آدم فکر میکند یک وقتهایی که نمینویسد، که دست و دلش به نوشتن نمیرود، که هی فکر میکند اصلا که چی که بنویسد، یا چی دارد برای نوشتن، دلیلش بی‌سوژگی ست. بی‌اتفاقیست، روزمرگیست. بعد واقعیت این است که اصلا اینطور نیست. بلکه زیادی اتفاقات باعث میشود که ننویسی. که هی بخواهی یک چیزی را بنویسی، فرصت دست نداده، یک اتفاق دیگر بیافتد. هی اتفاق پشت اتفاق و تو آن وسط مانده باشی گیج و گول و آخرش هم هیچکدامش را نمینویسی. نهایتش برای 2 تا دوستت تعریف میکنی که فلان شده و بهمان. شاید اصلا این دو تا دوست، دو تا دوست ثابتت نباشند، 4 تا از ماجراها را برای یکی، 6تایش را برای دو تای دیگر تعریف کنی. مهم این است که تعریف میکنی و آماده میشوی برای ماجرای جدیدی که انتظارت را میکشد. همین میشود که به عقب که برمیگردی میبینی که در نوشته‌هایت هیچ خبری و اثری از یک دوره از زندگیت نیست که نیست. که چیزهای کوچک و بزرگ خوبی را رها کرده‌ای به امان خدا.