تو ساده دل کندی ولی...تقدیر بی تقصیر نیست...
آخرين ديدارمان درست 10 سال پيش بود. غروب تلخ و دلگير يك پنجشنبه ارديبهشت ماه. با كلي كتاب كه خريده بود برايم، نشسته بوديم توي ِ ترمينال جنوب، منتظر، كه من راه بيافتم سمت ِ شهر ِ دانشگاهيم. قلبم توي ِ سينه پرپر ميزد. هردو ميدانستيم كه همه چيز تمام است و ديگر فرصتي برايمان نيست. ساكت و خاموش و گنگ فقط نشسته بوديم كنار هم، شانه به شانه تكيه داده. لحظات آخر، برگشتم سمتش. وسوسه غريبي دويده بود زير پوستم. نميدانم چه شد كه من ِ سربهزير و آرام و محجوب ِ آن روزها جلوي ديدگان آنهمه آدمي كه توي ترمينال در هم ميلوليدند سرم را بردم جلو و بوسيدمش.
و اين اولين بوسه عمرم بود. شايد عاشقانهترينش.
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۸۸ ساعت 18:42 توسط آرمیتا
|