چیزی نشده که.....
عروسی دوستم است. یک باغ حوالی کرج. قبل از رفتن هی دلم خواسته بود که لباسهای کوتاه بپوشم که تقریبا همه شان مشکیند. نپوشیدهام. یک پیراهن سفید ماکسی پوشیدهام و راه افتادهام. بعد از کلی منتظر ماندن و توی ترافیک الاف شدن رسیدهایم. از راه نرسیده رفتهام دستشویی تا فشار چند ساعته مثانه را خالی کنم. نگاهم به لباس زیرم که میافتد شوکه میشوم. پریود شدهام. همینطور مات و مبهوت و مست و ملنگ ماندهام که یعنی من الان پریود شدهام؟ الان؟ بعد بدون هیچ دردی و بدون هیچ نشانهای و بدون اینکه دو هفته پدرم دربیاید و رح و روانم بهم بریزد؟ بعد یعنی حالا؟ وسط عروسی؟ با لباس سفید؟ بیرون شهر؟ هاج و واج از دستشویی میآیم بیرون. هیچکس هیچ چیزی که بدرد حل مشکل من بخورد ندارد. سگ درونم دارد هی آماده غرش میشود. می نشینیم یکجا و من هی خون خونم را میخورد که یا پریود نمیشوم و دهنم صاف میشود تا اتفاقی بیافتد، یا برای اولین بار توی عمرم اینطور بیهوا پریود شدهام و جلو انداختهام اصلا و این مدلی حالگیری داشتهام. شوهردوستم می رود دنبال ن.و.ا.ر . بعد زنگ میزند که بیا دم دستشویی بگیرش. کلی خجالت کشیدهام. هی فکر کردهام که ما زنها چقدر دردسر داریم. که چقدر باید هرجا حواسمان به خیلی چیزها باشد. که به فرض اصلا دوستی و شوهر دوستی درکار نبودند. تکلیف من وسط این بلبشو و شلوغی چی بود؟ یا اصلا این آقای شوهر از آن آدمهای گنددماغ و خشک بود که با یک همچین اتفاقی دیگر نمیتوانستی تو صورتش نگاه کنی. حرصهایم را خوردهام. بعد به خودم دلداری دادهام که همه زنها همینطورند و تو که اینهمه توی وبلاگت داد و فغان این موضوع را میکنی چرا خجالت کشیدهای. خودم را زدهام .کوچه علیچپ، رفتهام برای خودم رقصیدهام و هر و کر کردهام.