دقیق یادم نیست که این عادت از کی در من شکل گرفت و ریشه دواند. هر چه هست باید از همان ابتدای نوجوانی و جوانیم بوده باشد. همان موقع‌هایی که هر بار چیزی را خواستم و سگ دو زدم برای رسیدن، و نرسیدم. بعدتر که رها کردم و بیخیال شدم آن چیزی که مدتها جانم را گرفته بود که داشته باشمش و نشده بود، نرم و راحت و بی‌دغدغه می‌آمد خودش را پرت میکرد توی بغلم. هر چه گذشت این عادت بیشتر در من شکل گرفت که همه چیز را رها کنم. که اصلا برای داشتن چیزی نجنگم. که فکر کنم اگر قرار باشد چیزی را داشته باشم، بدست می‌آورم و اگر قرار نباشد هر تلاشی بی‌فایده‌است. بعدتر این خصلت در من تقویت شد چون دیدم خیلی از چیزهایی که برایشان له‌له زده‌ام در واقع آنقدر هم توپ و خاص و خفن نبوده‌اند. یا اصلا تفاوت از زمین تا آسمانی داشته‌اند با چیزی که مد نظر من بوده.  یا اصلا وقتی بدست آورده‌امشان چیزی جز دردسر نبوده‌اند.

                                                            * * *

یک شب ِ زمستانی دی ماه بود. همین سال گذشته. با اقلیما چت میکردم. حرف از نمیدانم کجا رسید به ماجرایی که تا همان شب برای من ساده ساده بود و بعنوان یک داستان همینطوری برای اقلیما تعریفش کردم. همان روزها بود که خیلی بینمان حرف از قدرت جذب و انرژی مثبت و چیزهایی از این قبیل باب شده بود. بعد قرار شد یک بازی را شروع کنیم. شاید برای تست کردن قدرت جذب افکار مثبت. بازیمان شروع شد. با کلی فراز و نشیب تا همین حالا هم ادامه پیدا کرده. بعد حالا هی دارد مشکل پشت مشکل پیش می‌آید. هی سر راهی که کلی برایش برنامه‌ریزی کرده‌‌ام، حساب و کتاب کرده‌ام، فکر و انرژی گذاشته‌ام سنگ پرتاب می شود به چه گندگی. یکی را که برمیدارم، یکی دیگر صاف می‌آید میخورد جلوی پایم، شاید هم گاهی روی پایم. هی میخواهم بیخیال شوم. هی فکر میکنم گور پدر بازی‌ای که راه انداخته‌ایم، گور پدر این انرژی‌ای که صرف کرده‌ام، گور پدر همه نقشه‌هایی که کشیده‌ام و آرزوهایی که داشته‌ام. بعد فکر میکنم نکند اصلا نباید انقدر اصرار کنم به ادامه راه؟ نکند اصلا این از آنهاییست که داشتنش میشود دردسر مضاعف، میشود مشکلات بیشتر. بعد نمیفهمم. از طرفی دلم نمی‌آید. از طرفی خسته و بی‌حوصله شده‌ام. دلم میخواهد شجاعتش (یا شاید حماقتش) را داشتم که همه چیز را رها کنم به امان خدا، بروم پی زندگیم، پی ِ روزمرگی‌هایم. ندارم....