ميان ِ آنهمه شلوغي و رفت و آمد آدمها اول بازويش را ميبينم، از آن مدلهاييست كه من خيلي ميپسندم. بين صندلي كنار ِ من و روبريم كه خاليند، دل دل ميكند و آخر سر روبرويم مينشيند. من چيپس فلفلي ميخورم و غرقم توي ِ فكر و بعد هي بقيه آدمها و در و ديوار را نگاه ميكنم كه چشمم نيافتد به چشمش كه همانطور زل زده و خيره شده است به من.
يك مرد چاقي هم ايستاده بالاي سرم و طلبكارانه سرتا پايم را ميكاود. زل ميزنم به روبرو و فكر ميكنم نگاه كردن به يكي كه با لبخند به تو نگاه ميكند خيلي بهتر است از نگاه كردن به آدمي كه انگار اگر همين حالا رهايش كنند خرخرهات را خواهد جويد.
خيلي جدي روبرو را نگاه ميكنم واجزاي صورت پسر را بررسي ميكنم. بعد هي فكر ميكنم بينيش شبيه ِ كيست؟ توي ذهنم جرقه ميزند: فرهاد. اسم فرهاد كه توي ذهنم ميآيد خندهام ميگيرد. شما فرهاد را نميشناسيد. ازش برايتان چيزي نگفتهام از بس ماجراي احمقانه و مسخرهاي داشت اين آدم. يك آخر شبي بود كه من و يك بانويي نشسته بوديم كنار ساحل و براي ِ خودمان گپ ميزديم. فرهاد و دوستش آمدند و روي نيمكت روبرويي ما نشستند. اول كمي از دور حرف زدند و ايما و اشاره بعد آمدند بالاي سرمان. آن شب پروسه حرف زدن ما بگمانم بيش از نيم ساعت طول كشيد. آخر سر فرهاد شمارهاش را داد و رفت. من بعد از كلي فكر كردن، دو روز بعد كه برگشتيم تهران با فرهاد تماس گرفتم. از آن رابطههايي بود كه با سرعت نور جلو ميروند. كمتر از يك ماه از آشناييمان گذشته بود كه فرهاد آمد تهران و قرار گذاشتيم. باورتان نميشود. وقتي كنارش توي ماشين نشستم هنگ كردم. نهههههههههه...اين آدم هماني نبود كه آن شب من ديده بودم و كلي هم پسنديده بودم. به حدي قيافه اين آدم توي ذوق ِ من زد كه ميخواستم همان لحظه از ماشين پياده شوم. تازه من آدم قيافهپرستي نيستم...فقط چيزي كه من از اين آدم ديده بودم و بعد هم در صحبتهاي تلفني شكل گرفته بود، اصلا كسي نبود كه كنارم نشسته بود. و موضوع آزاردهنده ديگري كه در اين آدم وجود داشت، اين بود كه مثل چي از همه جايش بلينگ بلينگ مو بيرون زده بود. از آن مردهاي فوقالعاده پرمو...ديدهايم همهمان. و اين دو موضوع را بگذار كنار، نيم ساعت بعد در حاليكه من هنوز درون ِ خودم درگير بودم، حركتي كرد كه خط ِ بطلان ِ رابطه بود.
بعد موضوع ِ خندهدارش همين بود. ما دو تا آدم بوديم كه آن شب نيم ساعت از روبرو با اين آدم گپ زده بوديم. از سر قرار كه برگشتم به همان بانو مسيج زدم كه: بنظرت فرهاد چه شكلي بود؟ جواب: خوب بود. و من هنوز هم هرچقدر فكر ميكنم نميفهمم كه آيا آن شب ما با كس ِ ديگري حرف زديم يا هردويمان انقدر مست و ملنگ بوديم كه قيافه عجيب و غريب ِ يك آدمي بنظرمان خوب آمده...هان؟