کمی آهسته تر زیبا
سیزده چهارده سالی هست که دنیا را با عینک و لنز می بینم. در تمام این سال ها دکترم یک پیرمرد جنتلمن بوده که مدرک پزشکی ناسیونال اش از فرانسه را قاب کرده و با کلی عکس از دختر و نوه هایش در کمدی بالای سرش به ردیف چیده است. یادم می آید آن اوایل که مادرم برایم وقت می گرفت و می بردم ویزیت، به نظرم می امد مطبش آن سر دنیاست. خیابان وبلا و سمیه و آن اطراف را یک شهر دیگر می دیدم با یک سری ماشین و آدم هایی که هر کدام انگار خیلی گرفتار بودند و عجله داشتند. همیشه پروسه دکتر رفتنمان یک نصف روز وقت می گرفت. چند ساعتیش را در ترافیک می ماندیم و بقیه اش را هم باید ساعت ها در مطب دکتر به انتظار می نشستیم. حالا خیلی سال از آن روزها می گذرد... پریروز که از دم شرکت تاکسی گرفتم و چند دقیقه بعد در اتاق انتظار همیشگی نشسته بودم و به آباژورها و نیم ست های نو شده نگاه می کردم، یک لحظه احساس کردم چقدر من با این اتاق و این قاب قران طلا کوب که زیر نورهای مخفی چشمک می زند احساس الفت می کنم. حتی منشی ارمنه راحت و ریلکس هم به نظرم دوستی دور اما قدیمی و خوب می آمد... همه چیز همان طور است، فقط من دیگر آن دخترک نوجوان آن سال ها که دیدن پانسمان چشم پیرمردی که اب مرواردیش را عمل کرده دل اش را ریش می کرد نیستم. حالا انگار هاله ای از بی تفاوتی احاطه ام کرده است. یخ و سردم... لنزم را می گیرم، بیرون می آیم و سلانه سلانه ویلا را پیاده رو به بالا می روم.