مدتی پیش رضا یک پستی نوشته بود با این مضمون که بعضی‌ها صرف معشوقه بودن برایشان مهم است و بعضی‌ها به کیفیت و خصوصیات شخصی که عاشقشان شده اهمیت میدهند. همان موقع که پستش را خواندم فکر کردم هیچ آدمی نیست که از مرکز توجه قرار گرفته و دلبر بودن و مورد لطف و مهربانی قرار گرفتن بدش بیاید. اینکه احساس کند جذابیت‌هایی دارد (که میداند دارد) و مورد ستایش و امواج محبت کسی یا کسانی قرار بگیرد هیچ بد نیست و برای همه لدت‌بخش است. اما برای بعضی‌ها اینکه چه کسی دارد این امواج را ساطع میکند هم دارای درجه اهمیت و اعتبار هستند و تاثیر مثبتی هم که میگذارند بیشتر است.

بعد آدمی مثل من هست که برایش خیلی مهم است که از طرف چه کسی ستایش شود و اگر آدمهایی که دور و برش هستند و دوستش دارند  آن ملزومات اولیه مورد نظر را نداشته باشند برایش مساویست با اینکه هیچکس را ندارد و هیچکس دوستش ندارد و چیزهایی از این دست. بعدتر یک وقتهایی پیش می‌آید که دور و برش پر است از آدمهایی که میخواهندش و مستقیم ابراز میکنند و آدمهایی که میخواهندش و فقط سیگنال میفرستند و یا با گوشه و کنایه سعی میکنند راهشان را به یک رابطه نزدیکتر و جدی‌تر باز کنند اما در جمع همه این آدمها فقط یک آدم هست که دلت میخواهد و غنج میرود برایش و قلب دور سرت می‌چرخد از دیدنش که دست بر قضا نه تنها توجه خاصی به تو ندارد، که حتی هیچ توجه معمولی و مزخرفی هم ندارد، نادیده‌ات میگیرد حتی. همین میشود که  آدم مجبور میشود فکر کند که  اصل و اساس چیدمان همه چیز توی این دنیا بر پایه تخم حضرت آقا بنا شده است.