دور و برم پر شده از مردهای متاهل. مردهای متاهلی که دوستهای معمولیند و مردهای متاهلی که در قالب مجردها، به قصد و نیت دوستی نزدیک میشوند و بعد میفهمم متاهلند. دسته اول خوبند. دوستیم. حرف میزنیم. درد و دل میکنیم. حرف و حدیثی بینمان نیست. نیت پنهانی اگر در دل هر کدام هست، مجال بروز پیدا نمیکند، چه من نه آدمیم که بتوانم به مردی که تعلق خاطری به زندگی و زن و بچه‌اش دارد علاقه‌مند شوم، نه آدمیم که علاقه‌های اینچنینی را پاسخگو باشم.

دسته دوم آزاردهنده‌اند. خیلی آزاردهنده‌اند. می‌آیند، وارد زندگیت میشوند، حرف میزنی، بیرون میروی، طرفت را سبک و سنگین میکنی که خصوصیات مورد نظر تو را دارد یا نه، بعد یکهو میبینی ای دل غافل، این آدم متاهل بوده و نمیدانستی.

میدانی.... نزدیک 1 ماه پیش من با یک به زعم خودم پسری آشنا شدم. همسن و سال خودم. از این تایپهایی که موهایشان را سیخ سیخ میکنند و لباس اسپرت میپوشند. با هم بیرون رفتیم و حرف زدیم و من از رفتار و استایلش خوشم آمد. یک هفته‌ای بودیم. بعد من هی میدیدم شبها ساعت 10-10:30 که میرود خانه، دیگر ازش خبری نمیشود. خیلی هم مهم نبودها، به حد کافی در طول روز حرف میزدیم و شبها آنقدری کار داشتم که ناراحت نیم ساعت تلفنی حرف زدن نباشم. با اینحال یک روز گفتم که رفتارت مثل مردهای متاهل میماند. خانه که میروی گم میشوی. مثال آورد دو شب پیشش را که 10 دقیقه‌ای ساعت 1 بامداد حرف زده بودیم. بعد خندیدیم که اصلا به این آدم می‌آید زن داشته باشد؟ بعدتر یک روز بعد از ظهر زنگ زد به من، سر کار بودم. جواب ندادم. نیم ساعت بعد که زنگ زدم جواب نداد. ساعت 6 بعد از ظهر چهارشنبه بود. چند دقیقه بعد دوباره زنگ زدم. جواب نداد و زنگ هم نزد تا فردا ساعت 10 صبح که میدانستم ساعتی ست که از خانه آمده بیرون و میرود سرکار. زنگ که زد، جوابش را ندادم. حوصله شروع دوباره یک رابطه مریض را نداشتم. تحمل آدمی را که زیرآبی میرود را هم. من زنگ نزدم، او هم نزد. همه این اتفاقات ظرف یک هفته افتاد و تمام.

بعد از دو هفته، همین چند روز پیش زنگ زد و حرف زدیم. بحثمان رسید به اینکه تو زیرآبی میروی و مشکوکی و اصلا اگر با آدم دیگه‌ای هستی، برای چی آمدی بک رابطه جدید را شروع کنی. یعنی همه فکر من این بود که این آدم یک دوست دختری دارد. بعد برگشت گفت آخه من زن دارم. بعد من همینطور که روی تختم نشسته بودم و تکیه‌ام را داده بودم به دیوار، وا رفتم. شوک شدم اصلا. بعدتر خندیدم. فکر کردم دارد چرت میگوید و میخواهد اذیت کند. تا یک ربع بعد هی من میگفتم نهههههه، باورم نمیشه، تو واقعا زن داری؟ بچه هم داری؟ چند ساله که ازدواج کردی مگه؟ چند تا بچه داری اصلا؟