقتی کنارش میایستم و تکیهام را میدهم بهش و آن پایین سالنی است که خط تولید است. گاهی میایستم آن لبه و به ردیف زن و مردهایی نگاه میکنم که کنار هم نشستهاند و به ترتیب و ردیف کارهایشان را انجام میدهند. که هیچ کار موازیای نیست و باید از اول شروع شود و به ترتیب کارها انجام شود و به آخر برسد. بعد فکر میکنم اگر من به جای اینکه این بالا ایستادهام قرار بود آن پایین بنشینم چه حسی داشتم؟ که قرار بود هر روز یک کار مداوم و تکراریای را انجام بدهم، بدون آنکه وسطش بتوانم بلند شوم، بنویسم، چیزی بخورم جه حسی داشتم؟ که اگر مجبور بودم فقط در یک ساعتهای خاصی از جایم بلند شوم، بروم توی آشپزخانه و چایی بخورم و بقیه روز را باید بدون فنجان چایی سر میکردم چه حالی پیدا میکردم؟