دارم نزدیک میشوم به زنی 30 ساله
ماجراهای تولد امسالم، دو روز قبل از روز تولدم، با یک اتفاق غافلگیرکننده شروع شد. حتی حالا که فکر میکنم نمیفهمم چه چیز آن اتفاق تا این حد زیاد من را شوکه و بعد خوشحال کرد. اما هرچه که بود، فهمیدم حتی آدمهایی که دوستشان نداری، مشکل داشتهاید با هم، کنار نیامدهاید هیچوقت خدا با هم، قابلیت این را دارند که خوشحالت کنند و روزت را دگرگون.
بعدتر، دو روز بعد از تولدم، باز هم غافلگیری داشتم. اینبار از آدمی که مدتها عزیرترین آدم زندگیم بود. میگویم بود چون حالا دیگر نیست. چون هر روزی که میگذرد فکر میکنم که حضور این آدم در زندگیم، دوست داشتنش حتی، از بزرگترین اشتباهات غیرقابل جبران زندگیم است که همیشه خدا فکر کردن بهش آزارم داده و میدهد. هرچه که بود، این غافلگیری اصلا چیز خوشآیندی نبود. وادارم کرد باز برگردم و با وسواس خیلی بیشتری دورهای از زندگیم ر ا بکاوم و زیر و رو کنم که سرشار از حماقت بوده و تا همین حالا که دارم این سطور را مینویسم، اگرچه دردش برایم عادیتر شده، اما خوب نشده، باعث نشده خودم را ببخشم و گریبان خودم را رها کنم.
هرچه که هست، امسال انتظار اتفاق فوقالعادهای را داشتم که نیافتاد. با اینحال مایوس نیستم، غمگین نیستم، بلکه خوبم و با یک اطمینان قلبی عجیب و غریب فکر میکنم که اتفاق میافتد. بالاخره میافتد.