وقتی پارسال زنگ زدی و آنطور پرخاشگرانه و بد حرف زدم فقط یک قصد داشتم: اینکه پایت را از زندگیم ببرم. دیده بودم در تمام این مدت، با همه اتفاقات ناگواری که بینمان افتاده و با همه رفتارهای بدی که با من داشته‌ای، باز هم وقتی زنگ میزنی یا خبری ازت میرسد حال و روزم بهم میریزد. از بعد از آن شب کذایی هم که یک خط  قرمز و یا شاید هم سیاه بود به همه خوشخیالی‌های من، مطمئن بودم که دیگر  چیزی، آنگونه که من دلم میخواست بین ما شکل نخواهد گرفت. پس فقط یک راه میماند برایم که آرامش روحم را حفط کنم: اینکه تو دیگر هیچ رقمه در مسیر زندگیم قرار نگیری. همین شد که پارسال انقدر تحقیرت کردم. هم دق‌دلیم را خالی کردم، هم سرپوشی گذاشتم روی ِ آن حسی که مدام سرزنشم میکرد که آن شب کذایی جرات نداشته‌ام که سرت داد بکشم، هلت بدهم کنار و از آن خانه لعنتی خاطرات بزنم بیرون. همان حس ِ ترسی که نگذاشت آنطور که شایسته و در خور رفتار متجاوزگرانه‌ات بودد، با تو رفتار کنم. همان حس ِ ترس از دست دادن مطلقت برای بار دوم، که باعث شد صبح وقتی دم ِ هتل پیاده‌ام کردی و رفتی  آنقدر فشار بیاورد  و لهم کند که از همان 8 صبح تا 1 بامداد که رسیدم تهران یکریز و بی‌وقفه، گریه کنم و زار بزنم.

با شناحتی که از تو و آن غرور مسخره‌ات داشتم، مطمئن بودم که برنمیگردی دیگر. که تا آخر عمرم هم خبری از تو نخواهم شنید. اما اشتباه کردم. حالا از پریشب که SMS و بعد زنگ زده‌ای، فقط دلم میخواهد ازت بپرسم  "دلت برام تنگ شده؟"