لابد بعد از اين هر بار كه از آن خيابان شلوغ و نيمه تاريك كه بگذرم، وقتي به آن بانك نما زرشكي برسم يادم مي‌افتد به اولين باري كه قدم‌زنان خيابان را گز مي‌كردم و حالم هيچ خوب نبود و هي توي ذهنم يك ماجراي احمقانه را مرور مي‌كردم و حرص مي‌خوردم و همزمان با انگشتر ورساچه‌ام باري بازي مي‌كردم. هي انگشتر را از دست چپ هل ميدادم دست راست، از اين انگشت به آن انگشت و راه مي‌رفتم كه يكهو انگشتر از دستم شوت شد وسط پياده رو، درست جلوي در بانك. ايستادم و توي تاريكي گشتم دنبالش. نه جلوي پايم، نه جلوتر، نه اينورتر و نه آنورتر...هيچ جا نبود. موبايلم را درآوردم و با نورش توي باغچه و حتي جوب را نگاه كردم...نبود. بهت زده و مستاصل ايستاده بودم و داشتم فكر مي كردم كه يعني انگشتر آب شده و رفته توي زمين؟ و بهتر نيست كه ولش كنم و بروم پي كارم و هي دلم نيامد كه بروم و باز داشتم چشم‌چشم مي‌كردم كه پيدايش كنم. آقايي كه تمام مدت دم باجه خودپرداز ايستاده بود و ور مي‌رفت به حسابش، كارش تمام شد، قدمي به عقب برداشت...خم شد، انگشترم را از زير پايش برداشت و دراز كرد سمتم.

 

پ.ن: اين روزها، حسابي درگير كار هستم. اما خوبم.