يك وقتهايي آدم واقعا نوشتنش نمي‌آيد. آنچنان غرق واقعيتهاي دنيا ميشوي كه اين دنياي مجازي و چهار خط و نصفي نوشتن خوب از يادت مي‌رود. با اينحال بگمانم وبلاگ براي مني كه سالهاي سال است مثل يك اعتياد مي‌ماند، چه خواندنش و چه نوشتنش، حتي اگر چند روزي از ياد برود تاثيري آنچنان عميق دارد كه گاهي بي‌كه بفهمي، بي‌كه حواست باشد حتي، ميبيني داري يكسري اتفاقات را، آدمها را، روايتهايشان را مي‌گنجاني در قالب وبلاگ.

ميداني چه مي‌گويم؟ اينكه من خيلي وقتها، آدمهايي را كه مي‌بينم، در موقعيتهاي خاص بخصوص، هي فكر ميكنم بفرض اگر اين آدم وبلاگي داشته باشد، از اين ماجرا چه روايتي مي‌كند. آنچه در پس ذهن اين آدم مي‌گذرد، وراي حرفي كه مي زند، عملي كه در اين لحظه دارد انجام مي‌دهد، چيست، چه مي‌تواند باشد؟

 

پ.ن1: هي دلم مي‌خواهد بدانم تمام آن لحظاتي كه من زير دوش بودم و او بيرون، بظاهر سرگرم حرف و صحبت و شوخي، چه در ذهنش گذشته، در دلش؟ چطور با آن خيسي مو، بوي تميزي و شامپوي زني كه جلوي رويش تازه از حمام آمده بيرون، كنار آمده؟

پ.ن2: رسماً جزغاله شده‌ام. از سرتا پايم بصورت يكپارچه سوخته و قرمز و ملتهب است.

پ.ن3: روزهاي شلوغي بودند، هستند. روزهاي خوبي...خيلي خوبي.

پ.ن4: هي دخترك سفيد و كمي برشته شده من! دلتنگ مي‌شوم خيلي و راستش را بخواهي هي خوشم مي‌آيد كه مشتركاً آدمهايي را شناخته‌ايم وراي اين دنيا، وراي زندگي‌هاي خصوصيمان، كه فقط آدم مشترك زندگي من و تو هستند، خاطرات مشترك من و تو هستند.