وقتی رسیدیم و خواستم پیاده شوم، درست موقع خداحافظی، بدون آنکه دستی دراز کنم برای دستدادن و بابای کردن و تا بعد گفتن، با یک لبخند مسخره، رویم را گرداندم سمتش و گفتم که فکر نمیکنم دیگر همدیگر را ببینیم. بعد در را باز کردم و پیاده شدم. هنوز کامل پیاده نشده بودم و در را نبسته بودم که با یک لحن طلبکار و کشدار پرسید: چرااااااااااا؟ خم شدم و از میان پنجره باز ماشین گفتم: "یکذره به رفتارهات فکر کن، میفهمی." و بعد بیکه منتظر جوابی، یا حرفی باشم، پشتم را کردم بهش و راه افتادم سمت ِ خانه. این برای منی که هی توضیح میدهم که فلان رفتارت اشتباه بود، فلان کارت ناراحتم کرد، فلان موضوع اینجوری و آنجوری و هی به این توضیحات ادامه میدهم که طرف را قانع کنم که باید کات کنیم و نمیشود و آخر سر کار به دعوا و گیس و گیسکشی میرسد و من تق گوشی را قطع میکنم یا میکوبم، یک پایان شگفتانگیز ِ بدون دعوا و خونریزی بود.
اما خودمانیم، آن دعواهه و تق گوشی قطع کردن یک لذت عجیبی دارد. حس سادیسمی درونم را خوب ارضا میکند.