میخواهم از بغضِ اين همه راز آوازی از نمازِ نور بخوانم و شب را تمام کنم!
به گمانم شروعش از همان بعد از ظهر تابستانی یک ماه و خوردهای پیش بود. رفته بودیم چیزی که داده بود برایش درست کنند را بگیریم. من پریود بودم. خوش و شنگول و خرم بودیم. وسیله را که گرفته بودیم و برگشته بودیم توی ماشین، دلدرد امانم را بریده بود. او حواسش نبود. رانندگی میکرد و حرف میزد. بعد حرف رابطه کذایی قبلی من پیش آمده بود. گفته بود فکر میکند که من توی آن رابطه خیلی خوش و خرم بودهام و خوش میگذشته بهم شدید. حرف زده بودم با بغض. از آن بغضها که میگذارمشان پای بالا و پایین شدن هورمونها. بعد حرف زده بودم با دلیل که شاید خوش بودهام هرازگاهی، اما همه مصیبتهایی که توی آن مدت سرم نازل شده متنفرم کرده از آن آدم، از آن رابطه، از هرچیزی شبیه آن رابطه. من یکوری نشسته بودم روی صندلی، سرم را گذاشته بودم روی پشتی صندلی. برگشته بود سمتم و نگاهش افتاده بود به رنگ ِ پریده و بیروحی چشمهایم. جا خورده بود که چهام شده؟ که چرا برق چشمهام رفته؟ اینطور بیجانم؟ بهانه آورده بودم که دلدرد و کمردرد شدید دارم. درونم اما گر گرفته بود. سرگیجه داشتم. حرف زدن راجع به آن آدم، آن رابطه روانم را ریخته بود بهم. آن روز گریه نکردم. چند قطره اشک موقع حرف زدن ریختم، اما در حد همان چند قطره اشک و نه بیشتر. بعدش یادم نیست که کی بود و چی شد و کجا بودیم. حرف رابطه قبلی که شد، اشکهام شره کرد پایین. همچین بیدلیلها. بعد این شد حالت عادیم وقتی از آن آدم و از آن رابطه کذایی حرف میشد. تا همین دو هفته پیش که میان ِ گپ ِ تلفنی نیمهشبمان گفت که حس میکند یکی از آدمهای قبلی زندگیم بدجور آزارم داده. مظلومانه گفتم "اوهوم" بعد انگار بمب منفجر شد. هقهق گریه و اشک. بند هم نمیآمد که لامصب. هی فکر میکردم چه مرگت شده؟ حرفی زده نشد، چیزی گفته نشد. چرا اینطور میکنی با خودت؟ و باز اشکهام بند نمیآمد که نمیآمد. باز دیشب همین اتفاق افتاد. یعنی یکجوری میشود که اسم رابطه قبلی که میآید انگار فاجعهای در همان لحظه رخ میدهد. اختیار اشکهام از دستم در میرود. قلقل میجوشند و سرریز میشوند. بعد همین دیشب با همان اشکهای کوفتیای که بند نمیآمدند گفتم که نمیدانم چرا این مدلی شدهام؟ که نمیفهمم بعد از دو سال و اندی چرا حالا؟ که قابل درک نیست برایم که آن روزها و ماههای اولیه تمام شدن رابطه من گریه نکردم. زار نزدم. افسرده بودم اما گریه و زاری نمیکردم. یک خشم و عصیانی درونم بود که نمیگذاشت ناله و زاری کنم. بعدتر انگار کنار آمدم با همه چیز. بیتفاوت و راحت بودم. حالا بعد از اینهمه وقت چه مرگم شده؟ چی شده که اینطور به زاری میافتم؟