قلمبه
قلمبه یک شنبه می خواهد برود ایران... این یعنی اینکه من الان یک عدد کودک درون ِ غمگین ِ حسود دارم که پاهایش را دو زانو در بغلش جمع کرده و لب برچیده... یکی نیست بگوی حالا داری میروی برو... ایران رفتن به تنهایی هوس انگیز هست، دیگر نیازی به روغن داغ اضافه ندارد که از صبح سه بار زنگ بزنی و هر بار از آش رشته و دیدن دوستان و آب طالبی و شمال و ولیعصر و جمشیدیه و ... و ... برای من سخنرانی کنی. نه شما بگویید... این کودک درون من الان حق ندارد خودش را به در و دیوار بزند و از قلمبه متنفر بشود. نه حق ندارد. حق دارد دیگر. والا!
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 21:58 توسط دریا
|