روزمره گی
- یکی از علایقم را کشف کرده ام. فکر که می کنم می بینم جرقه اش را یکی از دوستانم زد. یادم است وقتی بهم یک لوسیون بدن، که در یک حریر صورتی رنگ بسته بندی شده بود، هدیه داد کلی تعجب کردم که این دیگر چه جور هدیه ایست. اما گویا جرقه اش از همان موقع زده شد. حالا محال است یک روز از خرید برگردم و لوسیونی، hair care ای، کرمی چیزی نخریده باشم. کم کم دارم به یک کلکسیونر واقعی از لوازم بهداشتی اینچنینی تبدیل می شوم.
- اینجا مغازه ها پنج شنبه ها تا ساعت نه باز هستند. امروز قرار بود بعد از شرکت من و دوستم برویم خرید. اما یکهو دلم خواست نروم. یعنی حساب کردم یک ساعت گشت و گذار ارزش کسر کار و بعد هم تا خانه آنها رفتن و شب خسته و کوفته به خانه برگشتن را ندارد. نتیجه اش این شد که الان تنها پشت میزم نشسته ام و دارم با مشقت با کیبردی که لیبل فارسی ندارد اینها را تایپ می کنم. خانه هم نمی توانم بروم، چون کلید ندارم و کسی هم فعلا خانه نیست. خرید هم نمی تواتم بروم چون شارژ سیم کارتم تمام شده و من دوست ندارم دویاره شارژش کنم. اصلا نمی خواهم موبایل داشته باشم. از موبایلی که فقط برای قرار گذاشتن و جلوگیری از گم شدن است بدم می آید، که نه زنگش برای دوستی به صدا در می آید و نه برای قرار پیاده روی و نه هیچ چیز دیگری.
چی می گفتم... آهان همین که الان من تنها اینجا نشسته ام و تقریبا همه رفته اند. رفته اند سهل است، فکر کنم الان نصف این شهر شامشان را هم خورده اند و دارند جلوی تلویزیون کانال بالا و پایین می کنند.
- چرا من صفحه وبلاگ را نمی توانم باز کنم؟