مدتي پيش، معمولا قبل از خواب، تصويرسازي‌هاي ذهنيم محدود شده بود به دو چيز: 1- محيط كاري كه دوست دارم داشته باشم. 2- آدمي كه ايده‌آلم است.

براي اين آدم ايده‌آل در تمام آن شبها اسمهاي زيادي گذاشتم. اسمهايي كه دوست داشتم را امتحان كردم و بعد هي ميان ماجراهايي كه مي‌ساختم، با لحن‌ها و حالت‌هاي مختلف صدايش كردم تا بالاخره يك اسم را پسنديدم كه شد اسم ثابت آدم ايده‌آلم و بعد هم كه اين بازي از سرم افتاد.

آن شب وقتي ميان اسكله ايستاد روبرويم، ميان همه مسخره بازي‌ها و خنديدن‌ها و قصه‌پردازي‌اي كه من شروع كردم و تو دنباله‌اش را خوب ساختي هيچ يادم نبود كه اين اسم، همان اسم است.