دیشب در راه برگشت به خانه هی این ماشین ایستاد و هی یکی دیگر. سرم را انداخته بودم پایین و برای خودم میرفتم و هیچ محل نمیدادم بهشان. بعد یک موتوری آمد، لاغر مردنی و ریشو. گفت "چقدر بیشعورن اینا که هی مزاحم میشن" نیم نگاهی بهش کردم و جواب ندادم و به راهم ادامه دادم. باز اومد جلو و گفت "میخوای با موتور برسونمت" و خنده کثیفی کرد. با اخم و جدی گفتم "بفرمایید آقا" یک لحظه دستش را کشید به ریشهاش و  با لحن چندش شهوت‌انگیزی گفت "بفرمام؟ اووم.. چیتو بخورم؟ " در حد یک ثانیه هنگ کردم که باید به این موجود رذل چی بگم. از دهنم پرید "انمو"